part 17

114 41 87
                                    

_بیا و کار نیمه تمومت رو تموم کن!
تهیونگ یه قدم عقب رفت و چهره ی ترسیده ی جین رو از زیر نظر گذروند و خندید.
_هیچ تغییری نکردی!شناختنت سخت نبود.
نفس های جین به شماره افتاده بود:《ت تهیونگ!》
_هوم؟چیه؟بگو،آره بگو
تهیونگ دوباره فاصله اش با جین کم کرد و با گذاشتن زانوش رو شکم جین  بدنش رو به دیوار چسبوند،جین برای رهایی تقلا می کرد اما تهیونگ یه دستش رو روی شونه ی جین گذاشت و تن جین  رو بیشتر از قبل به دیوار فشرد.
_چرا ساکت شدی؟دیگه اسمم رو صدا نمیکنی؟
جین در حالی که بیشتر تقلا میکرد گفت:《ولم کن بزار برم!》
_بزارم بری؟باشه حتما میزارم بری!در واقع مثل یه آشغال پرتت میکنم بیرون؛البته وقتی حسابم رو باهات تسویه کردم!
دستش رو از رو شونه ی جین برداشت و با یه حرکت موهاش رو تو مشت گرفت و با کشیدن موهاش سرش رو بلند کرد.
_خط فک قشنگی داری،کیم سوکجین!
و بعد با شیشه خرده های حاصل از بطری شکسته خراش نه چندان عمیقی رو درست روی خط فک جین ایجاد کرد.
بغضی که به گلوش چنگ میزد سوزناک تر از شیشه روی پوستش بود.
تهیونگ در حالی که سعی داشت بغضش رو پنهان کنه گفت:《چهره ات رو برای من اون طور نکن !دلم برات نمیسوزه!دلم برات نمیسوزه سوکجین،چون تو هم حتی یه لحظه هم دلت برام نسوخت!》
اما بغضی که ترکیده بود رو نمیتونست با کلمات سرد مخفی کنه.
فشار دست تهیونگ کمتر از قبل شده بود،با همه ی خشمی که داشت،بازم دست هاش به لرزش افتاد.
_برای یه لحظه دلم میخواست با همین شیشه برای همیشه زندگیت رو تموم کنم، اما...اما نمیدونم،نمیدونم چرا نمیتونم!
جین بی توجه به خراش روی گرونش ، آروم اشک های تهیونگ رو پاک کرد،اما اشکای تهیونگ به هق هق تبدیل شده بود.
خودشم نمی‌دونست چرا اینطور ضعیفه!مگه غیر از این بود که تمام مدت رو منتظر فرصتی بود که کار های سوکجین رو تلافی کنه،حالا چی مانع این خواسته شده بود؟که نمیتونست حتی یه قدمم برای آسیب زدن به جین جلو تر بره.
خبری از خشم توی چشم های تهیونگ نبود و الان فقط صدای هق هق هاش بود که توی گوش جین می‌پیچید.

_نتونستم!نتونستم حتی خشمم رو سرت خالی کنم جین!چرا دست از آزار دادنم برنمیداری؟
جین مطمئن نبود چه حرکتی توی اون شرایط درسته اما خودش رو دست قلبش سپرد و به آرومی تهیونگ رو توی آغوشش کشید و نا خودآگاه شیشه های شکسته از دست تهیونگ روی زمین افتادن و خرد تر از قبل شدن.
جین به آرومی کمر تهیونگ رو نوازش کرد:《چطور دلت اومد این همه مدت وانمود کنی منو نمیشناسی؟مگه نمیدونی قلبم برای دیدنت پر میکشه؟》
_تو چطور دلت اومد منو ول کنی بری؟چطور دلت اومد بزاری پدرت هر رفتار که خواست با خانواده ام بکنه؟تو که می‌دونستی پدر و مادر من پیرن!چطور دلت اومد آواره اشون کنی؟
جین در حالی که کمی تهیونگ رو از خودش فاصله میداد تا بتونه چهره اش رو ببینه، گفت:《من نمیدونم از چی حرف میزنی تهیونگ!》
تهیونگ خنده ی کوتاهی کرد،با لحنی مملو از کنایه گفت:《باشه،باشه !میخوای قبول کنم تو هیچی از کارایی  که پدرت باهامون کرد نمیدونی،باشه قبول میکنم!》
سر تهیونگ رو بالا اورد،  وادارش کرد که توی چشماش نگاه کنه و با صادقانه ترین حالت ممکن تو چشمای تهیونگ نگاه کرد.
_من واقعا نمیدونم!
تهیونگ توی چشمای جین نگاه کرد،قلبش قسم می‌خورد اون چشما هیچ وقت بهش دروغ نمیگن اما قلب سرکشش میتونست بر مغزش غلبه کنه؟
_بهم بگو تهیونگ!بهم بگو من میشنوم!
تهیونگ سرش رو به چپ و راستش تکون داد و یک قدم از جین فاصله گرفت.
_تهیونگ!باور کن من همون جینم!
تهیونگ در حالی که دستاش رو روی گوشاش میزاشت روی مبل نشست:《هیچی نگو!یه کلمه هم نگو!》
صبر جین تموم شد و داد کشید:《چطور ساکت باشم؟بابا دارم دیوانه میشدم،یه کم دیگه مغزم رو به کلی از دست میدم!》
تهیونگ هم متقابلا داد کشید:《برو جین برو!میتونی بری همه چیز رو از بابات بپرسی،من هیچ حرفی برای گفتن بهت ندارم!》
از جاش بلند شد و هر دو قرار داد رو برداشت و پاره کرد.
_بیا فرض کنیم،هیچ قرار دادی وجود نداشته!
از جین رو برگردوند.
_برو کیم سوکجین!من فرض میکنم،هیچ وقت ندیدمت!فرض میکنم هیچ وقت هیچی نشده.برو و دیگه پشت سرتم نگاه نکن.
جین چهره ی تهیونگ رو نمیدید.
و هیچ وقت نفهمید تهیونگ موقع گفتن این جملات چه حسی داشته.
جین،چند تا نفس عمیق کشید،قلبش رو حس نمیکرد.
تا اون لحظه گیج اتفاقاتی بود که پشت سر هم براش افتاده بودن؛اما حالا داشت گریه میکرد.
یه گریه ی بی اراده!
نمیتونست نفس بکشه،دست خودش نبود!نمیتونست کنترل کنه.
بی صدا گریه میکرد.
نمیتونست حرفی بزنه پس به سختی فقط زمزمه کرد:《باشه!》
برگشت تا از در بره بیرون.
اما پاهاش یاری نمی‌کرد.
_تهیونگ...
تهیونگ مکثی کرد و جواب داد:《میشنوم》
_خداحافظ
تهیونگ برگشت تا برای بار آخر جین رو ببینه،اما دیر شده بود، جین رفت و هیچ وقت قرار نبود برگرده.
***
توی خیابون،قدم های نامنظمی برمی‌داشت و حس میکرد،یه وزنه ی چند کیلویی روی سینه اشه.
دستش رو روی لب هاش می‌فشرد مبادا که صدای هق هق هاش توی شهر بپیچه.
کاش طولانی تر بغلش کرده بود،کاش بهش هزاران بار بهش خواهش کرده بود و هزاران بار گفته بود که دوستش داره.
مسیر خونه رو طی کرد،مسیری که براش اندازه ی یک عمر طول کشید،تا شاید بالاخره حقیقت رو بشنوه.
هیچ چیز و هیچ کس براش ذره ای اهمیت نداشت،فقط یه توضیح میخواست،فقط همین!
در  زد اما هرچی منتظر موند کسی در رو باز نکرد.
پس دوباره و دوباره در زد،حتی یادش نبود کلید هاش رو کجا جا گذاشته ولی اینم چیزی نبود که اهمیت داشته باشه!
***


