part 12

4.2K 517 80
                                        

خسته برگشتم خونه.یه جورایی نظرم درباره ی دنیل عوض شده بود.فکر میکردم چون با استایلینسونا میگرده مثه اوناس ولی اصلا اینطوری نیست.اون خیلی بابقیه فرق داره.
مهربونه...
دوست داشتنیه...
شیرینه...
وخیلی چیزای دیگه...
کتابامو جلوم چیدم و روی زمین دراز کشیدم.این امتحان خیلی مهمه لیام خیلی.دونه دونه کتابارو بازشون کردم و فصلارو خوندم.وقتی کارم تموم شد به ساعت نگاه کردم.
خدای من...
ساعت پنج صبحه!!!
سریع وسایلمو جمع کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.بخاطر شدت خستگی فقط به چند مین زمان نیاز دارم تا خوابم ببره...
چشمامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم.شت!!از جام پریدم.سریع مسواک زدم و از خونه اومدم بیرون.تا ایستگاه اتوبوس دویدم.در کمال خوش شانسی اتوبوس از جلوم رد شد و بهم محل نذاشت.اویزون شدم و با یکم ولخرجی به کالج رسیدم.زمانیکه توی ماشین بودم خوابم برد.بشدت خسته بودم.توی راه رو دویدم و در کلاسو باز کردم.همه چرخیدن طرفم.امتحان شروع شده بود...
کلی عذرخواهی کردم و با برگه ی امتحانم سرجام نشستم.سوالا اسون بودن و همرو جواب دادم.طبق معمول!!!
از جام بلند شدم که برم برگمو تحویل بدم که چشمم به برگه ی زین افتاد.برگه ی دوم کاملا سفید بود.توی یه لحظه نمیدونم چی شد به خودم اومدم دیدم برگه ی دوم دست زینه و زین داره از روش مینویسه.وقتی کارش تموم شد برگمو از زیر میزش بهم برگردوند.بهم لبخند زد و رفت برگشو تحویل داد.کلاس که تموم شد برگه های مونده رو تحویل دادن و کلاس خالی شد.زین با لبخندی که صورتشو پوشونده بود بهم نگاه کرد.
_ممنون پینو.فکر نمیکردم هیچوقت به کسی تقلب برسونی.
شونه هامو انداختم بالا و لبخند زدم.راستش خودمم باورم نمیشد.

***

_ اون فقط میخواد هیکل و لباسا و همینطور سرویس های جواهراتشو به بقیه نشون بده.

زین کنارم غرغر کرد.اروم خندیدم و ناخواسته خمیازه کشیدم.بهم نگاه کرد و سرشو کج کرد.
_دیشب خوب نخوابیدی؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم.دستامو گذاشتم رو میز و سرمو گذاشتم روش.
با صدای خیلی اروم جوری که فقط خودم بشنوم گفتم:خوب نه...کلا نخوابیدم.
چشمامو بستم و سعی کردم یکم استراحت کنم ولی مواظب بودم خوابم نبره...

**

با صدای خنده ی یه پسر تکون خوردم ولی از خستگی چشمام باز نمیشد.
+کونی نمیبینی خوابه؟صدامو ببر...
صدای زین بود و بعدشم صدای تاملینسون که عذرخواهی کرد و خندید.
دوباره خوابم برد...
حس کردم یه چیزی داره روی موهام کشیده میشه.حس خیلی خوبی داشت و بعدشم صدای زین...
+لی...
دستشو کشید روی صورتم.خدایا بهترین خواب زندگیمه...
+لیاممم...
اروم و با یه لحن خاص صدام کرد.میدونین چیز جالب کجاس؟!اینکه خیلی صداش واضح و طبیعی بود...
دستشو کشیدم روی پلکام و اروم یه تیکه از موهامو کشید.
+پینو...باید بیدار شی...
واقعا؟؟؟؟ینی حتی اجازه ندارم خوابتو ببینم؟!اروم چشمامو باز کردم...زین مثه من سرشو گذاشته بود رو میز و داشت با موهام بازی میکرد.
امممم با خوابم خیلی طبیعیه یا توهم زدم!سرمو از روی میز بلند کردم و زین دستشو از توی موهام برداشت.
اگه دوباره سرمو بزارم رو میز و بگم پشیمون شدم خیلی مسخرس؟هردومون صاف نشستیم.
_من...بیدار بودم...ینی سرکلاس نخوابیدم.
به کلاس خالی نگاه کردم.
_بقیه کجان؟
خیلی خونسرد و با لبخند گفت:خونه.
هنگ کردم.
_من...من...چقد خوابیدم؟!
+دوساعت...
زبونشو گذاشت بین دندوناشو خندید.
دوساعت؟!!؟؟؟؟؟!!؟؟؟
_اما...پس...کلاسا چی شدن؟!
+اممم اون زن خودشیفته که حواسش به هیچی نبود کلاس بعدیم کنسل شد و بیکار بودیم.
_اوه...
دوباره نگاش کردم.
_ساعت چنده؟
+پنج و نیم...
_خدای من...
از جام پریدم.معلوم بود زین هول کرد.
+چیشد؟!
_کافی شاپ...
+اها...
سرشو تکون داد.
اروم گفتم:دیر کردم.
+اممم همیشه ساعت چندمیرسی؟
_پنج و بیست دقه یا نیم.
از سرمیزش بلند شد.
+میرسونمت.
_چی؟!
مخم سوت کشید.زین چش شده؟!
+گفتم میرسونمت.پنج دقه ای میرسی...
مکث کردم و با تردید زل زد تو چشمام.
+مگه اینکه نخوای...
میتونم نخوام؟البته که نه...
_میخوام.
لبخند زد.
+پس بریم.
توی ماشینش نشستیم و اون با سرعت میروند.
_اممم تو گواهینامه داری؟
+هنوز نه
انقد خونسرد میگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟بله..
جلوی کافی شاپ پارک کرد.
_ممنون زین.
لبخند زد.
+بای
_بای
برگشتم توی کافی شاپ.خوب میدونین وقتی میگم لبخند منظورم اون لبخند جذاب و دوست داشتنی نیست،منظورم نیشخند دوستانس...
البته سرکلاس بهم لبخند زد...اونم یه لبخند بزرگ...
اقای لانتر پشت میزش نشسته بود.
_اممممم های اقای لانتر...
به ساعتش اشاره کرد.
+لیام تو مثله پسرمی ولی هرروز داری به کارت بی توجهی میکنی...
_من...من متاسفم اقای لانتر قسم میخورم...
دستشو اورد بالا.
+قسم نخور لیام...من منظورم این بود که برای کارت یذره بیشتر تلاش کن.
سرمو انداختم پایین.
_چشم.
+بهتر شد.برو لباساتو عوض کن کلی کار داریم.
دوباره عذرخواهی کردم و برگشتم سرکارم.روز شلوغی بود و میزا یه لحظه خالی نمیموندن.به محض اینکه یه میز خالی میشد چند نفر دوبارش پرش میکردن...

