part 12

135 44 44
                                    


سوجین به آرومی موهای چتری جین رو از صورتش کنار زد.

خودش رو کنار جین رسوند و سعی کرد جینی که توی خوابی عمیق به سر می‌برد رو بیدار کنه.
_پشمک شی!

اما وقتی جوابی از جین نگرفت تن صداش رو بالاتر برد:《پشمک شیییییییییی!》

جین با لرزش کوتاهی از خواب پرید.
چند لحظه،برای درک موقعیت به اطراف نگاه کرد.
به یاد نمیورد که،کی به خواب فرورفته و کی پتوی آبی رنگ روش، فضای راحت تری رو برای خوابش ایجاد کرده بود.

_چه قدر وقته خوابیدم؟
سوجین شونه ای بالا انداخت:《نمیدونم! ولی میدونم از خرس توی داستان یه کم کمتر خوابیدی. 》

جین خنده ی کوتاه کرد،به بدنش قوس داد و همینطور که از جا بلند میشد؛پرسید:《آپا کیمت خونه است؟》

_نوچ،پتو رو انداخت رو تو و رفت.تازه یادش رفت سوجین رو بغل کنه.
جین آروم صورت سوجینی که با دلخوری این جمله رو گفته بود نوازش کرد.

_اشکال نداره سوجینی،وقتی اپات اومد کلی بغلش کن هوم؟
سوجین لباشو جلو داد :《من که میدونم اون منو دوست نداره.》

جین به آرومی سوجین رو روی پاهاش نشوند.
_کی همچین چیزی گفته هوم؟
سوجین که انگار ناراحتی های قدیمیش براش یاد اوری شده بودن ،کم کم داشت بغض میکرد:《اون همیشه منو تنها میزاره!》

_ایگو،تو که تنها نیستی!ببین آپا کیمت کلی به من پول داده تا مراقب تو باشم.سوجینم باید اپا کیم رو درک کنه،مگه نه؟
_نخیرم اصلا اینطوری نیست.
_یااا سوجینا!

_اصلا اینطوری نیست،اون فقط تورو دوست داره.برا همین تورو آورده اینجا
گونه های جین،ناخوداگاه از شنیدن این حرف سرخ شد،اما طولی نکشید که دوباره به خودش مسلط بشه.

_نه اینطوری نيست،همه ی آپا ها دخترشون رو دوست دارن.
_دختراشون رو...من که دخترش نیستم...اگر دخترش بودم که دوستم داشت.
جین آروم لپ سوجین رو کشید.

_آیگو کلوچه اینطوری نگو
فکر کرد که چطور ذهن آزرده ی سوجین رو آروم کنه ،مکث کرد  و ادامه داد:《نظرت چیه یه کم خونه رو مرتب کنیم؟》

_خونه رو مرتب کنیم؟
جین قیافه ی بامزه ای به خودش گرفت:《اوهوم خونه رو مرتب کنیم،یه کم خوشگلش کنیم هوم؟》

سوجین لبخند بی جونی از بین اشک هاش، زد:《باشه هرچی پشمک بگه.》
_چرا انقدر شیرینی تو بچه،خببببببب از کجا شروع کنیم؟

سوجین شونه ای بالا انداخت:《نمیدونم که.》
بلند شد و قوصی به بدنش داد.
_من میرم سراغ اتاقا تو هم وسایل نقاشیت رو از تو هال جمع کن.

سوجین باشه ای"زیر لب گفت و مشغول شد.
جین هم مشغول چیدن وسایل سر جاشون بود،البته که خیلی از وسایل رو هم طبق سلیقه ی خودش میچید.

white rose❁Where stories live. Discover now