"کمک میخوای؟"
"چوی سونگچول یه مدیر عامله که نیاز داره برای چند ساعتم که شده چشم روی هم بذاره ولی مشکلات خوابش این اجازه رو بهش نمیده.
حالا چی میشه اگه یه امگا که همه از ماساژ های فوقالعادهاش تعریف میکنن باعث بشه رئیس موقع ماساژ یه خواب که مدت هاست...
سلام به گیلاسای خودم. خب خب من اومدم با یه پارت یهویی. از اونجایی که این یه special partئه در زمان فعلی فیکشن اتفاق نمیافته و مربوط به زمان آینده میشه. دوستش داشته باشین❤️
____________________________
Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.
نفس عمیقی کشید و چشماش رو بخاطر بویی که به مشامش میخورد بست. چند سالی میشد که کنار دریا نیومده بود و حالا احساس میکرد با هر قدمی که روی شنهای گرم و مرطوب ساحل برمیداره یه جون به جوناش اضافه میشه. چند قدم دیگه جلو رفت و با دیدن مردی که داره به دختر کوچولوش کمک میکنه تا بتونه توی آب کم عمق نزدیک ساحل شناور بمونه لبخندی زد و سرش رو سمت جایی که میدونست جفتش اونجاست برگردوند تا کوتاه چکش کنه.
با دیدن آلفای قد بلند که کنار یسری آدم ایستاده و با پیرهنی که دکمههاش بازه و موهایی که توی صورتش ریخته با بقیه خوش و بش میکنه، اخم ظریفی کرد و ابرویی بالا انداخت. همینطوریش هم با پوشیدن شلوارک سفیدش به اندازهی کافی رونهاش رو در معرض دید گذاشته بود و حالا ونوو چی میدید؟ پیرهنی که آزادانه با باد جابجا میشه و عضلات کاراملی همسر عزیزش رو بیشتر توی چشم بقیه فرو میکرد.
آروم گلوش رو صاف کرد و چند قدمی جلوتر اومد، بعد هم با لبخندی که فقط کیم مینگیو متوجه عمقش میشد، از طریق باند ذهنیشون جفتش رو صدا زد.
«کیم فاکینگ مینگیو!»
با صدای بم و بلندی درست برخلاف لبخند ملیحش گفت و یک ثانیه کافی بود تا سر آلفای قدبلند سمت جایی بچرخه که میدونست جفتش اونجا ایستاده. حالت صورتش از لبخند سرخوش به لبخند مضطرب تغییر کرد و بدنش کاملا سمت ونوو چرخید.
«عزیزم؟!»
صدای لطیف و مضطرب آلفا توی باند ذهنی پیچید و لبخند ونوو بیشتر کش اومد. قدمهای کوتاهش رو سمت آلفا برداشت و همونطور که جلو میومد حرفش رو ادامه داد.
«گیو عزیزدلم؟! چندبار بهت گفتم اون دکمههای کوفتی رو ببند که پوستت نسوزه و بدتر از اون یه وقت چشم کسی به نون باگت های خوشگلت بیوفته؟! و حالا چی؟ اینطوری با دلبری اینجا وایسادی نمیگی کسی هوس میکنه بهت شماره بده؟!»