》SerVanT《
د.ا.ن دنییه دستشو زیر چونم گذاشت و صورتم رو بالا گرفت نمیتونستم کلمه ها رو پیدا کنم و جمله بسازم دوباره ریتم تنفسی ام و ضربان قلبم از کنترل خارج شده بود.با حالت عذرخواهی تو چشاش نگاه کردم.
یهویی نزدیک شد و لب های بی نقص و داغش رو روی لبام گذاشت و بوسید کنترل عضلاتم رو از دست دادم و کفشها از دستم زمین افتادن لیام لب پایینیمو محکم گاز گرفت و بعد صورتشو عقب برد میتونستم نیشخند همیشگیشو رو لباش ببینم.
"این جریمه ی یه خدمتکاره پررو و لجبازه"
با حالت مسخره گفت.این دیگه چجور جریمه ایه؟زبونمو روی لبم کشیدم و مزه ی خون رو حس کردم.عوضی!اون باعث شد از لبم خون بیاد.دستشو جلو اورد عقب رفتم و اجازه ندادم دستش به صورتم برسه به خاطر این کارم یه نگاه عصبی بهم انداخت؛ از این نگاهش میترسم پس دیگه عقب نرفتم.انگشت شصتشو آروم روی لب پایینم کشید با نگرانی بهم نگاه کرد.یعنی نگران شده؟عمرا!خون روی انگشتشو با دستمال پاک کرد بعد یه دستمال مرطوب برداشت و خواست لبمو پاک کنه ولی من خم شدم و کفش هامو برداشتم .
"ببخشید که وارد اتاقتون شدم"
با لحن جدی گفتم از اتاق بیرون رفتم صدای لیامو شنیدم که میگفت "تا اومدن مهمونا نیم ساعت مونده آماده شو و بیا پایین"
هه!که چی؟ شدم بازیچه ی دست یه پسر خودخواه!داخل اتاقم که شدم کفش هامو پوشیدم و جلوی آینه رفتم و خون روی لبم رو با دستمال پاک کردم و رژ لبمو تازه کردم وقتی لحظه ای که منو بوسید رو به یادم اوردم لبخند روی لبم اومد.نکنه من دارم عاشق یه از خود راضی میشم؟ اون رفتاراش یه جوریه انگار نسبت به من حس خاصی داره
"مثل اشلی باهات خوش میگذرونه و بعد مثل یه خدمتکار ساده باهات برخورد خواهد کرد"
این صدا از گوشه ی قلبم اومد!و باعث شد دلم بلرزه.صدا رو کنار زدم و یه بار دیگه تو آینه به خودم نگاه خیلی جذاب شدم شاید به خاطر همینه که انابل هی بهم میگفت تو باید مدل بشی . لبخند زدم و یاد حرف لیام افتادم "اماده شدی بیا پایین"از اتاقم بیرون اومدم تا برم طبقه ی پایین داشتم از جلوی در اتاق لیام رد میشدم که صدام کرد.
"هی دنی!"
به سمت اتاقش رفتم و دم در وایستادم .
دنی:"بفرمایید آقای پین؟"
پشتش به من بود و داشت لباس انتخاب میکرد و یه دستش روی گردنش بود.بدون اینکه به خودش زحمت بده برگرده سمتم گفت:"برو پایین و ریکی رو هم باخودت بیار اینجا."
"بله"ای گفتم و پایین رفتم تا ریکی رو صدا کنم.د.ا.ن لیام
از دیشب یه درد بدی توی گردنم داشتم انگار شب گردنمو بد گذاشتم. درحالی که با دستم داشتم گردنمو ماساژ میدادم یه پیرهن مردونه ی سفید با شلوار تنگ سیاه انتخاب کردم و روی تخت انداختم پیرهن اتو لازم داشت. رفتم و روی مبل نشستم . گوشیمو برداشتم تا چک کنم که همه میان یا نه.
"اقای پین"
دنی که پیش ریکی دم در ایستاده بود گفت با اشاره ی دستم اومدن داخل رو به ریکی کردم و در حالی که به پیرهن مردونه ی سفید روی تخت اشاره میکردم گفتم:
"اینو ببر اتو کن . راستی مهمونا تقریبا 30 نفرن پسرای خودمونن با بعضی از دوستاشون و یه سری دختر .پایین روی میز سه دست لباس سیاه و سفید مخصوص خدمتکارا هست زود اونا رو بپوشین و اماده شین الاناست که مهمونا بیان"
جلو اومد و بعد از گفتن چشم لباس روی تخت رو برداشت و از اتاق بیرون رفت دنی هم پشت سرش راه افتاده بود که بره ولی صداش کردم "تو بمون"برگشت سمتم و منتظر شد حرفمو ادامه بدم .بهش گفتم :"بیا اینجا و کمی گردنمو ماساژ بده"
با تعجب نگاهم کرد ولی میدونستم جرعت سرپیچی نداره پس جلوتر اومد و پشت مبل قرار گرفت و با تردید دستاشو روی گردنم گذاشت._____________________________________
دوباره سلام !
☆ و کامنت گذاشتن ، مخصوصا کامنت های داخل سطری (inline ) یادتون نره !
نمیخوام برای قسمت بعدی شرط امتیاز یا کامنت بزارم پس خودتون بعد خوندن حتما امتیاز بدین
All the love Xx
B.H

ESTÁS LEYENDO
SerVanT (+18)
Fanficهیجانی ، عاشقانه و درتی +18 "همه چیز بایه تصادف شروع میشه که اول خیلی تلخ به نظر میومد !" داستانه یه دختره فقیره که یه روز توی خیابون با یه ماشین تصادف میکنه و از اونجایی که توانایی مالی برای پرداخت خسارت ماشین طرف مقابل رو نداره قبول میکنه هرچیزی...