part 10

214 73 105
                                    

سوکجین با آرامش تمام،وسایل مورد نیازش  رو توی چمدون گذاشت.
_آخه کجا میخوای بری پسرم؟
جین با همون آرامش جواب داد:《شاید مسافرت؟》
_سفر؟!الان جدی ای؟
سوکجین سرش رو که تا اون لحظه پایین بود رو بلند کرد و با پدرش رو در رو شد.
_چرا باید برای شوخی چمدون ببندم؟
پدرش کلافه چند قدمی نزدیک تر اومد و با تامل بیشتری گفت:《واقعا نمیتونی منظورم رو بفهمی؟پس شرک چی میشه؟تو،به من راجبش قول دادی بود...!》
سوکجین،با به یاد آوردن اتفاقات شرکت؛برای لحظه ای  به شدت عصبی شد وبا خشمی که کنترل کردنش براش سخت شده بود گفت:《تو اون شرکت نیازی به من نیست! پس بزارید بمونه برای همون عمو و پسر محترمش !》
این پاسخ سوکجینی که هیچ وقت به کار شرکت اعتراضی نکرده بود ،پدرش رو به شدت سردرگم کرد؛
اما جین با گفتن جمله ی :《وقتی رسیدم بهتون تلفن میزنم!》
از جا بلند شد و پدرش رو قبل از اینکه بتونه افکار از هم گسسته اش رو جمع کنه،تنها گذاشت.
شاید بعدتر،زمانی به پدرش اختصاص می داد و ازش میخواست تا دلیل کارش رو توضیح‌ بده،اما حالا اصلا فرصت مناسبی برای سوکجینی که در کلافه ترین و شکننده ترین روز های عمرش قرار داشت،نبود.
...
زنگ در رو به صدا در اورد و این بار به جای صدای ایفون، خود تهیونگ بود که جلوی ساختمون ایستاده بود.
تهیونگ با دیدن جین لبخندی زد و چند قدمی به سمتش اومد:《آنیونگ هاسیو!خوش اومدی!》
جین در جواب سر تکون داد و بدون هیچ حرفی به سمت در ورودی رفت.
تهیونگ در ورودی ساختمون  رو برای جین باز کرد و بعد از نگاه کردن به ساعتش گفت:《یادم بیار بعدا کلیدهای یدک رو بهت بدم ، فعلا این کلید در خونه پیشت باشه.》
جین کلید ها رو گرفت و سر تکون داد.
تهیونگ هم متقابلا سر تکون داد.
_من دارم میرم! اتاقت رو سوجین نشونت میده، ببخشید که نمیمونم خودم ازت استقبال کنم.
و بعد به گرمی دست سوکجین رو فشرد.
بعد از این لمس نسبتا کوتاه،جین بالاخره اولین کلماتش رو با لرزش هایی نا محسوس در صداش گفت:《مشکلی نداره، شب میبینمت. 》
_فعلا
جین باز سری تکون و چند قدم عقب رفت و دکمه ی اسانسور رو زد و رفتن تهیونگ رو نگاه کرد.
با باز شدن در اسانسور دو چشم تیله و معصوم رو به روش ظاهر شدن.
_دیدی بالاخره مال خودم کردمت؟
جین از ناگهانی بودن حرف سوجین خندید و گفت:《ببخشید من سلام کردم شما نشنیدین!》
سوجین هم متقابلا خندید و بعد با لحنی سرشار از غرور گفت:《سلام، دیدی بالاخره مال خودم کردمت؟ 》
_بله بله! شما موفق شدین لیدی!
سوجین چهره ای مفتخر به خودش گرفت.
_خوبههه
_پرنسس اجازه میدن بریم داخل؟
سوجین صداش رو صاف کرد و گفت:《بفرمایید شاهزاده توت فرنگی ها!》
جین این بار اخم ساختگی ای کرد و گفت:《چرا من توت فرنگی ام؟ 》
*پ.ن:همه جین رو گیر آوردن بهش میگن توت فرنگی*


