part 26

181 39 44
                                        

[هفت ماه بعد]
تهیونگ برای آخرین بار همه چیز رو چک کرد.
_خب همه چی عالی شد!
_یه کم زیادی استرس نداری؟!
تهیونگ به سمت یونگی برگشت.
_استرس؟!نه نه فقط یه کم هیجان زده ام،بعد چند وقت قراره جینو ببینم.
_یعنی اصلا ندیدیش؟
_این چند وقت سرش خیلی شلوغ بود،کارای شرکت و انحصار وراثت و این چیزا...
یونگی روی مبل لم داد و غر زد:《یعنی این همه وقت که ندیدیش...؟اوکی ولی دیگه چرا منو دعوت کردی؟!》
تهیونگ با لحنی موذی گفت:《میخواستم بهت یادآوری کنم سینگل به گوری.》
یونگی پوزخندی زد و گفت:《بیخیال بچه تو خودتم همینی!》
_هممم شاید...حالا خارج از شوخی جین گفت که با هوسوک میاد...
_اون دیگه برا-
تهیونگ فورا بین حرفش پرید:《مثل این که جشن تولد سوجینه ها! بعدم ظاهرا از راه شرکت دارن میان و ...به هرحال هیونگ تو که میدونی باید چیکار کنی؟》
_نه
_نه؟
_نه دیگه تهیونگ نه! درست بگو چی میخوای؟
_هیچی فقط اگر لطف کنی یه کم سر هوسوک رو گرم کنه بتونم با جین راحت باشم ،عالیه میشه...
یونگی حرصی گفت:《من چرا باید سر اون پسره ی رو مخه پر حرف رو گرم کنم؟!!!من میگم تو خیرت به من نمیرسه!سالی یه بارم حالی از هیونگت نمیگیر-》
_بیخیال هیونگپ اونقدرا هم رو مخ نیست بعدشم ما که ۲۴ ساعته تو حلق همیم...
تهیونگ و یونگی مثل همیشه غرق بحث کردناشون بودن که سر وکله ی سوجین از اتاق پیدا شد.
_اپا
تهیونگ به سمت دخترش برگشت.
سر تا پای دخترش رو برانداز کرد:《جانم دخترم.》
بعد مکثی کرد و ادامه داد:《نگاهش کن دخترمو چه ماه شده!》
_اوهوم خیلی خوشحالم...
تهیونگ کمی از شنیدن جمله ی سوجین جا خورد.
یادش نبود سوجین کی دست از حرف زدن راجع به خودش با ضمیر سوم شخص برداشته بود اما این اولین باری بود که تهیونگ بهش دقت می کرد و متوجه اش  می شد.
به هرحال چیزی در این باره نگفت.
_دختر من همیشه باید خوشحال باشه.
چشمای سوجین برق زد و با ذوق گفت:《پشمک هم داره میاد پیش سوجیننننن...》
چند لحظه ای مکث کرد و با خجالت ادامه داد:《منظورم اینه که سوکجین اوپا هم داره میاد پیشمون.》
تهیونگ لبخند زد موهای دخترش که امروز در کمال نا باوری وارد سن ۶ سالگی شده بود،رو نوازش کرد.
_سوجین قشنگم،می‌دونستی که مجبور نیستی طوری که خودِ واقعیت نیستی رفتار کنی؟
سوجین به آرومی لبش رو گاز گرفت و گفت:《اخه بچه ها به سوج...بهم گفتن که اگر اینطوری حرف بزنم،تو مدرسه بهم می خندن!》
تهیونگ صورت سوجین رو نوازش کرد و اونو کنار خودش نشوند.
_به خاطر مدرسه رفتن مضطربی؟
سوجین به آرومی سرش رو به نشونه ی تایید،تکون داد.
_این منو یادِ یه چیزی میندازه.
_چه چیزی آپا؟
_دوست داری برات تعریف کنم؟
سوجین با ذوق گفت:《اوهوم اوهوممممم...》
تهیونگ،سوجین رو به خودش نزدیک تر کرد و روی پاهاش نشوند.
در حینی که مشغول نوازش کردن موهای دخترش بود،شروع کرد:《نزدیک ۲۰ سال پیش بود...توی یکی از مدرسه های کوچیک ِ سئول...》
***
[فلش بک]
تازه از دائه گو،با خانواده اش به سئول اومده بود و اعتماد به نفس کافی برای رو به رو شدن با جو استرس زای مدرسه رو نداشت.
مدرسه رفتن براش کابوس شده بود.
یه پسر بچه ی کلاس دومی،با قدی نسبتا کوتاه و بدنی ظریف.
همه ی اینا در ظاهر می تونست ازش یه پسر تو دل برو و دوست داشتی بسازه؛اما تا قبل از این که شروع به حرف زدن کنه!
لحجه دائه گوییش و لکنت زبون لعنتیش که اونو از یه فرد محبوب،به کسی تبدیل کرده بود که آزار دادنش نفریح کل بچه های اون منطقه شده بود.
از شانس بدش دیر رسیده بود.
اطرافش رو نگاه کرد و وقتی سال چهارمی ای که همیشه دستش مینداخت رو ندید،نفس اسوده ای کشید به سمت کلاسش رفت.
_دیر کردی،کیم تهیونگ
با شنیدن اون صدای آشنا ،مثل کسی که یه سطل آب سرد رو سرش خالی شده باشه،سرجاش میخکوب شد.
_م م من...
پسر سال چهارمی چونه ی تهیونگ رو توی دستاش گرفت و حرصی گفت:《ت ت تو؟تو چی؟تو چی زبون بسته؟》
تهیونگ دستاش رو مشت کرد و سرش رو پایین انداخت.
_چیه کیم تهیونگ؟چیه؟نکنه میخوای گریه کنی؟!
تهیونگ که از سکوت کردن خسته شده بود،با نهایت تلاشش داد زد:《ول، ام کن ب، زار برم.》
پسر بزرگ خندید.
_تبریک میگم کیم تهیونگ پس بالاخره زبون باز کردی!
_چ چی از ج جونم میخوای؟ ب ب برا چی دست ا از سر ررم برنمیداری؟؟
پسر مقابلش به کمد های سبز رنگ توی راهرو تکه داد و گفت:《چون ضعیفی!یه ضعیف ترسو و دهاتی که لیاقت درس خوندن توی مدرسه ی سئول رو نداره.》
تهیونگ با بغض لب زد:《چرا ازم بدت میاد؟》
_بیخیال تو فقط برام سرگرم کننده ای
تهیونگ سرش رو پایین انداخت و بدون این که چیز دیگه ای بگه  در جهت مخالف دوید و از مدرسه بیرون زد.
