چندین نفس عمیق و پی در پی کشید.
_حالا میفهمم کی عکسام رو پخش کرده
هوسوک نگاه گیجی به جین انداخت.
_کی؟
اما جین جوابی به سوال هوسوک نداد،پس هوسوک سؤالش رو عوض کرد:《حالا میخوای چیکار کنی؟》
_بر میگردم رم
_شوخی که نمیکنی؟!!
جین شونه ای بالا انداخت:《چرا باید شوخی کنم!نامجون بیخودی تلاش میکنه،من واقعا علاقه ای به اون شرکت ندارم.》
_پس اون عکسا...
_اوهوم کار خودشه، به هرحال من میرم! اما قبلش باید تکلیفم رو مشخص کنم.
بعد جا بلند شد و بعد از گذاشتن پول کافی روی میز به سمت در خروج رفت.
_یاا یاا کیم سوکجین
جین بدون توقف به راهش ادامه داد.
_بله؟
_حالا کجا میخوای بری؟!
_معلومه!شرکت.
هوسوک قدم هاش رو سریع تر کرد و جلوی جین ایستاد.
_دیوونه ای چیزی شدی!؟
جین با خونسردی جواب داد:《باید پدرم رو ببینم!》
و دوباره با کنار زدن هوسوک به راهش ادامه داد.
هوسوک دست جین رو گرفت.
_صبر کن پسره ی احمق!دو دقیقه وایسا.
بالاخره موفق شد جین رو متوقف کنه.
نفسش رو با صدا بیرون داد:《الان اوضاع بیشتر از اونی که فکر میکنی داغونه،بیا بریم خونه ی من!》
جین پوزخندی زد:《داری باهام شوخی میکنی نه؟》
هوسوک از نگاه کردن به چشمای جین خودداری کرد.
_پدرت ازم خواست بیام با خودم ببرمت.
جین خنده ی هیستریکی کرد:《پس قضیه اینه!باید حدس میزدم چیزی به اسم رفاقت وجود نداره》
_جین کله شق بازی در نیار!بیا بریم برات همه چیزو توضیح میدم.
جین سری به نشونه ی تاسف تکون داد و بعد از این که کمی آروم تر شد دنبال هوسوک به راه افتاد.
***
فضای شرکت به کلی متزلزل شده بود به طوری که کنترلش برای پدر جین هم سخت بود.
پرد میان سال در حالی که شقیقه هاش رو میفشرد،داد کشید:《فورا تمام سایت های شرکت رو پاکسازی کنید،تا زمانی که از پاک شدن این شایعات بی اساس مطلع نشدید نمیخوام هیچ کدوم از این سایت ها در دسترس هیچ کس باشه.به کارمند ها اعلام کنید،هر کس این خبر کذب رو پخش کنه مستقیما اخراجه!سابقه ی کار یا هیچ چیز دیگه ای برام اهمیت نداره!》
اما با وجود هم پچ پچ ها در گوشه و کنار شرکت تمامی نداشت.
_خدای من کی باورش میشد کیم سوکجین چنین آدمی باشه
_فکر میکنم رای گیری دیگه انجام نشه
_معلومه که دیگه نباید انجام بشه!
_خدای من اگر اونا فقط شایعه باشه چی؟
_تو چقدر ساده فریب میخوری؟همه وقتی گند کاری هاشون معلوم میشه میگن که دروغ و شایعه است
_به نظر من رئیس کیم باید زودتر برادر زاده اش رو به عنوان نایب رئیس اعلام کنه.
_چاره ای جز این نداره.
و البته پچ پچ هایی که از گوش کیم بزرگ هم دور نمونده بود.
درد سنگینی رو روی قفسه ی سینه اش حس میکرد،دستش رو به سمت منبع درد برد.
_رئیس کیم شما حالتون خوبه؟!
