[از دید امبر ]
می تونستم احساس بکنم که موضوع، چیزی نیست که بخواد راجع بهش صحبت بیشتری بکنه- ولی نمی تونستم بجز محتاطانه سوال پرسیدن، کاری بکنم. "اوه- پس، کسی بود که بهت نزدیک بود؟"
با ناراحتی، از زیر نگاهم حرکت کرد و دوباره شروع کرد به راه رفتن، "آره، گمونم بتونی اونطور صداش بکنی."
اونجا ایستادم و برای ثانیه کوتاهی، بهش خیره شدم؛ این که چطور حتی با وجود ژاکت کلفتش می تونستی ببینی شانه هاش افتادند، گردنش خم شده. برای باری دیگر، انگار نقشه ای از اطلس بود که جهان رو بر روی شانه هاش حمل می کرد. اون دلایل خودش رو برای انجام دادن چیزی که انجام داده بود، داشت- و اگر آمادگیش رو نداشت که راجع بهش باهام حرف بزنه، اصلا مشکلی نیست. در سکوت، ادامه دادیم.
متوجه شدم که داریم به پارک هزارساله نزدیک میشیم. همونطور که وارد خیابان واشنگتن غربی می شدیم، گردشگران بیشتری ظاهر می شدند.
"می خوای چیزی برای نوشیدن بگیریم؟" با درک از اینکه هوا چقدر سرده، از هری پرسیدم- و خوشحال بودم که موضوع جدیدی پیدا کردم. نگاهم روی نوری از یک فروشگاه درانکین دونات که هنوز باز بود، متمرکز شده بود- احتمالا از اونهایی بود که بیست و چهار ساعته باز اند.
در حالی که نگاهم رو به فروشگاه با نور صورتی و نارنجی دنبال می کرد، تماشاش کردم. ماشینی از کنارمون گذشت، در حینی که تعدادی بزرگسال در پایین خیابان در حال خندیدن بودند.
"درانکین دونات؟" بعد از اینکه به پیشنهاد من سرش رو تکان داد، لبخندش بزرگتر شد و شروع کردیم به عبور کردن از خیابان. تن صداش حاکی از کمی ناباوری و هیجان بود.
"واضحه که به خوبی قهوه کافه du Acta نیست- هیچ چیزی به پای اون نمی رسه- اما با این حال، انتخاب خوبی به عنوان یک فروشگاه زنجیره ایه." لحن پرسشگرانه ش رو به چالش کشیدم، تماشا می کردم که چطور لبخندش بزرگتر شد و زیر لب 'آره، البته' ای گفت. خوشحال بودم که با سوالات احمقانه م از قبل، همه چیز رو خراب نکردم.
وقتی به فروشگاه رسیدیم، در شیشه ای رو هل داد و باز کرد و از پشت بهش تکیه داد، "و شرط می بندم حتی بهتر هم میشه اگر تو درستش کنی، نه؟ هنر قلب لاته (ساختن شکل قلب با استفاده از شیر جوشیده بر روی سطح قهوه لاته) فقط اون (قهوه) رو بی نظیر می کنه- درست میگم؟" آسوده خاطر از اینکه از من یا هر چیزی عصبانی نبود، به سوال وسوسه کننده ش خندیدم، در حالی که چشم های سبزش بهم خیره شده بودند. وقتی متوجه شدم صحبت های نعشه جنی -وقتی که مست کرده بود- درباره هنر قلب های لاته من رو به یاد داره، لرزی از بدنم گذشت.
"آره، آره البته- وقتی داریم راجع به قهوه حرف می زنیم، شیکاگو مرکز هنر [تصویرسازی بر روی قهوه] هست."

YOU ARE READING
The Journal
Fanfictionتو متوجه هستی که جورنال یه چیز بینهایت شخصیه درسته؟" صداش گوش خراش بود، آروم و تهدید کننده، مجبورم کرد وحشتزده یه قدم به عقب بردارم و اون ادامه داد، "پس تنها سوال من اینه که چرا تو با جورنال لعنتی من وایسادی؟" (Harry Styles AU) [Persian Translatio...