_رئیس...دونسنگتون...اون ..اون زندس...توی زندانه
_چیی؟؟
فلیکس متوجه شباهت عجیب فرد توی دو تا عکس شده بود
عکس رو نشون هیونجین داد
هیونجین با دیدن عکس خشکش زد
این خودش بود؟
همون دونسنگ احمق و کیوتش که همیشه سر راه مدرسش سبز میشد و نمیذاشت بزاره مدرسه
ینی اون زنده بود؟...
اشک توی چشماش جمع شده بود و در تلاش بود که اونا رو توی چشمهای بادومیش نگه داره_این عکسو..... از کجا اوردی؟
_اینو تو خونه هیونگم دیدم ...اونجا به دیوار زده بودش
اما این وسط چیزی بود که حتی فلیکس هم متوجهش نشده بود که هیون خیلی ناگهانی گرفتش
نگاهش از روی دونسنگ گمشدش به روی فرد کناریش اومد_این ...این...این جیک نیست؟؟؟
هیون با شوک گفت و منتظر ریکشنی از فلیکس موند
فلیکس هم که با دیدن دوباره عکس کپ کرده بود یه لحظه به چشمای خودش شک کرد
اصلا چرا اینو قبلا ندیده بود
با صدای حرف زدن هیونجین با تلفنش از تو فکر در اومد_جونگوونا ...منم هوانگ...میدونم زمان استراحتته ...اما همین الان باید جیک رو ببینم ...همین که گفتم
وقتی تلفنش با جونگوون تموم شد اومد سمت فلیکس
_و همین الان میریم پیش برادر شما ...
کاملا جدی با چشمایی که کمی تر شده بودن به فلیکس گفت و از اتاق رفت بیرون و فلیکس هم پشت سرش رفت و سوار اسانسور شدن اما همینطور ایستادن
_منتظر چی هستی؟...همیشه من نباید کارت بزارم که...این رفت و امد ها ثبت میشه ...
هیونجین خیلی اروم به فلیکس غر زد و فلیکس هم با تخسی جواب داد
YOU ARE READING
MEANINGLESS (HYUNLIX)
FanfictionEverything is meaningless SKZ fic کاپل: هیونلیکس ژانر:مافیایی _جنایی_عاشقانه_حقوقی_سد اند خلاصه : لی فلیکس همراه برادر و دوستش در استرالیا در رشته محبوبش مشغول به تحصیل هستن اما در این میان اتفاقاتی رقم میخوره که فلیکس داستان مارو از هدف اصلی زندگی...