پدر جین در حالی که نفسش به خاطر درد بریده بریده شده بود جواب داد:《خ خوبم...من دارم میرم خونه به هیت مدیره بگو جلسه ی امروز رو بندازن فردا!》
منشی سری به نشونه ی تاکید تکون داد و پدر جین رو تا ماشین همراهی کرده.
...
آنچنان دل و دماغی برای آماده شدن نداشت اما باید خودش رو به قرارش با تهیونگ میرسوند.
_کجا میری؟
_باید اسمت رو به جای هوسوک بزارن کوگا(یعنی فضول)
_یااا همین طوری پرسیدم
_بدبختی هام که یکی دوتا نیست.
_تا باشه از این بدبختی ها باشه،داری میری پیشه آقا دوماد؟
جین عصبی برگشت سمت هوسوک.
_گوشیم رو چک کردی؟
هوسوک بالا رو نگاه کرد و جواب داد:《فقط چشمم خورد.》
_یعنی ازت متنفرما
_میدونم عاشقمی ، برو خوش بگذره.
جین زد پس گردن هوسوک.
_قرار نیست خوش بگذره!
...
زنگ در رو زد و طولی نکشید که تهیونگ توی چهارچوب در ظاهر شد.
_سلام
_منتظرت بودم!بیا داخل
جین چند لحظه مکث کرد و داخل رفت.
_سوجین بهتره؟
تهیونگ بی تفاوت رفت و روی مبل نشست:《اونم بهتره 》
_خب خداروشکر...
چند لحظه ای سکوت شد،اما بالاخره صبر جین به آخر رسید و تصمیم گرفت سکوت رو بشکنه:《خب خوشحال میشم زودتر بریم سر موضوع اصلی...》
_درسته!خب چرا نمیشینی؟
جین سری تکون داد و نشست:《بسیار خب حالا بریم سر موضوع اصلی.》
تهیونگ ابرویی بالا انداخت:《متوجه نیستم چرا انقدر عجله داری اما خب...》
لحظه ای مکث کرد و پاکت مستطیل شکلی رو،رو به روی جین گذاشت.
_حالا که انقدر عجله داری،یک راست میرم سراغ اصل مطلب.
_این چیه؟!
تهیونگ برای بار دوم در اون روز تابی بین ابرو هاش داد:《قرار داد جدید!》
جین در حالی که در پاکت رو باز میکرد پرسید:《قرار داد جدید؟!از چجور قرار دادی حرف میزنی؟!》
_میتونی خودت باز کنی و ببینی!طبق بند ۴ ام قرار دادمون،قبول کردی که در صورت نقض کردن قرار داد این اجازه به من داده بشه که قرار داد جدید با شرایط دیگه بنویسم.
_درهر حال من فکر نکنم بخوام سئول بمونم.
تهیونگ شونه ای بالا انداخت:《به هرحال چیزیه که امضا کردی!》
جین آهی کشید و قرارداد رو از پاکت در آورد.
همه چیز قرار داد جدید تقریبا همون قرار داد قبلی بود.
فقط مقدار کمی به حقوقش اضافه شده بود.
همه چیز دقیقا همون طور بود به جز،بند اخری که به قرار داد قبلی اضافه شده بود.
جین با دیدن بند آخر میتونست سرخ شدن گوش هاش از خشم رو حس کنه.
به بند آخر اشاره کرد:《این چه معنی ای میده؟》
تهیونگ شونه ای بالا انداخت:《این چیزی هست که من نیاز دارم!》
_تو راجع به من چی فکر کر-
_دروغ چرا؟باید رو راست باشم،من به پسر ها گرایش دارم از طرفی داشتن یه رابطه ی اونقدر دردسر داره که صرفا به خاطر نیاز های جنسیم نخوام درگیرش شم.
جین از جاش بلند شد و یقه ی تهیونگ رو توی مشتش گرفت.
