》SerVanT《
د.ا.ن دنی
"خب حالا نوشیدنی ات رو بخور و بخواب ! فردا کارت شروع میشه "
لیوان رو برداشتم و نصفش رو خوردم و لیوان رو روی میز گذاشتم . برگشتم از اتاق برم بیرون که صدای لیام متوقفم کرد :" لیوان ها و نوشیدنی رو هم ببر بزار توی اشپزخونه "خواستم حرصش بدم برای همین گفتم :" مگه نگفتین کارم از فردا شروع میشه؟"
لیام با شنیدن حرفم کپ کرد از قیافش خندم گرفت و بدون اینکه منتظر جوابش باشم از اتاق بیرون رفتم .د.ا.ن لیام
که اینطور؟ میخوای بازی کنیم . فردا حسابتو میرسم . با اینکه خدمتکارم شده ولی خیلی جذابه حتی میتونم تو ویدیو کلیپ هام ازش استفاده کنم به فکر خودم خندیدم صدای در زدن اومد
لیام: "بیا تو"ریتا و اشلی بودن برام شام آورده بودن . اشلی قشنگ ارایش کرده بود و نصف سینه هاشو از نیم تاپش گذاشته بود بیرون . قبل از اینکه سینی رو روی میز بزارن گفتم " اصلا اشتها ندارم برین بیرون راستی این لیوان و بطری رو هم ببرین "
ریکی"بله"ای گفت و اونا رو برداشت تا از اتاق خارج بشه . اشلی با اشوه اومد کنارم و گفت :" میخواین ماساژتون بدم آقای پین؟"دنی واقعا فکرم رو درگیر کرده بود و حوصله ی چیزی رو نداشتم تنها چیزی که بهش نیاز داشتم خواب بود پس به سمت در اشاره کردم و با لحن جدی گفتم :" برو بیرون اشلی امشب حوصله ندارم لباست رو هم درست تنت کن ! "
اخم کرد و بدجور خورد تو ذوقش ولی چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت منم تی شرتم رو دراوردم و خودمو روی تخت پرت کردم و خوابیدم .
د.ا.ن دنی
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم تو حموم اتاقم یه دوش گرفتم و بیرون اومدم؛ موهامو خشک کردم و با بی میلی لباسی رو که لیام دیشب بهم داده بود پوشیدم موهامو دم اسبی بستم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم و چشمم به اشپزخونه خورد رفتم داخل ریتا مشغول آماده کردن صبحانه بود ؛سلام دادم و شروع کردم به کمک کردن بهش .
ریتا: "خوب؟ اسمت چی بود؟"
دنی: "دنی صدام میکنن . چه مدته اینجا کار میکنی؟ "
ریتا در حالی که داشت تخم مرغ ها رو میشکست گفت :" حدودا دو ماه . چطور شد که با لیام آشنا شدی و کارت اینجا کشید؟"نمکدون رو از اونطرف اپن دادم به ریتا و جواب دادم : "راستش با ماشینش تصادف کردم و وضع مالیم افتضاحه برای همین مجبور شدم به عنوان خسارت براش کار کنم اون خوانندس؟"
ریتا که انگار از سوالم متعجب شده بود گفت :" نگو که نمیشناسیش . دختر !اون توی مشهور ترین و موفق ترین بوی بند دنیاس ! لیام جیمز پین ! خیلیا عاشقشن . خیلی خوشحالم که شانس اینو دارم که از نزدیک ببینمش . تو خیلی خوش شانسی که باهات خوش برخورده "
پوزخند زدم و پرسیدم : خوش برخورد ؟ تو واقعا...
صدای زنگ در باعث شد حرفمو قطع کنم.
دنی : "من باز میکنم "
گفتم و به سمت در رفتم . و بازش کردم یه پسر خوش قیافه و قد بلند مثل لیام دم در بود مطمعنا همون پسریه که عکسشو تو اتاق لیام دیدم ،پس اونم خوانندس.عقب رفتم و با احترام به داخل خونه دعوتش کردم . سلام کرد و به سمت مارک که پشت سرش بود برگشت و سوییچ ماشینشو بهش داد
زین : "ببرش یه جای خوب پارکش کن!"
مارک:" بله آقای مالیک"
مارک اینو گفت وبه سمت ماشین رفت . زین داخل اومد و به سمت مبل ها رفت و خودشو ولو کرد ."ریکی!!"
زین بلند صدا کرد و ریکی از اتاق بیرون اومد . به سمت زین رفت و سلام داد .
ریکی: "بفرمایید کاری داشتین؟"
زین:" لیام کجاست ؟"
دنی: "هنوز بیدار نشدن"
من به جای ریکی جواب دادم.
زین بهم نگاه کرد و گفت :"پس برو بیدارش کن و بگو که من اومدم"
دنی : "بله آقای مالیک"
گفتم و از پله ها بالا رفتم ریکی هم پیش ریتا توی اشپزخونه رفت تا برای زین قهوه بیاره . آروم در اتاق لیامو باز کردم و داخل شدم._____________________________________
خب ! لطفا دادن امتیاز به فنفیکشن و کلیک کردن روی ☆ یادتون نره ؛)
تو قسمت های مختلف این پارت کامنت بزارین و نظر ، انتقاد و پیشنهادهاتون رو بدین !
من عاشق کامنت های بین سطری (inline comments) هستم .♡

YOU ARE READING
SerVanT (+18)
Fanfictionهیجانی ، عاشقانه و درتی +18 "همه چیز بایه تصادف شروع میشه که اول خیلی تلخ به نظر میومد !" داستانه یه دختره فقیره که یه روز توی خیابون با یه ماشین تصادف میکنه و از اونجایی که توانایی مالی برای پرداخت خسارت ماشین طرف مقابل رو نداره قبول میکنه هرچیزی...