"کمک میخوای؟"
"چوی سونگچول یه مدیر عامله که نیاز داره برای چند ساعتم که شده چشم روی هم بذاره ولی مشکلات خوابش این اجازه رو بهش نمیده.
حالا چی میشه اگه یه امگا که همه از ماساژ های فوقالعادهاش تعریف میکنن باعث بشه رئیس موقع ماساژ یه خواب که مدت هاست...
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
_ بالاخره اومدی جونگهان!
وقتی چشمش به صاحب صدا افتاد فقط آب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید. مادری که مدتی میشد ندیده بودش، حالا با نگاه نافذ تموم بدنش رو از نظر گذروند و کنار رفت تا پسرش داخل بیاد. احتمالا اینکه از خونهی مادربزرگشون برگشته و امگا رو اونجا ندیده به مذاقش خوش نیومده که اینطور خشک رفتار میکرد.
با سرعت نسبتاً کمی داخل رفت و همراه خواهرش، پشت سر زن سمت مبل های توی پذیرایی راه افتادن. با نشستن مادرش، نگاهی به سوبین انداخت و با صدای آرومی ازش خواست تا تنهاشون بذاره. اما با شنیدن صدای مادرش حرفش نصفه موند:
_ لازم نیست جایی بره. سوبین کنار برادرت بشین!
با لحن جدیای گفت و دختر و پسر با نگاه زیر چشمیای روی مبل کناری جایی که زن نشسته بود، نشستن. سولگی نگاه کوتاهی به بچههاش انداخت و همونطور که تکیه میداد دست به سینه شد. جونگهان احساس میکرد سکوتی که ایجاد شده یکم مضخرفه، پس لبش رو تر کرد و دستاش رو به هم قفل کرد.
+ حالت چطوره مامان؟ مادربزرگ بهتره؟
سعی کرد یه بحث عادی رو شروع کنه اما تکخندهای که از دهن زن آلفا بیرون پرید، باعث شد نگاه سوالای بهش بندازه. انتظار داشت مادرش جلوی سوبین کمی کوتاه بیاد؛ اما زن انگار شمشیرش رو از رو بسته بود.
اینطوری نبود که سوبین هیچوقت در جریان بحث هایی که بین خودش و مادرش اتفاق میوفتاد نباشه، اتفاقا همیشه متوجه جو متشنج بینشون میشد ولی امگا در تلاش بود اینبار هم تا جایی که میتونه دختر رو از این موضوعات دور نگه داره.
سولگی نگاهی به پسر امگا انداخت و جواب داد:
_ مگه مرتبا خبرها رو از خواهرت نمیگرفتی؟ سوبین خیلی اصرار داشت که تو حالمون رو میپرسی!
آلفا با لحن نچندان دوستانهای گفت و باعث شد جونگهان نگاه زیر چشمیای به سوبین بندازه و با دیدن لب گزیدنش نفسش رو بیرون بده. گاهی از اینکه دختر اینقدر برای بهتر شدن رابطهی خودش و مادرش تلاش میکنه متعجب میشد اما همچنان ازش ممنون بود.
+ میپرسیدم فقط دوست داشتم از زبون خودت بشنوم.
حرفش رو زد و نگاهش رو توی صورت مادرش برگردوند. اما سولگی با لبخند ناخوانایی به بچههاش نگاه میکرد. حالا انقدر بزرگ شده بودن که انقدر راحت روی کارهای احمقانهی همدیگه سرپوش بذارن؟ نگاهش دوباره روی جسم ظریف امگا چرخید و اینبار با چیزهایی که میدید پوزخندی زد.