_مرتیکه آشغال حرف دهنت رو بفهم
تحقیر شدن و خشم رو به خوبی تو چهره ی جین میدید و این کمی از خشمی که تهیونگ تمام مدت مخفی کرده بود رو کمتر میکرد.
تهیونگ دست های جین رو محکم گرفت.
_اوه...من متاسفم تا حالا قرار داد اینطوری نبسته بودم،حتم دارم مبلغی که اونجا نوشتم کم بوده.!متاسفم متاسفم زود درستش میکنم.
خم شد و برگه ی قرار داد رو برداشت.
_چقدر بنویسم خوبه هوم؟هوم؟
خودکار رو به سمتش گرفت.
_آخی شاید روت نمیشه...بیا خودت بنویس،ندید هر چی بنویسی امضا میکنم.
جین از خشم چشماش سرخ شده بود،دستاش رو مشت کرد و به سمت صورت تهیونگ نشونه رفت.
تهیونگ از مشتی که از جین خورده بود شوکه نشد.
پوزخندی زدی و یه قدم به سمت جین رفت.
خشم و نفرت به خوبی تو چشمای تهیونگ دیده میشد.
جین یک قدم عقب تر رفت اما تهیونگ دست از پیش روی برنداشت.
دستش رو روی کمر جین گذاشت و اونو به سمت خودش کشید.
_مشتات خیلی قدرتمند تر شدن!
دستش رو بی پرواعانه روی باسن جین برد.
_چرا انقدر سخت میگیری؟هوم؟یه هرزه همیشه هرزه است!
جین با تمام قدرتی که داشت تهیونگ رو به عقب هل داد و اونو روی زمین انداخت و با سرعت به سمت در دویید.
تهیونگ برای لحظه ای شوکه شد ولی خیلی زود از جا بلند شد.
جین خودش رو به دستگیره ی در رسوند اما در از قبل قفل شده بود.
تهیونگ خنده های بلندی کرد و شروع به دست زدن کرد.
_آفرین،براوو!عملکردت عالی بود کیم سوکجین !نقشه ی بعدیت چیه؟میخوای منو بکشی؟لحظه ای مکث کرد و ادامه داد:《اوممم فکر خوبیه!》
بطریه ی شیشه ی روی میز رو برداشت و محکم روی میز کوبید.
خرده های شیشه رو رو برداشت و به سمت سوکجین رفت.
جین ترسیده تر از قبل عقب رفت اما راهی برای فرار پیدا نکرد.
تهیونگ قسمت تیز شیشه رو سمت سینه ی خودش گرفت و داد زد:《بیا بگیرش!بیا دیگه هرزه ی عوضی!بیا کار نیمه تمومت رو تموم کنه!》ادامه دارد...
های هیووایی های من!
چطورین یا نه؟
پارت چطور بود؟
ها ها ها لبخند و خنده های شیطانی!
امیدوارم لذت برده باشید.
لطفا ووت و کامنت فراموش نشه که پارت بعد قراره براتون به خاک و خون بکشم
خیلی خیلی دوستتون دارم
پ.ن:من یکی روانم از دست سازمان سنجش به هم ریخته:)
کم مونده بزنم زیر گریه،شما چی؟
بگذریم...
نظراتتون رو حتما میخونم
عاشقتونم
و مثل همیشه میگم که :
نویسنده ی این فن فیکشن همیشه شما رو با لبخندی شیطانی زیر نظر داره، حتی شما دوست عزیز.
لاب یو آل
بوراهه

DU LIEST GERADE
white rose❁
Fanfiction𖤐White rosè𖤐 Write by huka_VJ.YG Couple: taejin Gener: Angst, Romance ×وضعیت :در حال آپ× روز آپ چهارشنبه +++ بوی شکوفه های گیلاس توی فضا پیچیده بود. فصل بهار و شکوفه های بهاری سوکجین رو به خوشحال ترین حالتش میرسوند. چشماش رو بسته بود و تمام این...