Part 14

3.4K 188 52
                                    

》SerVanT《

د.ا.ن دنی

خرده شیشه ها رو با جارو جمع کردم و توی سطل آشغال ریختم.کمی بعد پیش لیام برگشتم. صدای پاشنه ی کفشم رو شنید و بهم نگاه کرد, لبخند زد و اشاره کرد پیشش بشینم. جلو تر رفتم و روی مبل نشستم دستمو گرفت و منو کشید و به خودش نزدیک کرد. سرمو بلند کردم و با تردید بهش نگاه کردم مطمعن نبودم کاری که میکنم درسته یا نه ولی مخالفت نکردم.

دوباره بهم نگاه کرد و لبخند زد با دستش سرم رو به شونه اش چسبوند.از وضعیتمون ناراضی نبودم ولی افکارم پریشون بود؛ به اشلی به جسیکا به رفتار های لیام تا الان فکر میکردم. جسیکا اصلا کیه؟ چطور میتونم به لیام اعتماد کنم؟

لیام متوجه شد که اصلا حواسم به فیلم نیست و تو فکرهای خودم غرقم . کنترل رو از روی میز برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد و گفت:"تو که فیلم رو تماشا نمیکنی لااقل بریم بخوابیم خوابم میاد!"
گفت و بلند شد.

چیزی نگفتم فقط سرمو تکون دادم و بلند شدم. پشت سرش راه افتادم و از پله ها بالا رفتم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم و چون خسته بودم مستقیما رفتم حموم تا دوش بگیرم بعد از دوش گرفتن حوله رو دورم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم با دیدن لیام که روی تختم دراز کشیده بود دستش زیر سرش بود و به من نگاه میکرد شوکه شدم و جیغ کشیدم.

اونم انگار از عکس العملم جا خورد و با تعجب نگاهم کرد.
لیام: "چته؟ چرا جیغ میکشی؟"
دنی: "تو اتاق من چیکار میکنی؟ ترسیدم!"
خیلی خونسرد جواب داد:"میخوام اینجا بخوابم"
دنی:"خب؟ باشه پس من میرم اتاق مهمان میخوابم"
لیام:"نه دیگه! تو جایی نمیری همینجا میخوابی!"

لباسامو برداشتم و بدون توجه به حرفش رفتم حموم تا اونا رو بپوشم. یه تاب بنفش با شلوارک کوتاه سیاه پوشیدم و موهامو با سشوار خشک کردم و دورم ریختم بعد از حموم بیرون اومدم. لیام چشم هاش بسته بود ، چه زود خوابش برده ! خواستم بی سر و صدا از اتاق بیرون برم و تو اتاق مهمان بخوابم.

به سمت در رفتم , آروم دستگیره رو چرخوندم و داشتم خیلی آروم در رو باز میکردم تا لیام رو بیدار نکنم که یهویی دستی رو دور کمرم حس کردم. خواستم جیغ بزنم ولی صدام در نمیومد. لیام بیدار شده بود یا از اولش هم بیدار بود.منو محکم از پشت بغل کرده بود دم گوشم گفت: "کجا داشتی فرار میکردی؟ "

سعی کردم خیلی خونسرد جواب بدم با اینکه برخورد نفس های گرمش به گوشم ضربان قلبمو بالا میبرد.
دنی:"من؟ من داشتم میرفتم آب بخورم ."
خندید و منو به سمت تخت کشید و گفت:" حتما همونطوره که میگی"

رو تخت دراز کشید و اونطرف تر رفت تا برای منم جا باز کنه اشاره کرد که برم پیشش . رفتم و پشت بهش دراز کشیدم دستشو رو شونم گذاشت و باعث شد موهای تنم سیخ بشه. امروز گفت که براش مهم هستم ولی من ... من انگار عاشقشم...
به سمتش برگشتم و به چشماش نگاه کردم.به لبخندش.ولی یاد جسیکا افتادم و لبخندم از بین رفت.

SerVanT (+18)Where stories live. Discover now