۱۲. لالایی داما

68 21 30
                                    

بکهیون به چانیول مست نگاه کرد. موهای ریخته شده روی پیشونیش، دکمه های باز پیراهنش و کتی که روی شونش انداخته بود، آستین‌های بالا رفته‌اش و چشم‌های قرمز و سکوت سهمگینش، هیچکدوم برای بکهیون غریب نبود. توی الکل زیاده روی کرده بود، درست مثل زمان‌هایی که هنوز عادت نوشیدنش رو ترک نکرده بود. بکهیون اهی کشید و کنار رفت تا چانیول بیاد داخل. عمرا اگه تو‌ این وضعیت جایی میفرستادش!

چانیول همین که وارد خونه شد و روفرشی های کاپلیش رو پوشید گریه اش گرفت. بی‌مهابا زد زیر گریه. بدون ثانیه‌ای تردید صدای هق هقش توی خونه پیچید و بکهیون احساس کرد الاناست که قلبش از غصه بترکه.
یکی از دستای چانیول رو انداخت دور شونش و تا اتاق خوابشون، پسرک اشفته و تلوخوران رو همراهی کرد.

چنان گریه میکرد که انگار عزیزترینش رو از دست داده، ولی واقعا چه فرقی داشت؟! عزیزترینش رو از دست داده بود.

صورتش رو بین دستاش گرفت و به گریه‌اش که حالا صدای خفه تری داشت ادامه داد. بکهیون سعی کرد گریه نکنه. کنارش نشست و سرش رو روی سینش گذاشت. بوسه‌ای روی شقیقه‌اش نشوند.

"گریه نکن یولی. لطفا گریه نکن."

چانیول نه تنها گریه‌اش رو کم نکرد بلکه شدت هم گرفت.‌ الکل و اتفاقات اخیر دست به دست هم داده بودند. با همون چشم‌های اشکی به چشم‌های پرشده ی بکهیون خیره شد و پرسید:

"چرا؟ چرا باید جدا بشیم؟ من کافی نیستم؟ منو دیگه... دیگه... دیگه دوست نداری؟! ازم خسته شدی اره؟! تو برای من خیلی خوبی من لیاقتت رو ندارم! چرا بکهیون؟ چرا دیگه منو نمیخوای؟ مگه... مگه ما قرار نبود تا ابد پیش هم بمونیم؟ پس چرا الان... هر صبح کوفتی که پا میشم دیگه نمیبینمت؟! دیگه صدای خنده‌هات رو نمیشنوم! چرا منو نمیخوای؟ بهم بگو!"

فروپاشی احساسی. چیزی بود که گریه‌ی ناگهانی و فوران خشمی نهفته در اعماق دلش رو به همراه داشت. عصبانیتی که چندین روز بود قلبش رو سنگین میکرد. اصلا نمیفهمید. عادی بود. اگر صحبت میکردند هر دو میفهمیدند ولی هیچکدوم هیچی نمیگفت.

چانیول به دنبال جواب چهره‌ی بکهیون رو کاوید. اشک‌های روی گونش و بینی‌قرمزش. در همه حال زیبا ترین مخلوق دنیا بود.

چانیول گفت:

"میدونی چیه... تو حق داری. تو زیباترین و مهربونترین قلب رو داری. میدونی قیافت مثل چیه؟ مثل اینه که بشینم به اسمون پرستاره نگاه کنم. همونقدر میدرخشی بکهیون. همونقدر ارامشبخشی. همونقدر زیبایی. اما اینطور که معلومه برای من فقط تکه‌ی کوچیکی از این زیبایی رسید. من خوشحال بودم که تا ابد قراره چنین کسی رو کنارم داشته باشم اما... اینطور که معلومه... ممکنه، تا ابد، دیگه نتونم پیشت باشم."

از جا بلند شد. هنوز هم تلو‌‌ میخورد و سرش گیج میرفت. بکهیون همیشه میگفت وقتی مستی مثل یک کتاب ادبی کلی چیزمیز ادبی ورور میکنی! الانم اینطوری بود؟ امیدوار بود ناراحتش نکرده باشه.

My Dilemma Where stories live. Discover now