"حکم"
همگی از جا بلند شدند.
"درخواست طلاق طرفین توسط دادگاه بررسی شد. از نظر دادگاه خیلی چرته! شماها هیچ دلیل واقعی و منطقی برای طلاق ندارید. آقایون، دادگاه خانواده هدفش از هم جدا کردن طرفین نیست بلکه جایی هست که نهایت تلاشش رو میکنه که نهاد خانواده رو از هم نپاشونه. من حکم طلاق رو نمیدم. از نگاهتون بهم میشه فهمید چقدر عاشق همدیگه هستید ولی باد جوونی زده کلتون! دادگاه براتون مشاوره خانواده انتخاب میکنه. این مشاور قراره گزارش کار ارائه بده که تو جلسات بعدی مورد ارزیابی قرار میگیره. من بهتون یک ماه فرصت میدم. تو این یک ماه ازتون میخوام که هر هفته حداقل سه جلسه پیش مشاور پیشنهادی دادگاه برید. اسم مشاور و مکان و زمان برای وکلا از طریق ایمیل ابلاغ میشه. در صورتی که طرفین همکاری نکنن به علت عدم وجود دلیل کافی حکم طلاق داده نمیشه اما در صورتی که مشاور تشخیص بده که طلاق برای نهاد خانواده انتخابی مناسبتره بدون اتلاف وقت حکم طلاق ابلاغ میشه. کسی اعتراضی به حکم وارد شده نداره؟"
قاضی کلا زندگی رو به پشماشم نمیگرفت چون سال اخر قاضی بودنش بود و بالاخره بازنشسته میشد پس به کشکهای دهاتشونم نبود که قیافه ی بکهیون و چانیول چقدر عصبی و مبهوته.
"خیلی خب. دادگاه تموم شد تاریخ دقیق بعدی دادگاه بهتون ابلاغ میشه الانم تشریف ببرید. اونطوری نگام نکن بیون من چهارتا بچه دارم و این نگاها برای من سالاد قبل غذاست"
بکهیون با شنیدن این حرف از موضع با چشم به تخم چشم قاضی زل زدن پایین اومد اما کامل چشم برنداشت. معمولا ین نگاه کردناش جواب میداد چون صاف به اخم چشماشون زل میزد و با اخم و لبای پوکر انواع نفرین ها و طلسم هارو اجرا میکرد و شخص مقابلم میگرخید.
چانیول با دیدن این چهره ی بکهیون ناخودآگاه لبخند زد. یادش میومد که بکهیون یکبار با جدیت تمام نشست یک روز کامل انواع کتابها و مطالب وبسایت ها درباره جادو جنبل رو خوند تا ببینه واقعیه یا نه. چقدر دوست داشتنی به نظر میرسید. مخصوصا چشمهای بانمکش وقتی که زل میزد. یا لباش رو که میبرچید و سعی میکرد نازکشون کنه و همین بشدت بامزش میکرد. بکهیون طعم خوشحالی و خنده میداد، چانیول مطمئنِ مطمئن بود.
بکهیون، وقتی که توی تاکسی نشسته بود و به درختها نگاه میکرد خیلی فکر کرد. به اینکه چرا تصمیم گرفته جدا بشه و ایا تصمیمش درست بوده یا نه. احساس میکرد علت اصلی این جداییشون خودش بوده. یاد حرفهای چانیول افتاد. پس برای اینکه واسه بکهیون کافی باشه اونهمه کار میکرده. احمق! احساس میکرد از خودش بدش اومده. چانیول احمق! مگه اون مرتیکه نمیدونه وجودش از هر کافی بیشتر برای بکهیون کافیه؟! به ماشینهایی نگاه کرد که داشتن سبقت میگرفتن. به عابرها. به جدول. درختها. بوتهها. مغازه ها و حتی چراغ های راهنمایی رانندگی. بکهیون فقط نگاهش از روی اطرافش میگذشت، وگرنه در ذهنش طوفانی بپا بود!

YOU ARE READING
My Dilemma
Fanfictionنه بکهیون و نه چانیول، هیچکدوم متوجه نشدند که ازدواج شادشون برای چی به طلاق کشید؟! همه چیز بینشون تموم شده بود یا نه! تازه داشت شروع میشد! ژانر: کمدی، رمنس، درام کاپل: چانبک، کایسو، هونهان نویسنده: تیفانی تویستد