part 22

4.1K 429 90
                                        

روی تخت نشستم و به دعواشون نگاه میکردم.لویی سعی میکرد یه لباس به قول خودش شیک پیدا کنه و هری کاملا مخالف بود و فک میکرد باید یه تیپ کیوت بزنم که شامل یه بلوز میکی موس زرد و شلوار جین جذب میشد...

هری کنارم روی تخت نشست.
+لو من واقعا نمیفهممت...این تیپ بی نقصه!
~هزای من اون داره میره بار میفهمی عشق زندگیم؟
_اره ولی خب...

~اصن یه کاری میکنیم...
یه تیشرت مشکی ساده و شلوار جینی که تو بغل هری بود چپوند تو دستم.
~برو بپوششون...

از حموم اتاق هری اومد بیرون و جلوشون وایسادم.
لویی بلند سوت زد و هری چشماش برق زد.
+تو خیلی هاتی لیام...

لویی سریع چرخید و با چشمای ریز هری رو نگاه کرد.
+امممم البته نه به اندازه ی عشق من...
بعدشم یه لبخند بزرگ به لویی زد و دوباره چرخید طرف من.

چند مین گذشته بود و لویی دستشو گذاشته بود زیر چونش و به من زل زده بود.
~یه چیزی کم داره...
دستامو باز کردم و چرخیدم.

خودمو نگاه کردم ولی عالی بودم...
روبه روی اینه وایساده بودم که لویی پشت سرم وایساد و یه کت مشکی انداخت روی شونه هاش.
کت خودش...

~زود باش بپوشش دیگه...
پوشیدمش و چرخیدم طرفشون.
+عالی شدی لیاممممم زین مخش سوت میکشه...
~من که گفتم بزار من لباساشو انتخاب کنم...

تاملینسون با غرور لبخند زد.هری سرشو کشید پایین و اروم گفت:تو همیشه بی نقصی عشق من...
چرخیدم سمت اینه تا راحت به بوسشون برسن...

واو...لیام جیمز پین تو فوق العاده شدی...

***

جلوی کافه وایساده بودم و منتظر بودم زین بیاد.فقط امیدوارم کسی منو نبینه چون به اقای لانتر گفته بودم که سرماخوردگی شدید گرفتم و نمیتونم از خونه برم بیرون...

«فلش بک»

~میرسونمت کافه...
_چرا کافه؟!
هری چشماشو چرخوند.
+خنگ نشو پینو ما همه ی این کارارو کردیم که زین تحت تاثیر قرار بگیره.اگه بفهمه تو یک ساعت و چهل و پنج دقیقس داری واسه قرار اماده میشی که تحت تاثیر قرار نمیگیره...

_اوه...
~اوهوم.خب دیگه کام ان دیر میشه...
_باشه.امممم هری واقعا مرسی که کمکم کردی
یه لبخند بزرگ زدم.
+تشکر لازم نیست لاو...برو دیگه.موفق باشی.

دستمو کشیدم تو موهام که لویی داد زد:نیم ساعته دارم اون بی صاحابارو درستشون میکنم انقد دست بفاک رفتتو نکش توشوننننن.
_باشه ببخشید.

هری بلند خندید و لویی رو بغل کرد.
+خدافظ عشقم...مواظبش باش
~اون که بچه نیست میتونه مواظب خودش باشه...

هری چشم غره رفت و همونطور که بغلم میکرد دوباره گفت:موفق باشی لیام...من میدونم که تو مناسب ترین فرد برای زینی...

Fucking School[complete]Where stories live. Discover now