سوجین فکری کرد و گفت:《چون اون روز شیر توت فرنگی ریخت روت و طلسم شدی!》
جین از منطق بامزه ی سوجین خندید و پشت سر سوجین وارد خونه شد.
_خوش اومدی پرنسس توت فرنگی!
جین ابرویی بالا انداخت و با تاکید گفت:《پرنس! 》
سوجین با کمی شرمندگی گفت:《اها! اره،درسته، پرنس توت فرنگی،بیا بریم اتاقت رو ببین.》
جین لبخندی زد و دنبال سوجینی که با ذوق این طرف و اون طرف میدوید به راه افتاد.
سوجین در اتاقی که برای جین اماده ی شده بود رو باز کرد _بفرماییدددد !
مساحت اتاق تقریبا به اندازه ی اتاق سوجین بود و تمی از رنگ های صورتی و آبی داشت.
تخت خواب ۱۲۰ ای که وسط اتاق بود با رو تختی ای از رنگ های پاستیلی ،پوشیده شد بود و تضاد زیبایی رو با کاغذ دیواری اتاق به وجود می آورد.
چند قدمی داخل اتاق شد و لپ تاپش رو روی میز تحریر کوچک توی اتاق گذاشت و چمدون رو هم گوشه ای جا داد.
_دوسش داری؟
_اوهوم خیلی بهتر از تصورمه!
و ته دلش به خودش یاد آوری کرد که تم اتاق درست مثل چیزیه که دوست داره و این باعث شد کمی انرژي بگیره.
سوجین با شادی ای کودکانه گفت:《چهههه خوببب!پس تا پشمک  چیزا رو بزاره من میرم که دفتر و مداد رنگی هام رو بیارم.》
جین موهای دخترک رو به هم ریخت ، "باشه ای"زیر لب گفت و اول از همه به سمت پنجره رفت تا پرده رو کنار بزنه.
از‌ پنجره به پارکی که پشت خونه بود نگاه کرد،وقتی این مسیر رو طی میکرد،راهش طوری نبود که پارک رو دیده باشه .
اما طولی نکشید که نگاهش رو از پنجره گرفت، سمت قفسه رفت و به قاب عکس کوچیکی که از تهیونگ توی اتاق بود نگاه کرد.
_چرا باید عکس خودش رو بزاره تو اتاقم؟!
شونه ای بالا انداخت،به حال این چیزی نبود که به خاطرش ناراحت بشه.

وسایل کمی که اورده بود رو توی کمد جا داد و به سمت سوجینی که با عصبانیت با کسی تلفنی حرف می‌زد، رفت.
روی مبل نشست و منتظر تموم شدن مکالمه ی سوجین شد.
سوجین،به آرومی سمت مبلی که مداد رنگی هاش روش بودن رفت و بدون هیچ حرفی شروع به کشیدن نقاشی کرد.
_میشه بپرسم چه چیزی پرنسسمون رو ناراحت کرده؟
سوجین که حالا کمی لب هاش آویزون شده بود زیر لب گفت:《نه نمیشه بپرسی.》
جین که از حاضر جوابیه سوجین جا خورد اما دوباره به حرف زدن ادامه داد:《اومممم پس دوست نداری چیزی بگی؟》
سوجین قاطعانه پاسخ داد:《نه!》
جین آهی کشید:《باشه اشکالی نداره،اما میتونم ببینم چی میکشی؟》
سوجین با لحن سرتقانه ای گفت:《اوهوم》
و نقاشی رو نشون جین داد.
_وای چه نقاشی قشنگی!!!
سوجین با حرص گفت:《نه اصلا هم قشنگ نیست،من از عمد زشت کشیدمش!》
_اوههه،پس خیلی زشته!
سوجین با ناراحتی گفت:《پشمک بدجنس، پس اون دفعه به دروغ بهم میگفتی قشنگه؟》
_نه،پرنسس اینطور نیست!
سوجین حالت قهر به خودش گرفت
_برو برو دیگه نمیخوامت پشمککک!
جین ابرویی بالا انداخت:《متاسفم،اما خودت من رو احضار کردی پرنسس! یادت رفته؟》
سوجین متفکرانه نگاهی به چهره ی جین کرد.
_خب اره کلی طول کشید تا بیارمت،پس حالا قهر نکن تو هنوز شاهزاده توت فرنگی هستی منم دوست دارم!
جین به ابرو هاش تاب داد:《مگه بچه ام قهر کنم؟》
سوجین بدون معطلی گفت:《آره!》
جین ابرو هاش رو توی هم کرد:《من بچه ام؟!》
_آرهههههه
جین با اخمی به سمت سوجین رفت.
_صبر کن ببینم فسقلی!تو الان به ورد واید هندسام گفتی بچه؟!
سوجین با سر تایید کرد و جین هم مشغول قلقلک دادن دخترک شد و صداهایی که ترکیبی از جیغ و خنده بود از حنجره ی دختر آزاد ه.
_من بچه ام دیگه؟
دختر در حالی که به شدت میخندید گفت:《بلهههه بلهههه بچه ای!!!》
جین دست از قلقلک دادن سوجین برداشت و لباشو آویزون کرد:《پس من بچه ام؟》
سوجین که انگار از این لجبازی خوشش میومد مصمم‌ترگفت:《اوهوم یه بچه ای!یه بچه ی گنده!》
جین یکباره زد زیر خنده.
سوجین هم خندید و لپ جین رو کشید.
جین قیافه ی متعجبی به خودش گرفت که خنده های سوجین رو دو چندان کرد.
_فکر کنم من باید از تو مراقبت کنم پشمکک شی!
بعد به سمت تلویزیون رفت و فیلم کارتونی که هر روز میدید رو پخش کرد.
_بیا کارتون ببینیم!
جین نگاهی به ذوق دختر بچه کرد و گوشیش که دائما پر از پیام های مربوط به شرکت بود رو خاموش کرد و کنار سوجین نشست.
_ببینیم!
سوجین با ذوق وحشتناکش شروع به توضیح دادن راجب کارتون کرد و تک تک شخصیت ها رو با ذوق کودکانه اش معرفی می‌کرد و بعد سعی میکرد با تغییر دادن صداش ،صدای شخصیت ها رو در بیاره و جملات مخصوص هر شخصیت رو بگه.
جین دستی روی موهای سوجین کشید!
این دختر بی نهایت شبیه تهیونگ بود!
با مرور همین یک جمله،ناخودآگاه بغض کرده بود ولی قبل از اینکه سوجین چیزی بفهمه، سوجین رو بغل کرد تا چهره ی غم زده اش از دخترک مخفی بمونه،اما سوجین باهوش تر از تصور جین بود و سریع متوجه  حال بد جین شد،پس  گفت:《وای،پشمک تو مریض شدی؟!》
_اوهوم، فکر کنم!
سوجین نگاه ترسیده ای کرد و دست جین رو گرفت و دنبال خودش کشید.
_بدووو بیا اینجاااا،باید جعبه ی کمک های اولیه رو بیاریممممم، سوجیننننن همیشه حال اپا کیم رو هم خوب میکنهه،حالا نوبت پشمکهههه! بدو بیااا.
جین با سرعتی کمتر دنبال سوجین به راه افتاد. سوجین اون رو روی صندلی آشپزخونه نشوند و خیلی سریع یکی از صندلی ها رو زیر پاش گذاشت و درست قبل از اینکه که جین بخواد نگران افتادنش بشه با جعبه ی کمک های اولیه پایین اومد.
روبه روی جین نشست،عینکش که در واقع شیشه ی فیک داشت روی چشمش زد، پاش رو روی پاش انداخت مثل خانم دکتری که همیشه پیشش میرفت گفت:《خب عزیزم،کجات درد میکنه؟》
جین به بامزگیش خندید و دستش رو روی سینه اش سمت چپ جایی که قلبش میتپید گذاشت.

