part 7

4.4K 531 70
                                        

کافه باز بود و برعکس روزای معمولی خیلی شلوغ بود.اقای لانتر با ابهت همیشگیش پشت میزش نشسته بود و یه مگزین تایم دستش بود.سرمو انداختم پایین و جلوی میزش وایسادم.
+خب شما چی سفارش داده...اوه لیام...کجا بودی پسر!!؟؟؟؟
بدون اینکه سرمو بلند کنم با صدایی که به زور درمیومد گفتم:امممم...من...من متاسفم
...برام یه مشکلی پیش اومده بود...
دست گچ گرفتمو اوردم بالا تا ببینش
+اوه...چه اتفاقی برات افتاد؟؟؟
امممممم...باید میگفتم کتک خوردم؟؟؟؟
معلومه که نه...
من متنفرم از اینکه کسی بهم ترحم کنه...
_خب...تصادف...وقتی از مدرسه برمیگشتم تصادف کردم.
سرشو تکون داد و دوباره به مجله ی مورد علاقش زل زد
_اقای لانتر من میتونم دوباره به کارم ادامه بدم!؟؟؟
بگو اره ..‌.
بگو اره...
خواهش میکنم...
+البته ولی با دست شکسته که نمیتونی سفارشارو بگیری
اوووو بیخیال صاحبخونم منو میندازه بیرون.بدون توجه به دست شکستم!وبعدش باید کجا برم؟؟خونه ی نایل؟؟؟شایدم بیام با خودت زندگی کنم مستر لانتر...
_خب مثلا میتونم میز هارو تمیز کنم
+باشه برو یونیفرمتو بپوش و شروع کن.
_ممنون
فقط یه چیز میگم...
وووواوووو...تقریبا مطمئن بودم اخراجم میکنه.بعد از عوض کردن لباسام رفتم سراغ کارم.
کافه لانتر یکی از بهترین کافی شاپ های شهره و جای پولداراس برای همین اقای لانتر میگه همیشه باید فوق العاده به نظر بیاین.داشتم میزهای خالی رو تمیز میکردم که پنج تا پسر امدن تو کافه.
چون خیلی شلوغ بود و همه سرشون شلوغ بود من مجبور شدم برم سفارش پسرارو بگیرم.معمولا باید سفارشارو توی دفترچه ی مخصوصم بنویسم ولی نه دفترچم باهام بود ونه میتونستم با یه دست بنویسم.رفتم سرمیزشون و سعی کردم سفارشاشونو حفظ کنم
_چی میل دارید؟؟
+پینو؟؟؟
سرمو بلند کردم و...
وات د هل؟؟؟اینا اینجا چیکار میکنن؟؟؟
استایلز خندید و گفت:گارسون؟؟واو لیام پین...راستی دستت چطوره؟؟
بعدم همشون باهم زدن زیر خنده.یهو زین گفت:اسپرسو.شماهم سفارشاتونو بدین
همه زل زدن به زین و سفارششونو دادن.هنگ کرده بودم و داشتم با چشم گرد شده نگاهشون میکردم.
+نمیخوای بری دنبال کارت؟؟؟
_امممم...چرا...ببخشید

