Part 16

3.3K 176 63
                                    

》SerVanT《

د.ا.ن دنی

وای چه غلطی کردم گفتم دوست پسرم نیست! مگه هست؟ من کلا با خودم درگیرم. لویی و لیام روی مبل ولو شدن و لیام اشاره کرد که براشون نوشیدنی ببرم. سینی رو برداشتم و بردم روی میز جلویی لیام گذاشتم خم شدم و بطری رو برداشتم و درشو باز کردم و برای هر سه تامون نوشیدنی ریختم.

با حرص به لیام نگاه کردم,نیشخند زد و اشاره کرد بشینم پیشش. نمیفهمم حتی به خودش زحمت نمیده حرف بزنه. لیوان هامونو برداشتیم و سر کشیدیم .چند ثانیه بعد صدای زنگ در اومد. ملیسا در رو باز کرد. نایل با یه لبخند بزرگ اومد داخل و پشت سرش هم هری و کندال. لویی رو به نایل کرد و گفت:"میبینم که کیفت کوکه!"

نایل با خنده اومد و کنار من روی مبل نشست و با لبخند جوابشو داد:"کیک و شیرینی ها عالی شدن تا 8میرسن مهمونا هم تا 8 میان !"
هری و کندال هم رو مبل روبرویی نشستند.هری به بادکنک های رنگی روی دیوار ها نگاه کرد و گفت:"اینجا عالی به نظر میرسه."

نایل خیلی غیر منتظره دستشو انداخت دور گردنم و منو به خودش نزدیک کرد و گفت: "شاهکار این دختره!"
لویی:"ما هم نقش کلم رو ایفا میکنیم؟"
لیام:"شاید "
لیام گفت.نگاهش رو من و نایل قفل شده بود. میدونستم اصلا از این وضع راضی نیست، پس حلقه ی دست نایل رو از دورم باز کردم و به لیام نزدیک تر شدم.

همینطور تا ساعت 8 ناهار خوردیم و گفتیم و خندیدیم و وسایل ها رو آماده کردیم. زنگ در پشت سر هم زده میشد و مهمون ها یکی یکی میومدن صدای آهنگ بالا بود و یه تعداد داشتن میرقصیدن . یه سری از بس خورده بودن که مست بودن و یه تعداد هم مشغول حرف زدن بودن .

من چی؟ منم به دستور اقای پین یه گوشه روی مبل نشسته بودم. معلوم نیست خودش الان دقیقا کجاست. اطراف رو نگاه کردم تا لیام رو پیدا کنم. آهان اون طرف با زین و یه دختره که دست زین رو گرفته و نایل داره حرف میزنه.بیچاره من!

وسط حرفاش برگشت سمت من و دید دارم نگاهش میکنم. درسته بهم گفته از جام تکون نخورم ولی حوصله ام سرفته بود. دل به دریا زدم و بلند شدم رفتم پیشش. نگاهش به سمتم برگشت و رو چشمام قفل شد ؛با عصبانیت نگاهم میکرد.

لیام:"انقدر دلت برای تنبیه تنگ شده؟"
آروم دم گوشم گفت و باعث شد بلرزم.
دنی: "ولی من حوصله ام سررفت و..."
انگشت اشاره اشو جلوی دهنش گرفت و بهم فهموند که باید خفه شم. ساکت شدم و نگاهش کردم.

لیام:"نمی خوای بدونی تنبیهت چیه؟"
فهمیدم که جای اصرار نبست و پرسیدم:"چیه؟"
لیام:"منو ببوس!"
گفت و نیشخند زد.
دنی:"چی؟"
تقریبا داد زدم و باعث شد همه برگردن بهمون نگاه کنن. هر چند این بیشتر شبیه پاداشه تا تنبیه ، ولی بین این همه آدم ؟!

دنی:"لیام تو نمیتونی جدی باشی"
لیام: "همین الان"
خیلی جدی گفت. چاره ی دیگه ای نداشتم. مهم نیست دربارم چی فکر کنن. من عاشق لیامم و اگه این راهه اثباتشه تا آخرش هستم. جلو رفتم و گردنشو گرفتم و لبامو چسبوندم به لباش و با ولع بوسیدمش, اونم همراهیم کرد. میتونستم نیشخند روی لبشو موقع بوسیدنش حس کنم.تقریبا همه ی مهمونا داشتن به ما نگاه میکردن. عقب رفتم و به چشماش نگاه کردم.

SerVanT (+18)Where stories live. Discover now