+هوی خرخون...
سرمو از تو کتاب دراوردم.بعله هری استایلز...چرا فکر میکردم دیگه باهاشون مشکلی ندارم؟!
_بله
استایلز ریز ریز خندید و به تاملینسون نگاه کرد.
+ببین لو...من فقط گفتم خرخون اون سریع منظورمو گرفت پس خودش میدونه چه موجود رو اعصاب و مضخرفیه.
بعدشم جفتشون خندیدن.
خب هر هر هر هر که چی؟(خودم همیشه اینو میگم😆)
_اممم چیزی میخواستی بگی؟
چپ چپ نگام کرد که پریدم وسط خنده هاشون.
+برو دفتر مدیر
کتابو بستم.از کنار زین رد شدم.سرش تو یه دفترچه بود و تند تند داشت خط خطی میکرد.البته من ندیدمش ولی از حرکات دستش میشد پیش بینی کرد.یکم زبونشو اورده بود بیرون و دستشو تند تند تکون میداد.از کلاس اومدم بیرون و رفتم سمت دفتر.در باز بود.در زدم و رفتم تو.
_مستر جانسون؟؟؟
+اوهههههه لیام پینننننن نامه ی بورسیه ت به دستت رسید؟
_بله
لبخند زدم.
+تبریک میگم پسرم.تو همیشه مایه افتخار ما بودی.
_ممنون.
نشست پشت میزش.
+اگه کمکی نیاز داشتی فقط کافیه بهم بگی میدونی دیگه؟!
_بله ممنون.
+خب میتونی بری بازم تبریک میگم.
لبخند زدم و اومدم بیرون.
حس فوق العاده ای داشتم.برگشتم سرکلاس و نشستم سرجام.زین هنوزم مشغول بود.بشدتتتتت کنجکاو شده بودم.همه ی جرئتمو جمع کردم و پرسیدم.
_اون چیه؟!
+به تو چه
جا خوردم.لحنش بد نبود ها...فقط یه ذره بی تفاوت بود.
یه مین بعد زیر چشمی نگام کرد و از جاش بلند شد.با دفترچه ی دستش رفت طرف استایلینسونا و دفترچه رو بهشون نشون داد.چشماشون برق زد و زین خندید.برگه رو کند و داد بهشون.تاملینسون لبخند زد و استایلز زینو محکم بغل کرد.
+چی بهشون داد که انقد خوشحال شدن؟؟؟
برگشتم و به چشمای گرد شده ی نایل نگاه کردم.
_نمیدونم.
استایلز با نقاشی نزدیک شد و گذاشتش رو میزش.خودمو جابه جا کردم.بدنمو کشیدم تا تونستم ببینم.یه نقاشی از استایلینسونا بود که داشتن همو میبوسیدن.
کارش حرف نداشت و معرکه بوددد.بدنمو بیشتر کشیدم تا واضح تر ببینم ولی یهو یکی محکم زد تو سرم.تعادلمو از دست دادم و از روی صندلی افتادم وسط کلاس.
+فضول خرخون.
تاملینسون با اخم گفت و از کنارم رد شد.از جام بلند شدم و لباسامو تکوندم.در باز شد و اقای والتر اومد تو.همه نشستن سرجاشون و کلاس شروع شد.
***
کتابمو بستم و به بچه ها نگاه کردم که دارن از کلاس میرن بیرون.از در کلاس اومدم بیرون و دنبال نایل میگشتم. گوشه ی حیاط به دیوار تکیه بود و...
چشمام گرد شد.زین تقریبا چسبیده بود بهش.دستشو گذاشته بود کنار سر نایل و داشت با نیشخند به حرفای نایل گوش میداد و نایل هم همش لبخند میزد.چشمام گرد شد.خب من به نایل اعتماد دارم و مطمئنم اتقاقی نمیوفته ولی خب...موقعیتشون اصلاااااااا خوب نیست.
حس کردم دونفر کنارم وایسادن.
