به صدای بسته شدن در مطمئن شدم هری خارج شده .کتونی هامو در آوردم و کنار تخت داراز کشیدم،چیزی نگذشت که احساس کردم چشمام گرم شده.چیزی نگذشته بود که دیدم یه چیزی به پیشوند برخورد میکنه با ترس از جام پریدم و جیغ کشیدم در حین پریدن سرم با یه چیز سفت تر از بتون برخورد کرد و میتونم بگم ترکید.چشمامو یاز کردم و دیدم هری کنارم روی تخت نشسته و سرشو با دست گرفته.
-ببخشید فقط میخواستم بیدارت کنم.
سرم از درد داشت میترکید با اون شتابی که سرای ما به هم خورد مطمعنم سر اونم دست کمی از سر من نداره.
-سرت درد گرفت؟ببخشید یکم ترسیدم.
دستشو برداشت و سرشو تکون داد
-نه چیزی نشد.
بعد یه لبخند کوچیک زد.
منم بهش لبخند زدم.با دستش پیشونیم و لمس کرد.و بعد فنجون قهوه رو داد دستم منم کنار تخت نشستم.
-از اینجا چجوری با اتوبوس باید به دانشگاه رفت؟همونطور که فنجون قهوشو به لبش تکیه داده بود نگاهم کرد بعد شونه هاشو انداخت بالا.
-نمیدونم.
سرشو آورد نزدیک و خم کرد مثله آدمای خنگ
-چرا؟چرا اینو پرسیدی؟
یکم از لحنش خندم گرفت ولی بروزش ندادم البته فکر میکنم.
-برای اینکه باید برم و یه اتاق توی خوابگاه بگیرم.
سرشو برد عقب و یه اخم کوچیک کرد
-چون با قاشق زدم تو سرت تا بیدارت کنم میخوای بری؟
اون با قاشق زده توی سر من؟چشام گشاد شد
-نه،ولی باید برم.
سرشو تند تکون داد
-نوچ نوچ تو هیچ جایی نمیری.میفهمی اینو؟
جمله آخرو با صدای بلندتری گفت و من خندیدم
-نه،چون باید برم.
با لحظه غلیظ انگلیسی با عصبانیت گفت
-وات د هل، تو کلا هیچی نمی فهمی،براچی باید بری وقتی خونه به این بزرگی اینجا خالیه؟
نگاهش کردم،این دیوونه اس برا چی باید به کسی که نمیشناسه اصرار کنه که توی خونش بمونه.-مجبورم؟
-چی؟
-مجبورم بمونم؟
-نه،ولی باید بمونی.همه قهوشو یهو خورد و بعد روی تخت ولو شد.
-هی نیل،ما امشب یه پارتی داریم.
با هیجان به سمتم برگشت
-باید بیای تورو به دوستام معرفی کنم.
و بعد خندید و زیر لب انگار گفت آره
این پسر کاملا عقلشو از دست داده.باشک پرسید:میای دیگه؟
-من تاحالا پارتی نرفتم.با تعجب از جاش پرید
-چی،تو تابحال پارتی نرفتی؟
-نه من کل این سالارو درس خوندم تا بتونم رشته مورد علاقمو توی دانشگاه بخونم.
-تو...و با چشمای گرد شده نگام کرد.

BINABASA MO ANG
Mystery Of His Eyes (Narry)
Fanfictionداستان از اون جایی شروع شد که دوتا چشم سبز رو به روم قرار گرفت،و من بدون توجه به شخصی که صاحب اون چشما بود خودمو بهشون سپردم و متوجه تغییرات زندگیم نشدم.