"کمک میخوای؟"
"چوی سونگچول یه مدیر عامله که نیاز داره برای چند ساعتم که شده چشم روی هم بذاره ولی مشکلات خوابش این اجازه رو بهش نمیده.
حالا چی میشه اگه یه امگا که همه از ماساژ های فوقالعادهاش تعریف میکنن باعث بشه رئیس موقع ماساژ یه خواب که مدت هاست...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
'خوشحالی' پررنگ ترین احساسی بود که امگا از دیشب احساس میکرد. یکسره در حال لبخند زدن و ورجه وورجه کردن بود و متوجه نبود بقیه چقدر از دیدن این سایدش متعجب شدن. خب اینطوری نبود که جونگهان آدم عنقی باشه که سالی یبار لبخند میزنه اما اینقدر سرخوشی هم به نوبهی خودش عادی به حساب نیومد.
از صبح که از خواب بلند شده بود، برای اولین بار تو زندگیش زیر دوش آواز خوند. یه صبحونه مفصل آماده کرد و حتی برای سوبین ناهار آماده کرد جوری که وقتی آلفا خوابآلود از اتاقش بیرون اومد به محض دیدن میز چشماش درشت شد و لبخند منظورداری زد.
موقع خداحافظی هم گونهی سوبین رو بوسید و کلمهی 'بای بای' رو تقریبا داد زد. حالا هم که توی آسانسور ایستاده بود مدام مشغول ور رفتن با چتری هاش بود. به محض رسیدن به طبقهی آخر، نفس عمیقی کشید و از آسانسور خارج شد.
راهروی باریک رو طی کرد و با دیدن در قهوهای رنگ که تابلوی طلایی کوچیک 'مدیر عامل' روش خودنمایی میکرد لبخند گشادی زد و ناخودآگاه یاد شب گذشته افتاد.
[فلش بک] [شب قبل _ جلوی خونهی امگا]
بالاخره آئودی قرمز رنگ توی کوچهی آشنا پیچید و امگا آه بیصدایی کشید. این قرار خیلی بهش خوش گذشته بود و احساس میکرد یکی از بهترین قرارهاییه که آدم میتونه داشته باشه. آلفا کمی عقبتر از ساختمون ایستاد و سمت جونگهان برگشت.
_ اینم از این.
لحنش جوری بود که انگار دلش نمیخواست بذاره امگا به خونه برگرده. دوست داشت تموم شب رو همراه هم همونطور بگن و بخندن اما خب ظاهراً وقت جدا شدن بود. دستی به موهای صورتی رنگش کشید و گلوش رو صاف کرد.
جونگهان هم به وضعیت شبیهی دچار بود. اونم دوست نداشت به این زودی از آلفا خداحافظی کنه و به خونه برگرده اما با این موضوع که فردا هم سرکار میبینمش خودش رو تا حدودی راضی کرده بود. سمت آلفا چرخید و پلکی زد
+ دیگه میرم خونه. بابت امشب ممنونم سونگچول شی.
بعد هم از ماشین پیاده شد. سونگچول هم همراهش از ماشین پیاده شد و دستاش رو توی جیبش فرو کرد.