part 25

140 39 42
                                    

نامجون جزئیات پرونده ها رو روی یه کاغذ نوشت.
چوی رو به روش نشست.
_از اینا مدرکی هم داری؟
نامجون سرش رو از روی کاغذ بلند کرد و با نگرانی گفت:《نه!من همشو تحویل دادم.》
چوی با کلافگی از جاش بلند شد.
_یعنی چی که نداری؟منو کشوندی اینجا تا اینا رو تحویلم بدی؟!
_من اون کارا رو در ازای کمکایی که بهم می کرد انجام میدادم.
_کمک؟چطور چیزی؟
_یه سری کار مثل یه سری مدرک پزشکی و این جور چیزا...
_اون وقت برا چی؟
نامجون سکوت کرد.
چوی مصرانه پرسید:《خب؟》
_قرار بود باهاش اعتبار پسرعموم رو زیر سوال ببریم بعدش-
_خیلی خب فهمیدم...فهمیدم...ولی حماقت کردی کیم نامجون!حماقت!
نامجون دستش رو روی سرش گذاشت.
_من چمیدونستم اینطوری میشه...
_پس الان از کجا مطمئنی که این پرونده کار برادرته؟
نامجون متعجب به چوی زل زد چند لحظه سکوت کرد و با تردید گفت:《 مطمئن نیستم...ولی ...》
چوی اجازه ی تموم شدن جمله رو به نامجون نداد.
چند قدمی بهش نزدیک شد و آروم گفت:《خیلی خب خیلی خب  دیگه حتی بهش فکرم نکن! ،بهتره هم فعلا صدای این جریان رو در نیاری اینطور که معلومه بیشتر از سودش برامون ضرر داره اما یه فکرایی برات دارم...》
نامجون منتظر به چوی نگاه کرد.
_اونطوری نگام نکن باید خرج کنی!
_فقط بگو چی تو کله اته؟
چوی تکه داد و سیگارش رو روشن کرد.
_پسر تو خیلی خوش شانسی!خوش شانسی چون پول داری.این روزا دیگه نیاز نیست بی گناه باشی
_خب؟

_واضح میگم برای نجات از این مخمصه یه راه ییشتر نداری! ...دادستان پرونده ات رو دیدم...داره ترفیع میگیره و این میدونی یعنی چی؟یعنی که یه پرونده ی بزرگ و موفق نیاز داره تا جایگاهش رو تثبیت کنه.
_خب اینا چه ربطی به من داره؟!
_خب نگرفتی!اون پرونده ی بزرگ دقیقا تویی! تو این موارد برای دادستان مهم نیست تو بی گناه باشی یا نه...فقط کافیه به اندازه ی کافی خودش رو تو دادگاه نشون بده،آره یه چیزی شبیه شو آف!این هم خوبه هم بد...بستگی داره چطوری ازش استفاده کنی!
_اینا چه چرت و پرتاییه که میگی؟!
_جوش نیار مرتیکه! گوش کن...داشتم میگفتم،اون نیاز به یه متهم داره منم اونو در اختیارش میزارم!فقط میدونی که این کارت خرج داره...یه طوری میبرمت سمت تبرعه شدن که-
_گاراگاه و مدارک پرونده-
_بسپارش به من!فقط نبینم حرفی بزنی ،هیچی نگو،مصاحبه نکن ملاقات نگیر...هیچ هیچ! تا همینجاشم با بدبختی همه ی ادعا هایی که روی کاغذ نوشته بودی رو از بین بردم.
نامجون مضطرب پاشو به زمین میکوبید:《باید چیکار کنم؟》
_یه وکالت بهم بده بتونم از حساب شخصیت پول بردارم و چند جا به جات امضا کنم.
_خیلی خب بهش فکر میکنم...
_یعنی چی که فکر میکنم!وقت نداریم نامجون
_گفتم که خبرت میکنم...
چوی اومد چیزی بگه که صدای کوبیده شدن چند تقه به در اهنی مانع شد:《آقای چوی!آقای چوی لطفا فورا بیاید بیرون!اومدن سرکشی اگر بفهمن من اجازه ی ملاقات بهتون دادم برام دردسر میشه.《
نامجون در حالی که از جاش بلند میشد گفت:《مگه نشنیدی چی گفت؟برو دیگه!》
و بعد از در همراه سربازی که اونجا بود،بیرون رفت.