_هی بی کله کجا میری؟
تهیونگ جوابی بهش نداد و از ساختمون مدرسه خارج شد.
بغضش شدید تر شد.
از مدرسه بیرون زده بود اما جایی هم برای رفتن نداشت.
زندگی داشت بهش سخت میگرفت،اخه اون فقط۷ سالش بود.
روی برگشتن به خونه رو نداشت چون نمیخواست پدر و مادرش رو از خودش نا امید کنه،به علاوه اصلا دلش نمیخواست به مدرسه برگرده‌.
ناچارا کنار در مدرسه،جایی که زیاد تو دید نباشه به دیوار تکه داد و نشست.
حدود دو ساعت تموم اونجا نشسته بود.
کل لباساش خاکی شده بود و هر لحظه ممکن بود کسی از مدرسه اشون ببینتش و حسابی براش دردسر درست کنه.
کم کم داشت تسلیم میشد که یا بره مدرسه و یا برگرده خونه،اما با یاد اوری این که چه اتفاقی در هر دو مکان در انتظارشه پشیمون شد.
داشت ناامید میشد که یاد ساختمون پشتی مدرسه افتاد.
خودش بود!همونجایی که میتونست چند ساعت باقی مونده تا تعطیلی مدرسه رو توش بمونه.
ساختمون پشتی مدرسه،یه سالن ورزشی بزرگ بود اما چون خیلی کم پیش میومد که کلاس های ورزش اونجا تشکیل بشن تقریبا متروکه و به انبار وسایل تبدیل شده بود.
به سمت سالن ورزشی راه افتاد و طولی نکشید که رو به روی در های کرم رنگ و بزرگ سالن قرار گرفت.
تمام زورش رو برای هل دادن در آهنی سنگین به کار گرفت ولی وقتی در حرکتی نکرد فهمید که در سالن قفله.
نفس رو با صدا بیرون داد و روی سکوی رو به روی در نشست.
میخواست همونجا بمونه که چشم به راه پله ی فلزی کنار ساختمون افتاد.
طولی نکشید که حس کنجکاویش اون رو،رو به روی پله ها قرار داد.
نفس عمیقی کشید و محکم نرده های راه پله رو گرفت و آروم آروم ازشون بالا رفت.
روی پشت بوم سالن چیز زیادی نبود.
فقط یه اتاقک، که توش وسایلی مثل توپ بسکتبال و چیز های دیگه بود.
تهیونگ کیفش رو گوشه ای رها کرد و به میله هایی که لبه ی پشت بوم بود تکه داد.
پاهاش رو دراز کرد و به آسمون زل زده بود.
کم کم داشت خوابش میبرد و بدنش کرخت شده بود.
چشماش روی هم رفت و بدنش به تبعیت از خواب،شل شد.
حرکت کوتاهی کرد و نزدیک بود که از بالا پرت بشه که دستی به سرعت مانع شد.
_معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟
خیلی سریع چشماشو باز کرد،همون پسر کلاس چهارمی بود که محکم بازوش رو گرفته بود.
لکنت زبون تهیونگ از استرس این که نکنه پسر اومده تا مچش رو بگیره و باز اذیتش کنه از همیشه بیشتر شد:《ف ف ف فقططط  ای ای این این ج ج ججااا نش نش نشستم.》
پسر مقابل که انگار به خاطر لکنت زیاد از حد تهیونگ نمی فهمید چی میگه گفت:《احمق اگه من اینجا نبودم از بالا پرت میشدی پایین!حداقل یه جای دیگه انجامش بده،از اینجا بیوفتی که فقط ناقص میشی...》
_م منظورتت چیه؟
_میپرسی منظورم چیه؟تو داشتی خودت رو از بالا پرت می کردی پایین
_م من ای این کارو نکرردم.
پسر دست تهیونگ رو کشید و از لبه ی بوم دور کرد.
_خیلی خب،فرض میکنیم که تو نمیخواستی کاری کنی...به هرحال،اگه احساس ضعف میکنی فقط رو خودت کار کن!این روش خیلی احمقانه است.
_ب بهت گفتم م منن نمی نمیخواستم-
_باشه متوجه منظورت شدم نمیخواد خودت رو آزار بدی فهمیدم فهمیدم.
تهیونگ با فکر این که باز هم ممکنه دستش بندازن،دستش رو از دستای پسر جدا کرد و کوله پشتیش رو برداشت تا بره که صدای پسر اون رو متوقف کرد:《راستی...اگه تنهایی خیلی داره اذیتت میکنه و ناراحتی...اونقدر که بخوای بلایی سر خودت بیاری،میتونیم با هم دوست باشیم!منم...منم دیگه کاری به کارت ندارم.》
تهیونگ برگشت به پسری که با اعتماد به نفس خیلی زیاد این جملات رو میگفت نگاه کرد.
_ب بهت گف گفتم من نمیخواسس-
_اوهوم باشه باشه متوجه ام،پس حالا بیا با هم دست دوستی بدیم...هوم؟
پسر دستش رو بلند کرد و به تهیونگ زل زد.
_پس معطل چی هستی؟باهام دست بده دیگه.
بعد دست تهیونگ رو گرفت و باهاش دست داد.
_از الان ما دیگه با هم دوستیم...خودم مراقبتم!
[پایان فلش بک]
***
_بعدش چی شد؟
_بعد اون دوتا با هم دوستای خیلی نزدیک شدن،پسر بزرگ تر کلی به پسر کوچیک تر کمک کرد تا بالاخره اونم تونست اعتماو به نفس بگیره و موقع حرف زدن لکنت نگیره و بتونه از حق خودش دفاع کنه...سوجین منم باید بتونه از حق خودش دفاع کنه مگه نه؟
_اوهوم سوج...یعنی من میتونم.
تهیونگ خنده ای کرد ولپ سوجین رو بوسید.
_اپا
_جانم
_اون پسره...همون کوچولوعه ...تو بودی مگه نه؟
_ای شیطون...از کجا فهمیدی؟
_دیگه دیگه ،بالاخره من باهوشم!پس اون پسر بزرگ ترم یونگی بود؟
_اون پسر بزرگ تر-
حرف تهیونگ با صدای زنگ در واحد،نصفه موند.
_بلند شو سوجینم جین و هوسوک اومدن.
_هوراااا تولد سوجینهههه
تهیونگ خندید و در رو باز کرد.









