part 27

208 39 18
                                    

با گشوده شدن در،بعد از مدت ها اون دو چشم درخشان در چهارچوب دید تهیونگ قرار گرفت و قلبش دیوانه وارتر از هر وقت دیگه ای به سینه اش کوبید.
بی اختیار برای چند لحظه،با لبخندی، محو تماشای بنده ی نظر کرده ی خدا شد.
بار ها جین رو توی لباس رسمی دیده بود اما نمی فهمید چه چیزی توی ظاهر جین عوض شده و این همه تغییر به وجود اورده.
_سلام دیر که نکردم؟
صدای جین ،تهیونگ رو از عالم رویا های محال،خارج کرد:《منتظرت بودم!》
هوسوک کمی جلو تر اومد و خودش رو در دید رس تهیونگ قرار داد و بعد از سلام و کمی زیاده گویی وارد خونه شد.
سوجین با دید جین انرژی مضاعفی گرفت و سریع به سمتش دوید.
_سوکجین اوپاااا
جین لبخندی سنگین تحویل سوجین داد و به آرومی موهاش رو نوازش کرد.
_جانم؟
_چرا انقدر دیر کردی؟
جین دست سوجین رو گرفت و  صادقانه و با لحنی که کمی حس ندامت به همراه داشت گفت:《متاسفم سوجین،من و هوسوک تا همین الان شرکت بودیم.》
سوجین سرش رو پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد:《اما منظور سوجین این نبود...》
جین که درست متوجه صحبت سوجین نشده بود پرسید:《چی؟》
_هیچی سوجی...یعنی گفتم،اشکالی نداره.
جین بازم لبخندی زد و از روی حرف سوجین رد شد.
هوسوک که تا اون لحظه سکوت کرده بود،بحث جدیدی رو با گفتن چند جمله و شوخی شروع کرد:《چه استقبال گرمی!وقتی کسی منتظرت نباشه همین میشه دیگه...》
تهیونگ لب پایینش رو گزید و با چشم دنبال یونگی گشت.
_این چه حرفی هوسوک شی!یونگی هیونگ خودش اصرار داشت تو هم حتما باشی فقط نمیدونم الان یهو کجا غیبش زد...
سوجین آروم به تهیونگ نزدیک شد و در گوشش گفت:《رو تخت خواب من خوابش برده...》
_وای که هیونگ گاهی وقتا-
_خیلی خب آپا حرص نخور من میرم صداش میکنم.
سوجین این رو گفت و بعد از زدن چشمکی نامحسوس به آپاش به سمت اتاق رفت.
با رفتن سوجین سکوتی سنگین ایجاد شد.
پس تهیونگ با پرسیدن سوالی روزمره سکوت رو شکست:《راستی از کارای شرکت چه خبر؟خوب پیش میرن؟》
_همه چیز عالیه، کار کردن تو شرکت خودم خیلی بهتر از کار کردن تحت فشاره!
تهیونگ سری تکون داد.
_آره درک میکنم...
هوسوک لبخند شیطنت آمیزی زد و با لحنی متناسب گفت:《معلومه که ترجیح میده شراکت با من حسابی براش هیجان انگیزه.》
جین لبخندی به هوسوک زد و با لحنی شبیه خودش گفت:《البته!حداقل از نامجون قابل تحمل تری...》
_دستت درد نکنه دیگه!منو با کی داری مقایسه میکنی؟
_راستی وضعیت نامجون مشخص نشد؟
جین در حالی که با گوشیش مشغول میشد جواب داد:《هنوز نتونستن آزادش کنن یا بی گناه جلوه اش بدن!ولی دیروز رفتم دیدنش و خب گرچه من وکیلش رو قبول ندارم و فکر میکنم اون یه شیاد کلاه برداره ولی انگار این کاراش داره جواب میده و تا یه مدت دیگه میتونه آزاد بشه.》
_پس گناهکار اصلی...؟

