گاهی دلم میخواست جای نوشته هات بودم،
تو اونارو از هر چیزی بیشتر دوست داری.
یه روز برام میخونیشون؟
میشه یه روز مثل همه کسایی که عاشق همدیگهان، تو یه جای ساکت کنارت بشینم و سرمو به شونهات تکیه بدم و صدای گرم و عمیقتو موقع خوندن بشنوم؟
صدای گرم و عمیقتو بشنوم و بعد، سرمو برگردونم و به صورتت تو نزدیک ترین حالت ممکن خیره شم و بعد_اخم میکنم.
با شنیدن صدای آزار دهنده ای مجبور میشم چشمامو باز کنم، انگار هر وقت بهترین لحظاتمو میگذرونم به اون سرخدمتکار احمق الهام میشه که باید همه چیزو خراب کنه!
ولی اگه باز هم ازش کتک بخورم و تو دوباره بهم اجازه لمس دست هات رو بدی چی؟
بی اختیار خنده کوتاهی میکنم و به سرعت جلوی دهنمو میگیرم، با دیدن اینکه هنوز پشت میزت نشستی و متوجه صدای خنده منی که پشت در نشستم نشدی، نفس راحتی میکشم و قبل از بیشتر گند زدن، بی صدا بلند میشم.
لعنت به خیالات من، که حتی بعد از تموم شدنشون هم باز به زنده ترین صورت ممکن جلوی چشمام تداعی میشن!
YOU ARE READING
ᴘᴀʀᴀᴅɪsᴇ || sᴏᴘᴇ
Fanfiction[Completed] ~بوی قهوه، کاغذ های نو، کلمات و جانگ هوسوکی که بهشتش رو لابه لای اونها پیدا میکنه.