***
یونگی وسایل جین رو روی میز گذاشت.
_ممنون هیونگ!
یونگی توجهی به تهیونگ نکرد و روی کاناپه نشست.
_تشکر کردما!
یونگی کلاه کپش رو روی چشماش کشید و سعی کرد بخوابه:《اوکی تشکرت پذیرفته شد.اون پسره کجاست؟》
_پسره؟هیونگگگگ منظورت جینه؟!
_حالا...
_جین با سوجینم رفتن بیرون...طفلک بچه ام خیلی گرفته است.
_بچه ات...سوجینو میگی دیگه؟
تهیونگ دمپایی معروفش رو از پاش در اورد و به سمت یونگی پرت کرد.
_مرتیکه اذیت نکن ،خودت میدونی کیو میگم!
یونگی دندونی خندید ولی خنده اش رو زود جمع کرد.
_رو هیونگ دمپایی بلند میکنی؟!
تهیونگ نگاهی به قیافه ی یونگی کرد و گفت:《غلط خوردم!》
یونگی بازم خندید.
_خوبه مثل سگ میترسی این کارا رو میکنی!
_خیلی خب هیونگ،ببین هیونگ مرگ تهیونگ،الان جین میاد خونه جلوش ضایع ام نکنیا...
تخس بهش نگاه کرد و گفت:《خب حالا چی به من میرسه؟》
_هیونگگگگ
تهیونگ به سمت یونگی رفت و محکم یونگی رو بغل کرد.
_هیونگ قشنگم، تورو خداااا
یونگی در حالی که سعی میکرد خودش رو از دست تهیونگ نجات بده گفت:《ولم کن کیممممم فاکینگگگگ تهیونگگگگگگ.》
_قول بده چیزی نمیگی تا ول کنم!
_ببین من حسابت رو میرسم تهیونگگگگ ولم کنننن
جین که تمام مدت توی چهارچوب در ایستاده بود و نگاهشون میکرد به حرف اومد:《سلام...》
تا به خودش اومد کامل خودش رو روی یونگی انداخته بود و تقریبا دست و پاهاشون به هم گره خورده بودن.
تهیونگ که شوکه شده بود خیلی سریع از یونگی جدا شد
دست یونگی رو گرفت و کنار خودش ایستاد.
_اممم جین،کی اومدین؟سلام...این دوستمه یونگی.
جین لبخند بی جونی زد و گفت:《خوش وقتم!》
اما یونگی در جواب چیزی نگفت.
تهیونگ با نگاهش به یونگی التماس میکرد که چیزی بگه اما وقتی نتیجه ای نگرفت با ته آرنج ضربه ی نسبتا محکمی به پهلوی یونگی زد.
یونگی در حالی که به خودش میپیچید گفت:《آه...م منم خوشبختم از دیدنت جین.》
و بعد آروم تر لب زد:《میکشمت تهیونگ.》
تهیونگ بی توجه به یونگی،به سمت جین رفت.
تهیونگ میخواست جین رو بغل کنه که،سوجین به سمتش اومد و بغلش کرد.
_سلام اپا کیم!
یونگی که این صحنه رو دیده بود نامحسوس خندید.
_سلام دخترم،خوش گذشت؟
_اوهوم خوش گذشت با پشمک همه جا خوش میگذره...
جین لبخندی زد و سر سوجین رو نوازش کرد.
_ممنون باهاش رفتی بیرون.
جین در حالی که کتش رو در میورد گفت:《نه بابا خودمم میخواستم برم...》
_اپا کیمممم پشمک برام کلی خوراکیییی خریده.
تهیونگ لحن مظلومی به خودش گرفت:《چرا پشمک رو از من بیشتر دوست داری ؟!》
_چون خوشگل تره!
یونگی بلند تر خندید.
تهیونگ حرصی به سوجین نگاه کرد و پاش رو به زمین کوبید.
و این چهره و حرکتش باعث خنده ی جین شد.
تهیونگ برگشت و به جینی که می خندید نگاه کرد.
قلبش داشت سریع تر از حد معمول میزد.
طوری نگاهش کرد که جین دست از خنده کشید.
_چیزی شده؟
تهیونگ خیلی غیرارادی گفت:《خیلی خوشگلی!》
گوش های جین خیلی زود رنگ گرفتن و این نشونه ی خجالتش بود.
یونگی با حالت انزجار بهشون نگاه کرد.
_اه اه اه اه چندشششششش
تهیونگ برگشت و نگاه خشنی به یونگی کرد.
_با هم قراررررر میزارننننننننننن،اپا کیم پشمک رو بوسی-
تهیونگ فورا رفت و جلوی دهن سوجین رو گرفت.
_دختر قشنگم؟فکر نمی‌کنی باید بری تو اتاقت؟
خیلی سریع دستش رو از روی صورت سوجین برداشت.
_باشه میرم اتاقم...
و چند قدم آروم به سمت اتاقش رفت.
چند قدم که به سمت اتاق رفت،از راه برگشت،با صدای بلند گفت:《اپا کیم ،پشمک رو بوسیدددد.》
بعدش خیلی سریع رفت تو اتاقش و در رو قفل کرد.
جین تقریبا مثل گوجه شده بود:《کی منو...بوسیدی؟》
تهیونگ سعی کرد بحث رو عوض کنه.
_شام چی درست کنم؟!
یونگی که فهمیده بود،دونسنگش حسابی گند زده،به کمکش اومد.

_من خیلی گرسنمه،نظرت چیه ساشیمی درست کنیم؟
_ساشیمی؟
_اره اره ماهی داری؟
_اره تازه خریدم.
_خیلی خب تو اشپزخونه منتظرتم.
یونگی رفت و تهیونگ هم بعد از یه نگاه کوتاه به جین دنبالش رفت.
_ممنون هیونگ.
_قابلی نداشت پسره ی بی عقل.
این رو گفت و با کمک تهیونگ مشغول پختن غذای محبوبش شد.







ادامه دارد...
های یوربون...
چطورین یا نه؟

امیدوارم حالتون خوب باشه و از پارت لذت برده باشید.
خیلی خیلی دوستتون دارم و مثل همیشه میگم که:
نویسنده ی این فن فیکشن همیشه شما رو زیر نظر داره.


لاب یو آل.
بوراهه

white rose❁Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin