ساعت از دو گذشته بود و امگا همچنان درگیر اتفاقی بود که داخل ماشین افتاده بود. به محض اینکه پلکاش رو میبست میتونست تموم اون لحظه رو فول اچدی به یاد بیاره و همین باعث میشد از خجالت زیر پتو فرو بره و توی هوا لگد بپرونه.
نه خودش و نه گرگش هانی هیچ ایدهای راجع به اینکه چرا گذاشته بودن این اتفاق دوباره بیوفته نداشتن اما هردو سر یه موضوع به توافق رسیده بودن:
'موقع بوسه عقل از سر جفتشون میپره!'
دفعهی اولی که آلفا چوی جونگهان رو بوسید، پسر هیچ ایدهای نداشت چه اتفاقی داره میوفته. ذهنش اون لحظه توی خالی ترین حالت خودش بود و گرمای عجیبی رو زیر پوستش احساس میکرد. تا قبل از اینکه جدا بشن هم کمی از لمس لبهای درشت آلفا خوشش اومده بود. بماند که چقدر طول کشید تا به این موضوع اعتراف کنه.
و در مورد دفعهی دوم اگرچه خودش بی نظر و هول کرده به نظر میومد اما میتونست احساس کنه هانی از نزدیکی به آلفا چوی خوشش میاد. یادآوری بوسههایی که دوران کالج داشته هم کمکی نمیکردن چون شاید قابل مقایسه با بوسههای آلفا چوی نبودن؟
با کلافگی افکار چند شاخه و نامرتبش رو کنار زد و سرجاش نشست. احتمالا یه لیوان آب میتونست بهش کمک کنه. کلیپس کوچولو و یاسی رنگ روی پاتختی رو برداشت و بعد از جمع کردن موهای آشفتهش سمت آشپزخونه راه افتاد. با دیدن نوری که از زیر در اتاق سوبین معلومه آروم در اتاق رو باز کرد و با سوبین که بین یه عالمه برگه نشسته بود مواجه شد.
دختر آلفا سرش رو بالا آورد: اوه اوپا. نصفه شبی اینجا چیکار میکنی؟
جونگهان نگاهی به برگه های نامرتب انداخت و سعی کرد بدون لگد کردنشون روی صندلی میز کامپیوتر بشینه: خودت چرا بیداری بچه؟ مگه فردا نباید بری دانشگاه؟
_اتفاقا چون باید برم دانشگاه بیدارم! یه ارائه سخت دارم اوپا
دختر گفت و برگهی دیگه رو برداشت تا نگاهی بهش بندازه، هم همزمان رو به امگا گفت
_خب؟ خودت چرا بیداری؟
خب. رسیده بودن به بخش سخت ماجرا. الان چطوری برای خواهر کوچیکترش توضیح میداد به خاطر یه بوسه خوابش نمیبره؟ کمی دست دست کرد و سعی کرد سر صحبت رو از یه جایی باز کنه.
+خب...تو از کجا میفهمی چیزی بین تو و یه آدمی هست یا نه؟
سوبین موهاش رو کنار زد و اخم کرد: منظورت چیه؟ اگه میخوای بگی مچ منو گرفتی باید بگم من بیگناهم هفتهی پیش کات کردم.
جونگهان نچی کرد و چهارزانو روی صندلی نشست: نه ببین. مثلا چطوری میفهمی روی یکی کراش داری؟
سوبین برگههاش داخل دستش رو روی بقیه وسایل پرت کرد: هیونگ وان نایت داشتی؟
حرفش باعث شد چشمای جونگهان درشت بشن و گونههاش کمی داغ بشن. حتی فکرشم عجیب و خجالت آور بود. با حالت دستپاچهای سریعا حرف سوبین رو رد کرد.
YOU ARE READING
NEED A HAND?
Fanfiction"کمک میخوای؟" "چوی سونگچول یه مدیر عامله که نیاز داره برای چند ساعتم که شده چشم روی هم بذاره ولی مشکلات خوابش این اجازه رو بهش نمیده. حالا چی میشه اگه یه امگا که همه از ماساژ های فوقالعادهاش تعریف میکنن باعث بشه رئیس موقع ماساژ یه خواب که مدت هاست...