+یا حضرت فاک اینا دارن چیکار میکنن؟
استایلز شونه هاشو انداخت بالا.چرخید طرف من.
+اون دوستت...اسمش چی بود؟!
_نایل هوران؟
+اره همون...اون گیه؟!
_چیییییی نهههههههههه
جوری جیغ زدم که خودمم از جام پریدم.
استایلز گوشاشو گرفت.
+چرا داد میزنی چس اسب(ادب😐)
تاملینسون بی توجه به ما به اون دوتا زل زده بود.اخم کرد.
+مطمئنی؟
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.چیزی نگفت و خواستن برن.تمام جرئتمو جمع کردم و صداشون زدم.
_اممممم...زین گیه؟
تاملینسون ابروشو داد بالا.
_نباید میپرسیدم؟
اروم گفتم.هنوز همونجوری بهم زل زده بود.
_باشه ببخشید.
ازشون فاصله گرفتم.صدای تاملینسون اومد.
+دوبار بهش خندیدم ج...
+بیخیالش لاو...
زیر چشمی نگاشون کردم.استایلز با خنده اون حرفو زد و لبای تاملینسونو بوسید.چشمام چرخوندم و راه رو رو پیچیدم.تصمیم گرفتم برم پیش دنیل.حتما خوشحال میشه اگه منو ببینه.
لباسامو صاف کردم.موهامو مرتب کردم و رفتم و رفتم سمت کلاسش.منتظر موندم تا از کلاس بیاد بیرون.
یکم بعد با دوتا از دوستاش از کلاسش اومد بیرون.چشمش که به من خورد...
خب خوشحالی براش کمه...میتونم بگممممم خرذوق شد.
پرید بغلم.
_سلام
با خنده گفتم و اونم با یکم خجالت جوابمو داد.یه تیکه از موهاشو داد پشت گوشش.
+اممممم خب...
با لبخند نگاش کردم که گیج شده.اون بشدت بغل کردنی بود.سرمو کج کردم و پایین اوردم.
_دن؟
سریع سرشو بلند کرد.
+بله...
یه خنده ی سرخوشانه ی کوچیک کردم.
_جایی میخواستی بری؟
+نه...تنها بودم
_میشه...من...
شت...چرا انقد سخت شد.دستمو کشیدم تو موهام.
_امممممم
+باشه لیام...
لبخند کوچیک زد و دستمو کشید طرف حیاط.انگشتاشو بین انگشتام قفل کرد.کنار هم اروم قدم میزدیم.
_خب...درسا چطورن؟(😑یه بار اومد عین ادم حرف بزنه جفت پا رفت توش😑)
+امممم سخت...مسخره...
دست ازادشو تکون داد.
+مثل همیشه...تو چی؟
_خب قب...
چشمم خورد به زین که یکم جلو تر به دیوار تکیه داده بود.دنیل حواسش نبود و زین پاشو گرفت جلوش.
دنیلو کشیدم طرفم ولی بازم پاش گیر کرد و جفتمون خوردیم زمین.
ینی من افتادم و دنیلم افتاد روم.
صدای عصبانی زین اومد:فاک
با حرص از کنارمون که وسط حیاط خوابیده بودیم رد شد.به چشمای دنیل نگاه کردم.اونا خیلی نرم و قشنگن.
بینی مناسب صورتش که نه خیلی بزرگه و نه خیلی کوچیک.
و...لباش...به طرز عجیبی خواستنی و خوردنین.
صورتامون یکم نزدیک شد.انگشتمو کشیدم رو لبش.چشمامون بسته شد و بعد یکم فاصله از بین رفت...
اروم بودم و لباش انگار به بدنم ارامش تزریق میکرد.
لب پایینش تو دهنم بود.
زبونم کشیدم روش.
لباش خیلی شیرینن.
اروم از هم جداشدیم.
پلک هامون میلرزیدن.
تو چشمای هم نگاه کردیم.
دوباره چشمام کشیده شد سمت لباش.
