After story 1:"real family:)"

392 61 81
                                        

روزای بهار امسال خنک‌تر از سالهای دیگه بودن و بیشتر باعث میشدن آدم احساس خواب‌آلودگی و گشنگی کنه

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

روزای بهار امسال خنک‌تر از سالهای دیگه بودن و بیشتر باعث میشدن آدم احساس خواب‌آلودگی و گشنگی کنه. بوی خوب شکوفه و برگ تازه زیر هر درخت پخش بود و انگار آسمون آبی‌تر از همیشه بود. مثل هر روز دوشنبه‌ی دیگه‌ای آلفا به تنهایی صبح زود از خواب بیدار شده بود و بعد از درست کردن صبحونه برای امگایی که به تازگی بیشتر از بقیه روزها میخوابید، نوت کوچیکی روی در یخچال گذاشت و با بوسیدن گونه‌ی همسرش خونه رو ترک کرد تا سرکار بره.

ساعت حدود ده بود جونگهان بالاخره تصمیم گرفت دست از دنده عوض کردن برداره و چشماش رو باز کنه. با اینکه از نبودن سونگچول توی تخت ناراضی بود اما به رایحه‌ی نعنای باقی مونده بسنده کرد و بعد از کش و قوس بدنش رو تخت خنک، از جاش بلند شد. موهایی که به تازگی بلوند کرده بود رو از صورتش کنار زد و با خمیازه‌ی کوچیکی وارد آشپزخونه شد.

قوری شیشه‌ای و شفافش پر از چای بابونه بود و چندتایی هم تست مربایی توی ظرف روی میز بود. جونگهان لبخندی زد و با برداشتن یه تست تازه متوجه نوت نارنجی رنگی شد روی در یخچال چسبیده، پس جلوتر رفت تا بخونتش.

'صبح بخیر سیب خوابالو! صبحونه ات رو کامل بخور و ازش لذت ببر. امروز زودتر برمیگردم خونه. دوست دارم!'

با دیدن شکلکی که به طرز ناشیانه‌ای پایین نوت نقاشی شده بود‌ لبخند کوچیکی زد و سعی کرد صبحونه اش رو رو زودتر تموم کنه‌. نگاهی به تقویم کوچیک روی کانتر انداخت و با دیدن تاریخ امروز که دورش یه ستاره‌ی بزرگ کشیده، هومی کشید و سرتکون داد.

امروز روز مهمی براش به حساب میومد و جونگهان دوست داشت به بهترین نحو بگذرونتش، پس بدون معطلی صبحونه‌اش رو تموم کرد و بعد از مرتب کردن میز سمت حموم رفت تا دوش بگیره. با باز کرده دکمه‌های پیرهنش چشمش به برآمدگی کوچیک شکمش افتاد که به تازگی به وجود اومده اما بجای وجود یه کوچولو داخلش، انگار که امگا فقط وزن اضافه کرده.

با لبخند کمرنگی برآمدگی رو لمس کرد و یکبار دیگه نگاهی از توی آینه بهش انداخت. درسته که چون یه امگای مرد بود شکمش انقدری بزرگ نمیشد اما هنوزم بابت اتفاقی که افتاده خیلی خوشحال بود و صبر نداشت تا بالاخره اینو به سونگچول هم بگه. با عجله دوش کوتاهی گرفت و بالاخره با پوشیدن حوله‌اش از حموم بیرون اومد.

NEED A HAND?Stories to obsess over. Discover now