"کمک میخوای؟"
"چوی سونگچول یه مدیر عامله که نیاز داره برای چند ساعتم که شده چشم روی هم بذاره ولی مشکلات خوابش این اجازه رو بهش نمیده.
حالا چی میشه اگه یه امگا که همه از ماساژ های فوقالعادهاش تعریف میکنن باعث بشه رئیس موقع ماساژ یه خواب که مدت هاست...
Rất tiếc! Hình ảnh này không tuân theo hướng dẫn nội dung. Để tiếp tục đăng tải, vui lòng xóa hoặc tải lên một hình ảnh khác.
با اینکه پرواز های وسط هفته از بقیه مواقع کمتر بودن اما فرودگاه به طرز تعجبآوری شلوغ بود. مردم از هر طرف همراه چمدون های بزرگ و کوچیکشون میومدن و به سمت دیگهای میرفتن. توی این بین سه نفر توی کافهی فرودگاه کنار هم نشسته بودن و خوش وبش میکردن تا بقیه کسایی که باید هم برسن.
جاشوآ آهی کشید و یکم دیگه از شیرکاکائوش رو سر کشید. شنیدن داستان مینگیو و ونوو به حدی خوشحالش کرده بود که احساس میکرد دلش نمیخواد کره رو ترک کنه.
_ خیلی حیفه که حالا که بهم رسیدین من دارم میرم. آه چقدر برای اذیت کردنتون نقشه کشیده بودم.
با حالت دراماتیکی دستش رو روی پیشونیش گذاشت و باعث شد ونوو آروم روی بازوش بکوبه.
_ خودتو لوس نکن. میدونم که هنوزم با تکست دادن کرمتو میریزی!
_ عاشق وقتاییم که انقدر منو میشناسی خوشگله!
جاشوآ در جواب ونوو با چشمکی گفت و باعث شد مینگیو به خنده بیوفته و ونوو چهرهاش با حالت چندشی جمع کنه. آلفای بلندتر نگاهی به جاشوآ انداخت.
_ راستی از نیمهی گمشدهات چه خبر؟
جاشوآ با شنیدن این جمله ابرویی بالا انداخت و لیوانش رو روی میز برگردوند.
_ نیمهی گمشدهام؟ اون دیگه کیه؟
_ خودتو نزن به اون راه جونگهان همهچیو بهمون گفت!
ونوو در جواب بتا گفت و جاشوآ تازه متوجه منظورشون از 'نیمهی گمشده' شد. پوزخندی زد و دستی به موهاش کشید.
_ دو تا جمله برای گفتن دارم. یک هیچی و دو حساب اون دهنلق رو میرسم!
مینگیو و ونوو کوتاه خندیدن و ونوو بیشتر پافشاری کرد.
_ کاری به تو و جونگهان ندارم. اما نگفتی از اون یارو چه خبر؟ چرا امروز نیومده؟
جاشوآ با شنیدن این جمله برای ثانیهای مکث کرد و لبخند کوچیک آروم جمع شد. در واقع خود هم از سوکمین هیچ خبری نداشت و این باعث میشد دلش بخواد همونجا گریه کنه. چه اتفاقی افتاده بود که آلفا حتی جواب پیام خداحافظیش رو هم نداده بود؟
Các truyện được quảng cáo
Bạn cũng sẽ thích
Những tác phẩm khiến độc giả say mê. Hãy khám phá bây giờ