-سلام جک. سلام زین.هری با صدای بلند و بَشّاشی گفت و رفت تا غذایی که خانم لیما برای زین و جک فرستاده بود رو داخل اتاقک بذاره.
این چندمین هفتهی متوالی بود که هر روزش رو به جک و زین داخل مغازه سر زده بود و جک میدونست هری همون پسری هست که پیش از این یک بار هم راهش رو، جز در مواقع اضطراری، سمت مغازهی لیما کج نکرده بود.
-سلام پسرم.
جک با تک خندهی کوتاهی که ناشی از علمش به دلیل رفت و آمدهای پیاپیِ فرزندش بود، جواب اون رو داد و به کارش مشغول شد.
-زین اون پیچ رو بده.
جک در حال تعمیر موتور یه قایق بود و زین هم گوش به زنگ برای کمک بهش؛ پیچ رو سمت رئیسش گرفت.
-نه نه...اون کوچیکه رو بده...آره همون کوتاهه.
زین رو راهنمایی کرد و وسیلهی مورد نظرش رو ازش دریافت کرد.
هری دستهاش رو داخل جیب شلوارش برد و خیره به زین، توی ذهنش دنبال یک دلیل میگشت که چرا پسر بهش سلام نکرده و حتی نگاهش هم نکرده بود از بدو ورودِ پسرک به مغازه.
-ثبت نام کردی زین؟ برای سال بعد. یکم دیگه مونده تا شروع سال جدید.
مکثی کرد تا به زین فرصت جواب دادن بده اما زین به تکون دادن کوتاهِ سرش اکتفا، وهری رو بیقرار تر کرد.
-کلاسای تابستونیت چطورن؟
بلافاصله سوالی که به ذهنش رسیده بود رو مطرح کرد.
زین شانهای بالا انداخت و آچار رو به دست جک داد.
پسرکِ چشم سبز اخمی کرد و لبهاش رو روی هم فشار داد. کمی عقب رفت و روی صندلیای که پشت پیشخوان بود نشست و نگاهِ دلخورش رو به پدرش و شاگردش دوخت.
بعد از تعمیرِ موتورِ قایق، چند ساعتی از ظهر گذشته بود و جک اجازه داد معدههای خالیِ هر سهشون با غذای بینظیرِ خانم لیما پر بشه و دستهای خودش و زین هم مجال استراحتی پیدا بکنن.
بعد از صرف ناهار، با رسیدگی کردن به چند مشتری، جک تصمیم گرفت اون روز زین رو زودتر مرخص کنه.
-هی زین! امروز زیاد کار کردی پسرم. بهتره بری خونه چون اینجا دیگه زیاد کاری نیست که انجام بدی. یکم استراحت کن.
دستش رو با محبت به کتف زین زد و پسر رو تا بیرون مغازه راهی کرد.
-منم باهات میام.
هری گفت و به سرعت گونهی پدرش رو بوسید و از مغازه خارج شد و هم قدم با زین، شروع به راه رفتن کرد.
تمام مسیر سکوتی سنگین بینشون بود و هری هر بار که تصمیم به شکستن سکوت با امواج مرتعش صداش میگرفت، به یاد میآورد که احتمالا زین جوابی بهش نخواهد داد.

أنت تقرأ
سومین نفر(زری استایلیک)
أدب الهواة"فکر میکردم راه فراری پیدا کردم، فکر میکردم خونهم رو پیدا کردم، اما تو هیچوقت دست از سرم برنمیداری، نه؟"