》SerVanT《
د.ا.ن دنی
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم ولی گوشی خودم نبود,پس باید گوشی لیام باشه.
سمت راست تخت چرخیدم ولی لیام اونجا نبود . صدای آب از حمام میومد که نشون میداد لیام رفته تا دوش بگیره .
با اینکه درد داشتم ولی بلند شدم و سمت گوشی رفتم. نمیدونستم کار درستیه گوشیشو جواب بدم یا نه ولی علامت سبز رو لمس کردم و گوشی رو کنار گوشم گرفتم.
"بله؟"
با تردید گفتم."سلام؟لیام؟"
صدای یه دختر بود."الان نمیتونه باهاتون حرف بزنه.شما؟"
"النا هستم. فک کنم خدمتکاری دستیاری چیزی هستی. بهش بگو هر چه زودتر زنگ بزنه بهم."
با غرور گفت ."البته."
زمزمه کردم و گوشی رو قطع کردم و روی میز گذاشتم.از اتاق لیام خارج شدم و رفتم داخل اتاقم . دوش گرفتم و لباس هام رو عوض کردم و یه تاب سفید با شرتک لی پوشیدم و موهامو شونه کردم.
صدای خنده ی لیام از اتاقش می اومد. حس کنجکاویم گل کرد و رفتم سمت اتاقش .با دیدن صحنه ی روبروم چشمام برق زد. فقط یه حوله دور کمرش پیچیده بود و داشت با گوشیش حرف میزد و میخندید.
دید دارم نگاهش میکنم و با دستش اشاره کرد که چیزی نگم و همونجا وایسم و به حرف زدنش با گوشی ادامه داد.
"چی؟ لویی بهت اینو گفت؟"
"من حوصله ی ویدیو کلیپ ندارم"
خندید و گفت:" اینو هستم "
داره با همون دختره حرف میزنه ؟ از حرص لبن رو گاز گرفتم و به نگاه کردن به لیام ادامه دادم."میبینمت! بهش بگو میام"
با لبخند گفت و بالاخره گوشی رو قطع کرد و روی تخت انداخت.سرش رو بلند کرد و بهم زل زد. کمی اومد جلوتر.
"صبح بخیر"
با لبخند زمزمه کرد."صبح بخیر.با کی حرف میزدی؟"
طلبکارانه پرسیدم.اخم بامزه ای کرد و گفت:" بازجویی میکنی؟"
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم ؛ دماغمو بین انگشتای دستش گرفت و با شیطنت گفت:" ببینم اصلا تو صبحانه آماده کردی؟""نه!"
بی تفاوت جواب دادم ." بدو من از تنبلا خوشم نمیادا !"
با اخم جذابی گفت. برم گردوند سمت در و با دستش محکم زد روی باسنم و دستور داد :"زود باش"ریز خندیدم و از اتاقش بیرون اومدم و رفتم سمت آشپزخونه . با دستم جای ضربه ی لیتم رو مالوندم تا دردش کمتر بشه . زیاد محکم نزده بود ولی همین حرکتش هم به نظرم هات و تحریک کننده بود.
فکرهام رو کنار زدم و شروع کردم به آماده کردن صبحانه. وسایل رو رو میز میچیدم که لیام از پله ها اومد پایین. تی شرت و شلوار سیاه پوشیده بود و موهاش کمی خیس بودن.لبخند زد و به میز نگاه کرد.

VOCÊ ESTÁ LENDO
SerVanT (+18)
Fanficهیجانی ، عاشقانه و درتی +18 "همه چیز بایه تصادف شروع میشه که اول خیلی تلخ به نظر میومد !" داستانه یه دختره فقیره که یه روز توی خیابون با یه ماشین تصادف میکنه و از اونجایی که توانایی مالی برای پرداخت خسارت ماشین طرف مقابل رو نداره قبول میکنه هرچیزی...