رفتم توی کلاس و نشستم سرجای همیشگیم.من احمق چرا بجای مدرسه نرفتم خونه تا استراحت کنم؟بعد از استراحتم میتونستم برگردم سرکارم و...
صب کن...
من دوروزه نرفتم سرکار...
اونا صد درصد منو میندازن بیرون...
اشک تو چشمام جمع شد.میتونستم صدای صاحبخونمو بشنوم وقتی داره داد میزنه و لباسا و وسایلمو میریزه توی کوچه.
من...من نمیخوام این اتفاقا بیوفته...ولی زین مالیک باعثش شد...
_لیام...لیام پسر حالت خوبه؟
چشمامو باز کردم و به نایل نگاه کردم.
+اره...اره خوبم...فقط...یکم خستم...میدونی که...
بهم لبخند زد و اروم گفت:پشت هر طوفان یه رنگین کمونه لیام.اینو میدونی مگه نه؟؟
+اره نایل میدونم.مرسی که هستی.
دوباره بهم لبخند زد و رفت سرجاش نشست.در کلاس باز شد و زین عصبانی وارد کلاس شد و درو کوبید طوریکه همه یهو ساکت شدن.
یا مسیح کمکم کن...
بی توجه بهم کنارم نشست و سرشو بین دستاش گرفت.همه بهش زل زده بودن که دوباره درباز شد و استایلز و تاملینسون با قیافه های درهم اومدن تو و کنار زین ایستادن
تاملینسون با لحن ارومی که باعث گرد شدن چسمام شد به زین گفت:داداش من متاسف...
یهو زین پرید و شروع کرد به داد زدن
_اون هرزه پیش خودش چه فکری کرده...
میزی که جلومون بود رو برعکس کرد و میتونم قسم بخورم که اون میز شکست.استایلز چشماشو بسته بود و تاملینسون با نگرانی به زین زل زده بود.دست نایلو روشونم حس کردم.با سر بهم اشاره کرد که بلندشم.سرمیز نایل نشستیم و با اون سه تا زل زدیم
+به نظرت چه اتفاقی افتاده؟
_نمیدونم نای ولی هرچی بوده خیلی اتفاق بزرگی بوده
+درسته
زین اروم تر شده بود و روی صندلیش نشسته بود.استایلینسونا میز جلوییمونو از صاف کردن و ...
+اوووو پسر اون میز خورد شده...
_درسته
بلند شدم و به سمت میزم راه افتادم.وقتی دیدم زین بهم توجهی نداره اروم کنارش نشستم
+چیشد؟ازم ترسیدی؟؟
_راستشو بخوای یکم...
نیشخند زد و دستشو توی موهاش کشید.به خودم جرعت دادم
_چی انقد اذیتت میکنه؟
برگشت و زل زدتوی چشمام.
+باید برات توضیح بدم؟
سرمو تکون دادم و رومو برگردوندم.تا اخر کلاس همه ی حواسم به اون بود.ینی چه اتفاقی افتاده؟؟
اه لعنت بهش...این چند روزه اون تمام فکرمو مشغول کرده.به خودم اومدم دیدم کلاس تقریبا خالی شده و همه رفتن خونه.
هه...عالی شد...
وسایلمو جمع کردم که یهو یه برگه اومد جلوی چشمم
+نظرت چیه لیام؟؟
به برگه نگاه کردم و سرمو تکون دادم.
مهمونی توی سالن اجتماعات...
_ساری(sorry)نای ولی این مهمونی کت و شلوار میخواد که من...
+میتونی یه دست از کت شلوارای منو بپوشی.حالا میای؟
_اما...
_میای پس عالی شد.فعلا
نایل رفت و من اونجا موندم.مهمونی چند روز دیگس.زینم میاد؟اه خفه شو نگرانی های مهم تر از زین هم وجود داره
از ساختمون زدم و به سمت کافی شاپ لارنتر راه افتادم...
یا مسیح کمکم کن من به این کار نیاز دارم...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خبببببب فقط یه چیز میگم...
اون یه مهمونی ساده نخواهد بود😎
و اینکه چه اتفاقی برای زین افتاده؟؟؟
راستی کاور رو دوس دارین ایا یا قبلی بهتر بود؟؟؟؟
YOU ARE READING
Fucking School[complete]
Fanfiction+لی من...من متاسفم _متاسفی؟؟؟زین تو میفهمی چی داری میگی...تو و اون دوتا دوست گیت زندگی منو نابود کردین...از اینجا گمشو +باشه قبوله ولی صبر کن فقط یه سوال میپرسم و اگه جوابش منفی باشه واسه همیشه میرم...تو...منو هنوز دوس داری؟؟؟ _نه +نه؟ _نه زین سرشو...
![Fucking School[complete]](https://img.wattpad.com/cover/75110880-64-k376644.jpg)