انگشتمو کشیدم روش.دوباره داشتیم نزدیک میشدیم که صدای چندتا دختر بلند شد.
+شت...اون دنیله؟
به خودمون اومدیم.
_ما تو حیاط کالجیم...
اروم گفتم و ناباور گفتم.خدای من باورم نمیشه.وسط حساط کالج دنیل روم خوابیده بود و داشتیم همو میبوسیدیم.شت.
ولی...اون خیلی خوب بود...
دنیل از روم بلند شد و منم بلند شدم.
+لیام پشتت خاکیه...میخوای...بریم...امممم با اب تمیزش کنیم؟
معلوم بود خجالت کشیده.سرمو تکون دادم.
بدون حرف راه افتادیم.دنیل یه بطری کوچیک اب گرفت و گوشه ی حیاط اروم دست خیسشو به پشت تیشرتم کشید.یکم بعد اروم گفت:تموم شد...
_مرسی
+اممم کلاسا الان شروع میشن...
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و راه افتادیم سمت کلاسا.وقتی خواست بره سرکلاس تمام جرئتمو جمع کردم و سریع و کوتاه گونشو بوسیدم.
ازش جدا شدم و به سمت کلاسم دویدم.زیر چشمی دیدمش که دستشو گذاشته بود روی گونش و لبشو گاز گرفته بود.لبخند زدم و وارد کلاس شدم.روی صندلیم نشستم و به جلد کتابم نگاه کردم.
توجهم به زین جلب شد که دست به سینه نشسته بود و اخم کرده بود.پاشو عصبی تکون میداد.
شونه هامو انداختم بالا.یکم ازش فاصله گرفتم.از زین عصبی خوشم نمیاد.راستش ازش میترسم.
سرمو تکون دادم و کتابمو باز کردم.
مشغول خوندن بودم اما چیزی ازش نمیفهمیدم چون تمام مدت زینو زیر نظر داشتم.
***
از کالج اومدم بیرون.به سمت کافه راه افتادم.تو قکر بودم که ماشین نایل جلوی پام ترمز کرد.
+لیام
_هی نایل
دستشو توی موهاش کشید.
+امممم یه چیزی باید بهت بگم.تا کافه ام میرسونمت.
سرمو تکون دادم و سوار شدم.
_خب...
+امممم یه مشکل کوچیک پیش اومده که البته اگه تو بخوای کنسلش میکنم.
_چی شده؟
اخم کردم.
+مهمونی...افتاد خونه ی مالیک.
دهنم هی باز و بسته میشد ولی صدام در نمیومد.
باید خوشحال باشم؟
ناراحت؟
استرس داشته باشم؟
هیجان زده باشم؟
نمیدونم...من فقط گیجم...
نایل جلوی کافه پارک کرد.
+هنوزم میگم نخوای کنسل میشه
_نه...مهم نیس...
لبخند زدم.از ماشین پیاده شدم.
+مطمئنی؟
_اوهوم
اروم خندید.
+اوکی...بای لاو
_بای
دستمو براش تکون دادم و رفتم تو کافه...
مهمونی خونه ی زین؟!چیزی نمیشه...بیخیال...
اووووووفففف دهنم سرویس شد هرروز شیش صب پامیشم تایپ میکنم.اینم تموم شد.😶
وضعیت سخته ولی میشه باهاش کنار اومد😓
مرسی که انقد خوبین❤عاشقتونم❤💛
VOCÊ ESTÁ LENDO
Fucking School[complete]
Fanfic+لی من...من متاسفم _متاسفی؟؟؟زین تو میفهمی چی داری میگی...تو و اون دوتا دوست گیت زندگی منو نابود کردین...از اینجا گمشو +باشه قبوله ولی صبر کن فقط یه سوال میپرسم و اگه جوابش منفی باشه واسه همیشه میرم...تو...منو هنوز دوس داری؟؟؟ _نه +نه؟ _نه زین سرشو...
![Fucking School[complete]](https://img.wattpad.com/cover/75110880-64-k376644.jpg)