💭 زمان حال 💭
🌺 جونگین 🌺
از راه پله پایین اومدم
به محض این که پامو روی آخرین پله گذاشتم دستشو روی شونم حس کردم مثل همیشه هانا بود صمیمی ترین و میشه گفت تنها دوستی که داشتم ، اسممو صدا زد و گفت :
- کجا با این عجله عزیزم ؟
شونمو تکون دادم تا از خودم دورش کنم
- دست از سرم بردار ، تو کلاس نداری دختر؟
قدم هاشو باهام تنظیم کرد و گفت :
-برنامم عوض شده امروزو با توام
همین طور که از گردنم آویزون میشد ادامه داد
- مگه خودت نگفتی من فرشته نجاتتم ، پس به نفعته که با فرشته ها مهربون باشیدستشو از دور گردنم باز کردمو حرفشو بی جواب گذاشتم
مستقیم به سمت سالن غذاخوری حرکت کردم ، نیم ساعت تا شروع کلاس بعدی فرصت داشتم و سرم به شدت درد می کردپشت اولین میز خالی نشستم ، هانا کنارم جای گرفت و با صدای آرومی شروع کرد
- جونگین داری بدجوری به خودت سخت میگیری، زندگی همیشه همین بوده، روزای پراز حسرت، شبهای پرازغصه، تصمیم گیریای غلطِ ...
بلافاصله سرمو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم که گفت :
- ببخشید منظوری نداشتم ، باور کن از دهنم در رفت
با لحن دلسوزانه ای ادامه داد
- تمومش کن جونگین ، خسته شدم اینقدرکه با بغض بهم نگاه میکنی تو خسته نشدی ؟
بلند شد و به سمت قسمت مخصوص تحویل غذا رفت
سرمو روی میز گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم
چرا فکر می کردم که درکم میکنه ، وقتی اونم حرفای مادرمو تکرار میکنه***
نگاه نا آرومم بین تخته و ساعت دیواری کلاس درگردش بود
این روزا تحمل کردن دانشگاه واقعا برام سخت شده
پرفسور پارک نگاهی به ساعتش کرد و گفت :
- خب بچه ها سه شنبه میبینمتون ، روی طراحی هاتون تمرکز کنین چیز زیادی تا نمایشگاه نموندهوسایلمو توی کوله چپوندم ، تخته و کیفمو برداشتمو از کلاس زدم بیرون
میدونستم داره پشت سرم مییاد وقتی به ماشین رسیدم به سمتش برگشتم که با دستپاچگی گفت :
- واقعا منظور...
بلافاصله حرفشو قطع کردم
- میدونم هانا ، منم این روزا یکم زیادی حساس شدم دوشنبه میبینمتبراش دست تکون دادم و سوار ماشین شدم
به محض روشن کردن آئودی خاکستریم ، نگاهم ازهواپیمایی که توی آسمون میدیدم به سمت آویزِ جلوی ماشین کشیده شد ، بعد از گذشت دو سال هنوزم ذهنم مو به مو خاطره اون روزو به یاد میاره و صدای سهون به وضوح توی گوشم اکو میشه
- فارغ التحصیلیت مبارک
سوییچو به سمتم گرفت
- برات یه هدیه کوچیک جلو شیشه آویز کردم تا یادت بمونه (همزمان انگشتای سبابه و وسط دست راستشو از چشمای خودش به سمت چشمای من نشونه گرفت)
حواسم بهت هست و باید با احتیاط برونیناخوداگاه لبخند روی لبم اومد ، بهترین هدیه ای بود که گرفتم همیشه بهترینای زندگیم از طرف اون بود چقدر خاص و چقدر به موقع درست مثل خودش
کمربندمو بستم و راه افتادمآسمون سراسر خون بود، خورشید داشت کم کم غروب می کرد .

YOU ARE READING
Swear to Love and Sin 💔 Season 1 💔
Fanfiction📜 مقدمه 📜 تقدیم به تو ... کوچولوی دوس داشتنی من ! روزی این دفتر به تو میرسه میخوام برای یک بارهم که شده برگه هایی که لمس کردم دستای حالا بزرگ شده ی تو رو حس کنن شاید عشقی که از روز اول نگاهمو به برق خیره کننده ی چشمات پیوند زد میون این کاغذا جرقه...