#servant
د.ا.ن دنیچند دقیقه طول نکشید که مارک خودش رو رسوند از بقیه خداحافظی کردم و سمت در رفتم ,لیام در حالی که در خونه رو باز میکرد گفت: "حرفاتونو خلاصه میزنین و زود برمیگردی خونه تو اون کافه ی لعنتی هم هیچی نمیخوری فهمیدی؟"
"لیام من بچه نیستم"
با لجبازی جوابش رو دادم."گفتم فهمیدی یا نه؟!"
تقریبا داد زد و باعث شد خودم رو جمع و جور کنم و با جدیت جوابش رو بدم"بله فهمیدم."
با سرش اشاره کرد که از در برم بیرون, خودش هم همراهم تا کنار ماشین اومد. در رو برام باز کرد.ازش تشکر کردم و سوار شدم. لیام در رو بست و سمت مارک رفت و یه چیزایی بهش گفت و عصبانی به نظر میومد. مارک سرش رو تکون داد و بعد سوار ماشین شد و شروع به رانندگی.
به لیام نگاه کردم , دستشو به کمرش زده بود و بهم نگاه میکرد بهش لبحند زدم ولی همونطور جدی بود کم کم ازش دور شدیم و منم برگشتم جلوم و سرجام نشستم.
آدرس رو به مارک دادم و بعدش هندزفری ام رو تو گوشم گذاشتم و سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و به فکر فرو رفتم. یعنی ایان چیکارم داره؟ چرا ازم خواست باهاش ملاقات داشته باشم؟ اونم فوری!
سوالات همونطور تو ذهنم میچرخیدن ولی جوابی براشون نداشتم. تو همون فکرا بودم که صدای مارک منو به خودم آورد.
"خانوم مارتین ؟ رسیدیم! اینجاست؟ "
از پنجره ی ماشین بیرون رو نگاه کردم . موقعی که با ایان دوست بودم تقریبا هر روز اینجا میودیم . من عاشق این کافه بودم و عاشق ایان. فکرامو از سرم بیرون انداختم و پیاده شدم.
مارک هم خواست پیاده بشه که بهش اجازه ندادم و گفتم:"تو همین جا بمون"
مارک: "اما اقای پین...."
"نگران نباش من حواسم جمعه اتفاقی بیافته صدات میکنم"
بعد کمی بحث بالاخره تونستم راضیش کنم تو ماشین منتظرم بمونه. سمت در کافه رفتم نفس عمیقی کشیدم و واردش شدم.
نمیدونم چرا ولی اصلا حس خوبی نداشتم امیدوارم هر چی که قراره اتفاق بیافته به خیر بگذره . با نگاهم دنبال ایان میگشتم که دست مردونه ای به شونه ام برخورد کرد.
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمتش چشمام به چشماش افتاد و نفسم گرفت وقتی دستشو روی کمر لختم گذاشت که بخاطر مدل بلوزم باز بود.
چند ثانیه طول نکشید که به خودم اومدم و دستش رو کنار زدم. لبخند زد و به میز جلویی اشاره کرد.
"بهتر نیست بشینیم؟"
با صدای جذاب لعنتیش پرسید.رفتیم و روی صندلی های کنار میز، روبروی هم نشستیم. بهش نگاه کردم . خیلی باوقار نشسته بود و لبخند عجیبی رو لباش بود.نمیدونستم چی بگم که خودش شروع کرد به حرف زدن.

ESTÁS LEYENDO
SerVanT (+18)
Fanficهیجانی ، عاشقانه و درتی +18 "همه چیز بایه تصادف شروع میشه که اول خیلی تلخ به نظر میومد !" داستانه یه دختره فقیره که یه روز توی خیابون با یه ماشین تصادف میکنه و از اونجایی که توانایی مالی برای پرداخت خسارت ماشین طرف مقابل رو نداره قبول میکنه هرچیزی...