جین بی حوصله جواب داد:《طی این چند ماه به این نتیجه رسیدم که سیستم قضایی ما تنها چیزی که نیاز نداره گناهکار اصلیه! اونا فقط یه قربانی میخوان و یه پرونده ای که با موفقیت بسته شده.》
_پس اون قربانی...؟
جین کلافه گوشیش رو کنار گذاشت و گفت:《بیخیال تهیونگ چقدر سوال راجع بهش داری!》
هوسوک ریز ریز خندید.
این اتفاق تهیونگ رو خجالت زده کرد پس برای فرار از موقعیت به وجود اومده از جا بلند شد:《میرم ببینم سوجین و یونگی کجا موندن!》
و سریع به سمت اتاق رفت.
وقتی از دیدرسشون خارج شد،نفسش رو با صدا بیرون داد و لبش رو گاز گرفت.
جدیدا در برابر جینی که تونسته بود بعد از کلی سختی خودش رو جمع و جور کنه،بی اعتماد به نفس شده بود.
در اتاق رو باز کرد و با سوجینی که دقیقا روی قفسه ی سینه ی یونگی نشسته بود و سیلی های پی در پی و نه چندان محکمی روی صورت یونگی،میزد،مواجه شد.
تهیونگ تقریبا شوکه پرسید:《چیکار میکنی!》
_آپا کیم یونگی بیدار نمیشه
_خوابش سنگینه...تو برو من میارمش!
تهیونگ به سمت یونگی اومد و چند باری بدنش رو تکون داد.
_هیونگ...یونگی هیونگ...مردی؟یونگی هیونگ
تهیونگ که دید یونگی قصد بلند شدن نداره دستش رو زیر گردنش برد و بلندش کرد و یونگی بالاخره چشم هاشو باز کرد.
_هیونگ خودت رو به خواب زدی؟!
_خواب بودم جلو مانده ی ذهنی...
_چه نوع خوابی؟خواب زمستونی؟
_آره حالا جرات داری بزارم زمین!
تهیونگ پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:《عمرا!》
هرچی بیشتر دست و پا میزد تهیونگ بیشتر از قبل یونگی رو توی آغوشش می فشرد و همون طور که هنوزم یونگی تو بغلش بود از اتاق خارج شد.
جین با دیدن این صحنه نتونست خودش رو کنترل کنه و شروع به خندیدن کرد.
تهیونگ با دیدن خنده ی جین کمی هول شد، متوجه نشد که چطور یونگی رو ول کرده بود.
یونگی درست روی هوسوک فرود اومد و پیشونیش با گونه ی هوسوک به شدت برخورد کرد.
_آخ!
یونگی عصبی از جا بلند شد و در حالی که پیشونیش رو ماساژ میداد گفت:《عاشقی؟چته دیوانه؟》
تهیونگ با خجالت و صدایی آروم گوشزد کرد:《هیونگ...لطفا!》
یونگی که موقعیت تهیونگ رو تا حدود درک میکرد،دیگه چیزی نگفت و فقط به سمت هوسوکی که گونه اش کمی سرخ شده بود برگشت.
_هی ببینم خوبی؟
هوسوک لبخندی زد و گفت:《آره بابا چیزی نشد...》
ولی یونگی اعتنایی به جواب هوسوک نکرد.
_مطمئنم الان کبود میشه!بزار برم یخ بیارم
یونگی به سمت آشپزخونه رفت.
چند قطعه یخ از جا مخزن یخچال برداشت و توی یه کیسه ی فریزر انداخت،تهیونگ هم کیک سوجین رو اورد.
_خب خب تولد سوجینِ من از همین لحظه به طور رسمی شروع شد.
سوجین با ذوق به سمت کیک اومد.
_وایییی اپا کیم میخوام کیکم رو ببینمممم
تهیونگ خنده ای کرد و جعبه ی کیک رو باز کرد.
سوجین با دیدن کیکش تقریبا جیغ کشید:《وای اپااااا کیک...کیک!》
_اوهوم کارکتر های مورد علاقه اتن.
سوجین به سمت جین اومد و با ذوق راجع به کیکش شروع به حرف زدن کرد.
یونگی هم خیلی آروم کنار اومد و کنار هوسوک نشست و یکباره کیسه ی یخ رو روی گونه اش گذاشت.
_آخ...یه کم آروم تر!
یونگی توجهی به هوسوک نکرد و یخ رو با فشاررقبلی نگه داشت.
هوسوک مچ دست یونگی رو محکم گرفت و سعی کرد اونو متوجه کنه.
یونگی برگشت و به هوسوک نگاه کرد.
بدون هیچ حرف دیگه ای یخ رو روی میز رو به روشون گذاشت و نگاهش رو از هوسوک گرفت.
تولد سوجین با خنده های کودکانه اش و نگاه های عاشقانه ی تهیونگ به جین گذشت.
سوجین کادو هاش رو برداشت وبه سمت پدرش رفت.
_آپااا
_جانم
_میشه بریم خونه درختی؟
_الان؟
_اوهومممم،اوپا رو هم با خودمون ببریم.
تهیونگ خواست پیشنهاد سوجین رو رد کنه که فرود اومدن آرنج یونگی روی شکمش مانع شد.
سوجین به سمت جین رفت و دستاش رو گرفت.
_میای بریم؟
جین موهای دخترک رو پشت گوشش زد و با سر تایید کرد.
_چرا که نه؟امشب شب توعه!
سوجین با ذوق دست جین رو گرفت و سمت اتاقش کشیدش.
_بیا بریم اماده شیم،اپا کیم تو هم بپوش
تهیونگ خواست چیزی بگه اما دیگه دیر شده بود و سوجین و جین از دیدش خارج شده بودن.
یونگی به سمت تهیونگ اومد و آروم بهش گفت:《پسر مگه احمق شدی؟ موقعیت بهتر میخوای؟ 》
_یعنی میگی-
_اپا کیم ما اماده ایم
_اممم
یونگی سریع وسط پرید:《آره برید خوش بگذره منم دوست دارم با هوسوک وقت بگذرونم...》
_با من؟
_اره چرا که نه
هوسوک کمی ذوق زده شد ولی چیزی رو توی چهره اش نشون نداد.
حداقل میخواست اینطور نشون بده و فقط یونگی متوجه شد که چند درصد تو مخفی کردن موفق بوده.