ادامه دارد...
های یوربون!
امیدوارم چطورتون عالی باشه^^
باید بگم که این پارت یکی مونده به آخر وایت رزعه!
در واقع میخواستم کلش رو یک پارت کنم ولی از اونجایی که دوست داشتم اخر داستان رو قشنگ تر بسط بدم
تصمیم گرفتم تو دو پارت براتون بزارم.
حتما منتظر افتر استوری جذابمون هم باشید.
در کل وایت رز 28  پارت خواهد بود که
یه کم دیگه فول رو هم با ادیت و قلمم بهتر در اختیارتون میزارم.
خیلی خیلی دوستتون دارم.
ممنون از حمایت هاتون در طول نوشتن وایت رز.
منتظر کارت بعدی که یک وانشات در ژانر ماورا الطبیعی هست باشید،همچین یه فن فیکشن خفن با کاپل سپ که مطمئنم عاشقش میشید،چون خودمم عاشقشم.
برای یک کار پارتی دیگه هم نوبت دارم که آپ شدنش به مونی بستگی داره.
خلاصه که حالا حالا در خدمتتونم.
ممنون میشم من رو از ووت و کامنت هاتون بی بهره نزارید.

خب پر حرفی رو تمام میکنم و مثل همیشه میگم
نویسنده ی این فن فیکشن ها مثل همیشه
(Monday,Tuesday, Wednesday, Thursday,Friday, Saturday, Sunday
A week
Monday,Tuesday, Wednesday, Thursday,Friday, Saturday, Sunday
Seven days a week
Every hour every minute (
شما رو زیر نظر داره.

حتی شما دوست عزیز!
بوس بهتون

بوراهه

white rose❁La tua prossima ossessione. Scoprilo ora