¹⁵

7.2K 1K 112
                                        

نگاهی به ساعت کرد و با وحشت کتابش و رها کرد و سمت کمدش حمله ور شد!

باید میرفت مسابفه جونگکوک و میدید.‌.میدونست جونگکوک به بسکتبال علاقه زیادی داره پس باید تشویقش میکرد!

•••

در و باز کرد و با دیدن بازیکنا که مشغول بازی بودن گازی از لبش گرفت و سعی کرد از پله ها پایین بره تا بتونه جونگکوک و ببینه!

با دیدن جونگکوک سعی کرد توجهش و به خودش جلب کنه و شروع کرد به دیوانه وار تکون دادن دستش!

با دیدن لبخند جونگکوک کمی ذوق زده شد و سعی کرد به ادامه بازی نگاه کنه‌‌‌‌...

•••

بازیکنا همگی توی رختکن مشغول استراحت بودن تا برای ادامه بازی آماده بشن..تیمشون هنوز عقب بود اما نه به شدت قبل!یونگی نفس عمیقی کشید و جونگکوک و صدا کرد...

_بله هیونگ؟

جونگکوک که با حوله مشغول خشک کردن عرق های روی پیشونی و گردنش بود پرسید.

یونگی کمی آب خورد و با انگشتش به ته راه رو اشاره کرد...

:تهیونگ...گفت کارت داره!

جونگکوک ابروهاش و بالا داد!

_تهیونگ؟

یونگی هومی کرد و روی صندلی نشست...

جونگکوک سریع سمت جایی که یونگی که اشاره کرده بود رفت...

مشغول دویدن بود که صدای آشنایی از پشت سرش شنید!

+اینجام دیونه!

جونگکوک برگشت و نگاهی به تهیونگ که داخل اتاق وسایل ورزشی بود!

تهیونگ مچ دست جونگکوک و گرفت و اون دنبال خودش به داخل اتاق کشوند!

+خب خب!بگو ببینم چرا اینقدر عقبین؟

تهیونگ با اخم مثلا جدی ای رو به جونگکوک گفت!

جونگکوک ابرویی بالا انداخت!

_دوست داری برنده شم؟

تهیونگ با همون چهره اخمو و مغروری که داشت ادامه داد.(اینم بگم که تهیونگ و جونگکوک هنوز با هم لجن و خب اینجا ته داره شوخی میکنه!)

+داری میگی اومدم وقت با ارزشم و برای دیدن باختت به حدر بدم؟

تهیونگ گفت و شونه ای بالا انداخت...

+خیلی خب‌‌‌..باشه..من می...

قبل از این که تهیونگ ادامه حرفش و بده جونگکوک تهیونگ و بین خودش و دیوار اسیر کرده بود و روی بدنش خم شده بود!

تهیونگ به ارومی آب دهنش و قورت داد و نیشخندی زد!

با قرار گرفتن دست جونگکوک زیر چونه اش و با فشار کمی که بهش وارد کرد سرش و بالا گرفت و به چشمای مشکی رنگ جونگکوک خیره شد!

ᴛʀᴜꜱᴛ ᴍᴇ||ᴋᴠDove le storie prendono vita. Scoprilo ora