صدای زنگ خونه کلافهاش کرد.همین تازگیها خوابش برده بود و نمیخواست به این زودی از تخت نرم و گرمش جدا بشه.اون لحاف به خوبی بغلش کرده بود و برای ادامه خوابش تشویقش میکرد اما بعد از هر چند ثانیه پیچیدن صدای زنگ در خونه این اجازه رو به اون نمیداد
چارهای جز پا شدن نداشت.زمانی که از روی تخت بلند شد چند پاکت قرص مسکنی نیز همراهش روی زمین افتادن.بیاهمیت پاچههای شلوارش رو پایین کشید.کمی به اطرافش برای پیدا کردن لباس گرمی نگاه کرد و در این بین دستشو به موهاش میکشید تا مرتب به نظر بیاد.نگاهش به صندلی که همیشه چند تکه لباس روی اون بودن برخورد کرد. چنگی به شنل سفید مزین شده با گلهای آبی بافتنی زد و همانطور که از پلهها با خوابآلودگی اما قدمهای تند پایین میرفت،اون شنل رو نیز روی شونههاش میانداخت
دمای هوای خونه برای خودش که لباسهای نازکی پوشیده،خیلی سرد بود.باز هم فکر اینکه باید به خونهی کوچکتری جابهجا بشه در ذهنش تکرار شد.واقعا نیازی به موندن در این خونه نبود هر چند که کافههای اینجا موردعلاقهترینش بودن
پردهی سفید در رو کشید و متوجه نامجون پشت در شیشهای شد.نباید هم کسی غیر از اون میبود.نامجون تنها کسی که به شکل وحشتناکی میتونست حدس بزنه توی این ساعت از روز هوسوک میتونست کجا باشه!دقیقا زیر لحاف گرمش.چند لحظه از پشت در به اون نگاه کرد.بدون هیچ فکری دهنشو باز کرد و خمیازهی طولانی کشید و حتی سعی نکرد دستشو روی دهنش بزاره.میدونست قراره اولین چیزی که از نامجون بشنوه «افتضاحی» ولی اهمیت نداد و در رو باز کرد
نامجون کسی بود که به خوبی میتونست احساسش رو مخفی کنه.حتی الان که برای این وضع نامرتب هوسوک قلبش تند تند میتپید.اون طولانی از پشت در به چهرهاش که هنوز اثرات خواب داشت خیره شد و وقتی خمیازه میکشید دلش میخواست ادامهی خوابش روی شونهی خودش باشه.آره اون تمام این احساسات رو به علاوهی دلتنگی در وجودش داشت اما هوسوک تنها نامجون بیتفاوت و مرتب رو میدید
هوسوک دستی به موهاش کشید وقتی نامجون پرسید
«باز دندون دردت نزاشت بخوابی؟»وقتی اسم دندون به گوش هوسوک برخورد کرد،دستشو روی گونهی سمت چپش گذاشت و اروم ماساژش داد.همینطور بود.دندونش تمام مدت اجازه نمیداد بخوابه و استراحت کنه.متنفر بود که شبها شروع میکرد به درد کردن!
نامجون وقتی سکوتش رو متوجه شد به سرعت گفت
«برو داخل لباساتو بپوش بریم دکتر»هوسوک نیازی نبود دوباره اعتراض کنه.میدونست که نامجون خبر داشت هوسوک عمرا پاشو در مطب دندانپزشکی بزاره.حاظر بود هر شب از درد نخوابه اما پیش یک دندونپزشک نره در عوض در رو در حدی باز کرد که بتونه خودش خارج بشه.میدونست کسی باید معذرت خواهی میکرد خودش بود هر چند که نامجون پشتسرش کارهای زیادی کرده اما اون رفتاری که از خودش نشون داد،رفتاری اشتباه بود.قدمی به جلو برداشت و قبل از اینکه چیزی بگه نامجون رو به آغوش کشید

YOU ARE READING
Wrong choice!
Fanfictionمیدونست یک انتخاب اشتباهه اما آیا قلبش قرار بود اینو قبول کنه؟! Couple: sope genre:romance_comedy_Psychology the writer: @sope_for_everr Is your cup of coffee ready?