***
سوجین کمی دور تر از پدرش و جین،روی تاب درختی نشسته بود و عکس های کتاب داستانی که هوسوک برای تولدش بهش هدیه داده بود رو نگاه می کرد.
بی صبرانه منتظر بود که بتونه تمام این کتاب رو بخونه،آخه هوسوک بهش قول داده بود که بازم براش کتاب های قشنگ میخره.
تهیونگ آتیش کوچیکی کنار کلبه درست کرد و کتش رو روی شونه های جین انداخت.
_اونقدرام سردم نیست...
_راحت باش من سرما رو دوست دارم
جین لبخندی زد، دستش رو نزدیک آتیش گرفت تا گرم بشه و بعد از چند دقیقه شروع کرد یه آواز قدیمی رو زمزمه کردن.تهیونگ بی مقدمه پرسید:《اولین باری که همو دیدیم یادت میاد؟》
جین به سمت تهیونگ برگشت.
_نمیدونم...شاید تو یکی از راهرو های مدرسه
تهیونگ سری تکون داد.
_تو شاید ولی من هیچ وقت جرات نگاه کردن به صورتت رو نداشتم...اولین باری که به صورت بی نقصت از کمترین فاصله ی ممکن نگاه کردم... همون روز بود،روی پشت بوم ورزشگاه!می تونم قسم بخورم حس کردم لحظاتم برای چندین لحظه به طور کامل متوقف شد،هیچ وقت فکرش رو نمیکردم یه نگاه منو به اعماق یه سیاه چاله ببره!من حتی در مخیله ام نمی گنجید که پسری مثل تو همچین چهره ی جذاب و معصوم و در عین حال سرزنده ای داشته باشه...
_از اون نگاه پشیمونی؟
تهیونگ با صداقت به جین نگاه کرد.
_هرگز!در تمام مسیری که گذشت هیچ وقت پیشیمون نشدم...حتی برای یه لحظه!
تهیونگ به چشمای درشت جین زل زد و دست سردش رو توی دستاش گرفت.
_همیشه شروع نیاز به یه جرقه داره،یه چیز خارق العاده...یه چیزی شبیه چشمای تو!شاید این بتونه برای من و تو هم یه شروع جدید باشه یه چیزی شبیه یه بهار! جین به معصوميتی که توی چشماته قسم میخورم...که توی تمام این مدت عاشقت بودم و موندم!ما دور بودیم ولی به این معنا نیست که قلب هامون فاصله گرفتن...میدونم،شاید عمدا گاهی بهت بی توجهی کردم...ولی باید بدونی که بی توجهی ای که عمدی باشه،خودش نوعی توجه عه! دیگه نمیخوام از دستت بدم،لطفا بعد از همه رنج،بیا و امیدم شو! بهم بگو که تو هم دوست داری توی زندگیم بمونی،تو هم دوست داری این زمستون به پایان برسه و از بهارمون استقبال کنی...
جین با هر کلمه ی تهیونگ بیشتر از قبل ذوق زده می شد و این ذوق در چشماش که گواه این عشق بود،به شدت مشهود بود.
_پس شاید با گفتن این جمله اولین شکوفه ی این بهار تازه امون جوونه بزنه! 
کمی مکث کرد و زمزمه وار گفت:《دوستت دارم !دوستت دارم!》
_من معطمئن بودم که دوستم داری...
-یاااا تهی-
جین سعی داشت لب به اعتراض باز کنه که بوسه ای که از سمت معشوقش بر لب هاش نشسته بود،مانع شد.
به سختی از اون لب های قلوه ای شیرین دل کند و زیر گوش جین زمزمه کرد:《از این لحظه اجازه نداری حتی به اندازه ی یک نفس ازم دور بشی!دوست دارم تک تک نفس هات به نفس هام گره بخوره، برای همیشه و تا آخر عمر!》













پایان*

سلام به همگی همراهان فن فیکشن وایت رز
امیدوارم از داستان لذت برده باشید.
خوشحال میشم هر نظر،انتقاد با هرچیز دیگه از داشتید باهام در میون بزارید.
اگر هنوز به ووت نداد ممنون میشم این کار رو هم بکنید.
خیلی خیلی ممنونم از شمایی که وقتتون رو در اختیار من و فن فیکسنم گذاشتین و خوندین.
خیلی خیلی دوستتون دارم.
و شما رو تخم چشم های هوکا جا دارید.
*راستی داستان یک یا دو پارت افتر استوری خواهد داشت^^ بستگی با حمایت شما داره که چقدر براتون بزارم.
و حتی توی پارت آخر هم مثل همیشه میگم:
نویسنده ی این فن فیکشن همیشه شما رو زیر نظر داره،حتی بعد از تموم شدن داستان دوست عزیز.
پ.ن:نصف پارت رو سرکلاس هندسه ی دانشگاه نوشتم و الانم به شدت سردرد دارمTT
لاب یو آل
بوراهههههه

white rose❁Where stories live. Discover now