سفارششونو در سکوت خوردن و رفتن.وقتی رفتن زین انگار تو کافه دنبال یه نفر میگشت وقتی چشمش به من خورد اخم کرد و از کافه رفت بیرون.
تمام روز فکرم درگیر بود.
چرا زین ازم دفاع کرد؟؟؟؟
چرا مثه بقیه بهم نخندید؟؟
چرا عصبی بود؟؟؟؟
چرا بهم اخم کرد؟؟؟؟
دنبال کی میگشت؟؟؟؟
دیگه داشتم دیوونه میشدم که ساعت کاری تموم شد و من بعد از تمیز کردن کافه برگشتم خونه.خونه که نه اتاق...
از خستگی روی کاناپه افتادم و سریع خوابم برد...
صبح زود افتاب مستقیما توی چشمم بود و بیدارم کرد.کار خاصی نداشتم.تصمیم گرفت درس بخونم.یه لحظه این فکر اومد تو ذهنم که زین مالیک و استایلینسونا حتی به کتابشون یه نگاه هم نمیندازن و اخر سال خانواده هاشون رشوه میدن تا پسر عزیزشون نمره بگیره
خانواده...
چیزی که من از چهارده سالگی نداشتم و الان هیفده سالمه...
اووفففف اگه اونا اینجا بودن وضع زندگی من خیلی بهتر بود.
دیگه مجبور نبودم روی یه کاناپه بخوابم
دیگه مجبور نبودم یه لباسو بارها بدوزم تا پارگیش معلوم نشه...
مغزم یهو کار افتاد...خفه شو لبام بجای چرت و پرت گفتن پاشو برو مدرسه.
هولی شت...اصلا نتونستم درس بخونم...تو چت شده لیام
سریع کتابامو جمع کردم و از خونه زدم بیرون.اتوبوس با تاخیر رسید...لعنت امروز چرا اینجوریه...
وقتی رسیدم دیگه تقریبا هیچ کس تو راه رو های دبیرستان نبود.تمام دیوارا پر از اعلامیه های جشنه‌.وقتی درکلاسو باز کردم خوشبختانه هنوز خانم منیومده بود.
لبخند زدم که یهو یکی داد زد:های گارسون میشه برام کیک شکلاتی بیاری؟؟؟
صدای تاملینسون:عالی بود جک
دوباره همه زدن زیر خنده.ناخواسته بغض کردم.اینا معنی درد و بدبختی رو نمیدونن.اینا چیز کاری جز خوش گذروندن بلد نیستن.سمت میزم راه افتادم.مالیک یه لبخند بانمک رو لباش بود و به اکیپ مضخرف تر از خودش نگاه میکرد.
من گفتم مضخرف...خب اره مضخرف...امممم باشه زین مضخرف نیست...اون یه...یه...
عوضیه...
اره...عوضی...
روی صندلیم نشستم که یهو کتابم از دستم سر خورد و افتاد رو پای زین...
وای نه اون ایندفه منو میکشه
_ببخشید بخدا عمدی نبود
+اوکی
وات د هل؟؟؟؟الان نباید با مشت بزنه تو صورتم؟؟؟نکنه بعدا میخواد جبران کنه.وااای خدا من هنوز گچ دستم باز نشده.
+های لیاممم
_های نایل
+فردا گچ دستتو باید باز کنی
_میدونم ممنون
+واسه مهمونی گچ دستت بازه...
_اره...بازم ممنون نای...تو فوق العاده ای
نایل چشمک زد و رفت نشست.لبخند زدم که یهو پام تیر کشید.زین کتاب بزرگ فیزیکش رو کوبید رو پام و گفت:انقد کور نباش وسایلتو درست جمع کن...
بعدم از جاش بلند شد و رفت بیرون و تا اخر روز نیومد...
استایلینسونا تقریبا دیوونم کردن ولی جالب اینجا بود که هیچ کدومشون بهم دست نمیزدن فقط داد میزدن و فوش میدادن و میپرسیدن زین کجاست.اون روز من دیگه زینو ندیدم.به محض تموم شدن کلاس اخر با نایل خدافظی کردم و به سمت کافه راه افتادم.تو دلم یه ذره امید داشتم که برم اونجا و ببینم زین روی یکی از صندلیا نشسته و منتظر منه
اوه فاک خدایا ینی میشه؟؟؟رفتم تو کافه و ناخواسته تمام میزارو چک کردم.اوه زین اینجا نیست.معلومه که نیست چه فکری کردی واقعا لیام؟؟
لباسامو عوض کردم و پیش اشتون یکی گارسونا واسپرسو که یهو درباز شد و...
خدای من اون زینه...
خودمو مرتب کردم و رفتم سمتش به محض دیدن من لبخند زد
وای خدای من چرا اینجوری شدم؟حس میکنم یه چیزی تو شکمم داره تکون میخوره(تسا شماره 2😂)
با قدمای اروم رفتم سمتش که زین گفت:های لاو دلم برات تنگ‌ شده بود
فکم رو زمین بود که یهو یه دختر مو بلوند از پشت سرم پرید تو بغل زین و زین لباشو بوسید.کل کافه دور سرم میچرخید.دختره نشست رو پاهای زین و زین به من نگاه کرد
+بیا اینجا...
رفتم طرفشون.چشمم خورد به دستای زین که محکم رو کمر دختره قفل شده بودن
+چی میخوری لاو؟
دختره خندید.اون واقعا جذاب بود.یه لحظه حس کردم چشمام تار شد.اوه نه...من نباید گریه کنم
+یه بستنی توت فرنگی بزرگ و اسپرسو
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اشتون
_اسپرسو و بستنی توت فرنگی بزرگ
+چیزی شده پسر؟؟؟
_چی؟؟نه
سرشو تکون داد و مشغول اماده کردن سفارش زین و اون هرز...دوست دخترش شد
خدای من کی این روز بفاک رفته تموم میشه پس

➖➖➖➖➖➖➖➖

خب اینم از این پارت
گفتن که پارتارو طولانی تر کنم و خودمم دیدم پارتا واقعا کوتاهه
پس ایندفه 1040کلمه شد😊😊😊
بیشترشم میکنم ولی الان نمیتونستم بخاطر مهمونی

خب چه حسی داشتین وقتی با دوست دختر زین اشنا شدین؟؟😂😂

ولی محض اطلاعتون سه تا عمه دارم به هرکدوم که دوس دارین فوش بدین😊😊

Fucking School[complete]Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin