۲۵. اکتبر و کدو حلوایی

48 15 4
                                    

امروز ۸ اکتبر بود.‌ روزی که دادگاه قرار بود تصمیمش رو بگیره. البته یک روز خاص و مهم دیگه‌ای هم بود. سالگرد ازدواج چانیول و بکهیون.

۸ اکتبر روز مهمی بود.‌ جدا از اینکه سالگرد ازدواجشون بود، اولین بار روز ۸ اکتبر همدیگه رو دیده بودن.

شش سال قبل، تو دهه‌ی ۲۱ سالگی و جشن پر شورِ دانشگاه.

زمانی که چانیول اجرا داشت و بکهیون قبول کرده بود مدیر فنی باشه.

فلش بک

بکهیون یکسری ورق تو دستش داشت و با مدادی که بین لب‌هاش میچرخید داشت گروه‌ها رو مشخص میکرد.

چانیول گیتارش رو درآورده بود و برچسب های روش رو به دوست‌هاش نشون میداد.

بکهیون با دیدنش احساس عجیبی رو تجربه کرد. یکمی لپ‌هاش گل انداخت و با یکمی من و من نزدیکشون رفت.

"سلام! من رو برای مدیریت انتخاب کردن. میشه اسم‌هاتون رو بگید برای لیست بنویسم؟"

بکهیون احساس میکرد یک بچه‌ی دبستانی هست که در تلاشه خجالتش رو بذاره کنار و یک حرفی بزنه.

چانیول محو بکهیون شده بود. انقدری که بکهیون آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد بیشتر از این خجالت نکشه. نکنه خیلی زشته و برای همین چانیول اینطوری زل زده بهش؟!

اگه هم‌گروهیِ چانیول بهش سلقمه نمیزد تا خود فردا همینطوری نگاهش میکرد. با صدایی بم شده و آرومی گفت:

"پارک چانیول ولی تو میتونی عشقم صدام بزنی!"

چشم‌های بکهیون انقدر یهویی بزرگ شدن که اگه قل میخوردن و از حدقه میوفتادن زمین کمتر تعجب میکرد! دوست‌های چانیول با خنده به شونه‌ و کتفش مشت حواله میکردن و این وسط نگاه چانیول و بکهیون قفل شده بود. بکهیون احساس میکرد از گرما و خجالت داره آب میشه! آب دهنش رو قورت داد و با صورتی سرخ از خجالت سریع از اونجا فرار کرد.

چانیول دستش رو روی قلبش گذاشت. در حالی که لبخندی روی لب‌هاش شکل میگرفت به دوست‌هاش گفت:

"فکر کنم عاشق شدم."

پایان فلش بک

موکل هاشون نیومد. جونگین و کیونگسو صد باری زنگ زدن بهشون ولی نیومدن. دادگاه به علت عدم حضور طرفین منحل شد.‌ قاضی ختم پرونده رو اعلام کرد و به همین سادگی زوجی که روز اول کم‌موندن بودن همدیگه رو پاره بکنن، تصمیم گرفتن فعلا مزدوج باقی بمونن!

چانیول پنکیک‌ها رو داخل بشقاب گذاشت و بکهیون قهوه‌هاشون رو آماده کرد.

My Dilemma Donde viven las historias. Descúbrelo ahora