- نیل بشین من برمیگردم،زود میام و لطفا هیچی نخور .آروم گفت در حالی که توی چشمام نگاه میکرد و بعد برگشت و ازم دور شد. نیل این اسم من نیست ولی ازین که اون نیل صدام میکنه خوشم میاد.
-نایل!!
صدای یه پسر از پشت سرم اومد که باعث شد از فکر بیرون بیام.
به پشت سر نگاه کردم و با یه صورت توی 3-4 اینچیم مواجه شدم از تعجب زیاد سرم و به عقب بردم که با دست چپش از پشت سرم و گرفت.-نترس! بیا بریم پیش بقیه بچه ها،میای؟ میخوایم بازی کنیم.
-زین ترسوندیم.
-پاشو.
دستمو گرفت و برای اینکه بهم نزدیک بشه از پشت مبل خودشو بهم رسوند و دوتا دستشو گذاشت روی شونه هام و خودشو از پشت بهم چسبوند.
نمیدونم، بخاطر ودکا بود یا به خاطر لمس کردنم توسط زین، همه جای بدنم داغ شده بود.-تو خیلی خوبی، نایل. شب بمون اینجا، پیش من. نظرت چیه؟
سرشو به سرم چسبونده بود.
-نمیدونم.
-بمون نایل.
و سرشو از سرم دور کرد و همزمان باگفتن یه چیزی صدای جیغ بلند شد و دستای زین از روی شونه هام بلند شد.
برگشتم به پشتم نگاه کردم و دیدم هری زین و هول داد به سمت دیوار و یه حلقه بزرگ اطرافمون درست شد. و من دقیقا نمیدونستم که چی شده و چرا هری با زین اینجوری کرد.
به سمتشون رفتم و از پشت دست هری گرفتم و باعث شد به سمتم برگرده و زین فرصت پیدا کرد و یه مشت به صورت هری زد و باعث شد هری منو به عقب هول بده.
بقیه دوستای هری به سمتشون رفتن و سعی داشتن از هم جداشون کنن و یه دختر مو صورتی که تا پایین کمرش مو داشت دستمو گرفت و از اونجا دورم کرد و هرچی تقلا کردم دستمو ول نکرد.-میخوام برم اونجا.
داد زدم.
و اون دخترم بعد من شروع کرد به داد زدن.-میخوای بری اونجا که تورم زیر مشت و لگداشون له کنن؟
نمیدونم ولی احساس میکردم اون دعوا بخاطر من بود و احساس بدی داشتن و احساس میکردم ودکا داشت اثراتش و نشون میداد.
دختره روی دسته ی مبل نشست و دستشو روی شونم گذاشت.
به دور و برم نگاه کردم و دیدم روی میز یه بطری نیمه خالی هست برش داشتم و به لبم نزدیکش کردم و به مقدار زیادی ازش خوردم که باعث شد به سرفه بیفتم هنوز سر و صدای دعوا میومد و اون حلقه هیچ تکونی نخورده بود.
_______________________________________ببخشید اگه دیر به دیر آپدیت میکنم،تعداد افرادی که میبینن و رای ها کمه و برای همین دیر میشه.

YOU ARE READING
Mystery Of His Eyes (Narry)
Fanfictionداستان از اون جایی شروع شد که دوتا چشم سبز رو به روم قرار گرفت،و من بدون توجه به شخصی که صاحب اون چشما بود خودمو بهشون سپردم و متوجه تغییرات زندگیم نشدم.