[فلش بک به صبح شرکت]
منشی هونگ متنی که پدر جین شب قبل آماده کرده بود رو با صدای بلند و رسا خوند:《اینجانب کیم یوجین،مدیریت شرکت گونمول بدین وسیله استعفای خود را اعلام و مدیریت را به جناب کیم نامجون وا گذار خواهم کرد و از شما هیئت مدیره ی محترم نهایت همکاری با فرد مذکور را خواهانم.》
و بعد برگه رو روی میز قرار داد و از هیئت مدیره خواست تا همگی امضا کنن.
_رئیس کیم!من...من اینو امضا نمیکنم!
_کار رو برام سخت تر نکن جانگ،امضاش کن.
کیم یوجین از جا بلند شد و بی صدا هیت مدیره ای که مشغول کار خودشون بودن رو ترک کرد.
نامجون که بیرون راهرو منتظر تموم شدن جلسه بود،با دیدن یوجین سمتش رفت.
_دارید میرید عمو جان؟
یوجین نگاهی از جنس خون به نامجون کرد و راهش رو کشید و رفت.
نامجون شونه ای بالا انداخت و وارد اتاق مدیریت شد.

تمام هیت مدیره با ورود نامجون از جا بلند شدن.
_قربان تبریک بنده رو بپذیرید.
_همه چیز تمام شد،فقط امضای شما مونده.
نامجون لبخندی زد و سر تکون داد:《بله بله همین طوره!》
آروم جلو رفت و برگه رو امضا کرد.
_هنوز تمام نشده.
نامجون به آرومی به سمت صدا رئیس جانگ برگشت و سعی کرد با آرامش سؤالش رو مطرح کنه:《منظورتون چیه؟》
_امضای کیم سوهیون برادرتون هم نیازه!
نامجون تابی به ابرو هاش داد:《چرا باید منتظر اومدن برادرم از ونکوور باشیم؟》
_چون ایشون هم جز هیت مدیره ان و مقدار سهامی که دارن از ما هم بیشتره.
نامجون خنده ی کجی روی صورتش نشوند:《بسیار خب منتظر ایشون میمونیم،در هر حال در نبود عمو من به عنوان نایب رئیس حق اداره ی شرکت رو دارم.》
آروم از کنار جانگ رد شد و کنار گوشش زمزمه کرد:《پس مراقب شغلتون باشید.》
و بعد رفت و پشت میز نشست.
_در ابتدا میخوام که تمام پرونده های اخیر رو در اختیارم بزارید به علاوه ی یه لیست از تمام سفارش های اخیر و پروژه هایی که در پیش داریم.










ادامه دارد...
+++
سلام چطورین یا نه؟
امیدوارم حالتون خوب باشه.

مثل همیشه متاسفم به خاطر تاخیر.
این پارت رو ۴،۵ بار نوشتم
یک بار یه پارت فول اسمات براتون نوشتم نزدیک به ۲۰ صفحه ولی منطقم میگفت این اتفاقات غیر منطقیه

هرچند اون پارت رو نگه داشتم براتون افتر استوری بزارم!
و آره این یه توضیح خلاصه و مختصر بود.
ممنون که خوندید و حمایت کردید.
داریم به پارت های آخر نزدیک میشیم.
خیلی خیلی دوستتون دارم.

در آخر میگم که :
نویسنده ی این فن فیکشن همیشه شما رو با لبخندی شیطانی زیر نظر داره.













white rose❁Where stories live. Discover now