از خستگی نمیتونستم روی پام وایسم.گروه دختر و پسرای پانک از کافی شاپ بیرون رفتن و بوووم...تموم شد...میتونی بری خونه لیام.‌..
رفتم تو اتاق ولباسامو عوض کردم.
_اقای لانتر با من کاری ندارین؟
+نه برو فقط اینو پست چی اورد.
_پست چی؟
+اوهوم
_ممنون.
از کافی شاپ اومدم بیرون.نامه به من؟شاید اشتباه شده!پشت پاکتو نگاه کردم.خیلی واضح نوشته بود؛
گیرنده:لیام پین
گار کی میتونه باشه اخه؟خواهر نداشتم که خارج از کشور زندگی میکنه یا خانوادم از اون دنیا برام پول فرستادن؟بس کن لیام...
به محض اینکه رسیدم خونه نامه رو باز کردم.فقط یه کاغذ...
بازش کردم.

دانشجوی عزیز لیام پین درخواست شما برای بورسیه پذیرفته شده و شما در امتحان ورودی کالج پذیرفته شدید.مشتاقانه منتظر حضور شما دردانشگاه کمبریج هستیم.

خدای من...باورم نمیشه...امکان نداره...
تمام خستگی از بدنم خارج شده بود انگار.توی خونه میچرخیدم و میرقصیدم.من از اینجا میرم.برای همیشه...
منتظر بودم فردا برسه تا بتونم به نایل بگم...مطمئنم خوشحال میشه...
اون روز کلی ذوق داشتم.فقط باید امسال تموم میشد و بوووووووم من ازینجا میرم و دیگه هیچوقت برنمیگردم.هرگز.
تا شب تو خونه چرخیدم و شب از خستگی روی زمین افتادم.مثه ادمای مست میخندیدم.از خوشحالی خوابم نمیبرد.طرفای ساعت سه صبح بود که صدای ماشین کوچه رو پر کرد.این دیگه کیه؟!
اهمیت ندادم و داشتم به موقعیتم توی کالج فکر میکردم.
من اونجا یه اتاق برا خودم داشتم...
از دولت حقوق دانشجویی میگیرم و خیلی چیزای دیگه...
تازه اگه کار کنم میتونم پس انداز زیادیم جمع کنم.این فوق العاده نیستتتتتتت؟؟؟؟وسط رویا پردازی هام خوابم برد.

***

در کلاسو باز کردم و با نیش باز رفتم تو.نایل سرمیزش نشسته بود و با انا حرف میزد.دویدم طرفش و جیغ زدم.
_نایللللللللللل
همه ساکت شدن.
_نایل بورسیه گرفتمممممممم
هنگ بود ولی بعد پرید بغلم کرد.
+تبریک میگم لیام میدونستممم.
_باورم نمیشه.
+تبریک میگم لیام
برگشتم طرف صدا.
_مرسی دنیل.
کنار زین سرمیز من نشسته بود.
_ممنون دن
یه لبخند گوگولی بهش زدم و کنار نایل نشستم.
+امممممم ببین تقرییا دوروز دیگه یه مهمونیه ولی میتونیم اسمشو بزاریم چشن لیام هاااا
چشمک زد و خندید.
_باشه ولی کیا هستن؟
+همه
_جواب خوبی بود
پوکر نگاش کردم.
+فهمیدم لیام ولی بیخیالشون...اهمیت نده
سرمو تکون دادم.این مهمونی برای منه...البته مثلا...
بعد ازین که دنیل رفت برگشتم سرجام نشستم.همش منتظر بودم زین یه چیزی بگه...
مثلا تبریک؟!
ولی هیچی...توهم زدی لیام ول کن...
کتابمو باز کردم و از سرفصل شروع کردم به دوره کردن...

دوستان من شرمندم😳

رمز وای فایو عوض کردن به من نمیدن الان مامانم خوایه رو گوشیش فیلتر شکن و واتپد نصب کردم اومدم😐

عسلم که کلا گوشیشو ازش گرفتن😶

خلاصه ببخشید اگه خیلی دیر میشه😔

لیامم که داره میرههههه😄😄😄راحت میشه ازین دوشخصیت بازی☺

Fucking School[complete]Where stories live. Discover now