آهنگی رو زیر لب زمزمه میکرد.چرخی در آشپزخانه زد و لیوان قهوهاش رو از روی میز برداشت.به گل و گیاه کنار پنجرهی اشپزخانه لبخندی زد.اون سبزکهای کوچولو همیشه حال هوسوک رو خوب نگه میداشتن؛شاید اون اهنگی که زیر لب زمزمه میکرد برای همین گیاهها بودن.زیاد سر در نمیاورد اما یک بار از مادر نامجون شنیده بود که اهنگ خوندن برای گیاهها باعث شادابی اونها میشه و این برای هوسوک بامزه بود
اخرین ظرف صبحانه رو از روی میز برداشت و اون رو در ماشینظرفشوییاش گذاشت.کمی از قهوهاش رو مزه مزه کرد و با تنظیم کردن گزینههای ماشینظرفشویی از اشپزخانه بیرون رفت
تقریبا دو روزی میشد که با قطع ارتباط با نامجون شروع به دروغ گفتن به خودش شده بود.با اون دعوا کرده بود و از خونهاش به بیرون پرتش کرد.سعی داشت رفتار مزخرفش رو با روشن کردن آهنگی و رقصیدن در وسط سالن فراموش کنه برای همین هم با صدای بلند لیریک اهنگ رو با خواننده میخوند:
And it shows, yeah, yeah, yeah
'Cause you make me feel like,
I've been locked out of heaven
For too long, for too long
Yeah you make me feel like,
I've been locked out of heaven
For too long, for too long
<2روز قبل>
گلویش خشک شده بود.هوا بیش از حد سرد شده بود.میدونست این هوای سرد به دلیل خوابیدنشه.نباید در نشیمن بدون روشن کردن شومینه میخوابید.حتی لباسهاش خیس بودن؛اون اصلا حوصلهی سرماخوردگی نداشت و حتی با یاداوری اینکه قرار بود همراه سرماخوردگیاش غرغرهای نامجون رو تحمل کنه باعث میشد همون موقع اخم کنه
زبونش رو روی لبهاش کشید و اروم چشمهاشو باز کرد.چند بار پلک زد تا تاری دیدش از بین بره و کسی که کنارش بود رو بهتر ببینه!البته خودش هم میدونست کسی نبود جز همون دکتر احمق که از قضا دوستش هم بود.چطور بیخبر وارد خونه شده بود؟
نامجون به عنوان تاسف سرشو تکون داد و گفت
«میتونم به جرعت بگم تو واقعا افتضاحی»نمیدونست چقدر با این وضعیت خوابیده بود اما هر چقدر بود حالا نصف بدنش درد میکرد.لب پایینیاش رو گاز گرفت و با اخمی پررنگتر از قبل دستهاشو روی سرامیک گذاشت و بعد از اون به سختی تونست درست بشینه.کمرشو به کاناپه تکیه داد و نفسی که در سینهاش حبس کرده بود رو با صدا بیرون داد.
بینیاش رو کشید و با انداختن نگاهی به نامجون پرسید
«اینجا چیکار میکنی؟کار و زندگی نداری همش افتادی دنبال من؟»نامجون چشمهاشو چرخوند؛کی باید میفهمید اون هم قسمتی از کارش و هم زندگیاش بود!دستی به موهاش کشید و بدون توجه به سوال هوسوک گفت
«نیومدم باهات دعوا کنم،فقط اول به سوالم جواب بده»

YOU ARE READING
Wrong choice!
Fanfictionمیدونست یک انتخاب اشتباهه اما آیا قلبش قرار بود اینو قبول کنه؟! Couple: sope genre:romance_comedy_Psychology the writer: @sope_for_everr Is your cup of coffee ready?