سوجین چهره ی متعجبی به خودش گرفت:《وایییی،اینجا که خیلی بدهههههه!امااا صبر کن دکتر کیم خوبش میکنههه!》
چند تا خط شکسته، روی کاغذ رو به روش کشید تا شبیه نسخه ی دکتر باشه، در آخر امضای ساختگیش و مهرش که در واقع طرح  میکی موس بود رو زیر نسخه زد و سمت جین اومد.
_دارو هات رو بگیر و بخور،یکم تلخه ولی تو باید بخوریشون تا زوده زود خوب بشی،اما خب حالا باید چیکار میکنیم؟
کمی مکث کرد و چهره ی متفکری به خودش گرفت:《گفتی کجات درد میکنه؟》
جین باز هم همون نقطه رو لمس کرد.
سوجین سری تکون داد و  به سرعت یکی از چسب زخم های پرنسسیش رو در اورد، به سمت جین اومد و از روی لباس چسب رو روی اون نقطه چسبوند.
با لبخند پرسید:《خوب شد؟》
جین لبخند عمیقی زد:《خیلی خیلی بهتر شد،ممنونم خانم دکتر!》
سوجین خنده ای کرد و جین رو محکم بغل کرد.
_اینم آخرین مرحله ی درمانتون ،به جای ویزیت هم میتونید برای سوجین کلی شکلات بخرید.
جین لپ های بامزه ی سوجین رو کشید و گفت:《حتما.》
از لحظه ای که پاشو تو این خونه گذاشته بود تک تک خنده هاش واقعی بود،مگه کسی میتونست به اون دختر کوچولوی بامزه و خوش قلب لبخند نزنه؟
این اولین باری بود که یه نفر بغضش رو دیده بود و برای خوب شدن حالش همه کاری کرده بود و این باعث خوب شدن حالش میشد،حتی اگر از طرف دختر کوچولوی رو به روش بود.
حتی اگر اون دختر کوچولو، دختر تهیونگ بود.








+++
های یوربون!!!
چطورین؟
پارت رو دوست داشتین؟
ممنون بابت حمایت هاتون!
خیلی خیلی دوستتون دارم💜

و مثل همیشه میگم"نویسنده ی این فیک همیشه با لبخند شیطانی شما رو زیر نظر داره”

بوراهه

white rose❁Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang