26

237 42 124
                                    

هولناک چشم‌هاشو باز کرد و قبل از اینکه به خودش اجازه بده نفسشو کامل بکشه،از سرجای خودش بلند شد و روی تخت نشست.هنوز همونجا بود‌.اتاقِ خصوصی بیمارستان کوفتی.دیواره‌های اینجا هر چقدر هم با رنگ روشن پوشیده شده باشن باز هم از نظر هوسوک شبیه به میله‌های پوسیده‌ی زندانی بودن که باعث حالت‌تهوعش میشدن.

«هوسوک»
صدای یونگی کنارش دلگرمی خوبی بود.انگار وجودش رو اینجا فراموش کرده بود چون با چشم‌هایی که در اون‌ها روزنه‌هایی از شگفتی آتش‌بازی راه افتاده بود به مرد کناری‌اش نگاه کرد.قانع کردنش در حد چند درصد سخت بود؟

یونگی کمی بی هیچ حرفی به هوسوک نگاه میکرد. انگار میخواست مطمعن بشه که حالش خوبه.بیشتر نگاهش به قفسه‌ی سینه‌ی مرد که راحت و مکرر بالا و پایین میشد بود.دست‌هاشو اروم روی دست هوسوک گذاشت و پرسید
«چیزی شده؟»

تصویر چشم‌های خسته‌ی یونگی از مقابل چشم‌های هوسوک کنار نمیرفت.انگار تمام مدت این مرد رو همراه خودش خسته کرده بود.چرا بهش نگفته بود که به خونه‌اش برگرده؟دستشو از زیر دست‌های یونگی کشید و اون رو روی گونه‌ی مرد گذاشت و سوالی که جوابش به وضوح دیده میشد پرسید
«خسته‌ای یونگی؟»

حس دست هوسوک روی گونه‌اش چیز خوبی بود.چشم‌هاشو بست و آروم جواب داد
«حالم خوبه»

جو بینشون سنگین بود اما هوسوک کسی بود که گوشه‌ای از دهانش رو بسته تا چیزی نگه.تقریبا الان میتونست حق رو به یونگی بده؛اون اصرار کرده بود که همه چیز فراموش شده باقی بمونه با هوسوک هیچوقت به حرف هیچکس گوش نمیکرد.در این دقایق موضوع گذشته اونقدرها هم اهمیت نداشت زمانی که نقشه‌های دیگه‌ای برای عملی شدن ذهنش رو میخاریدن.

جواب یونگی رو باور نکرد برای همین از تختش با سرحالی پایین اومد.کمی چشم چرخوند و با دیدن صندلی در گوشه اتاق میخواست اون رو بکشه و کنار یونگی بزاره اما مرد زودتر متوجه خواسته‌اش شد و در یک لحظه دستش رو کشید و هوسوک با تعادلی که به راحتی بهم میریخت،بدنش رو به دست یونگی سپرد و متوجه شد که مرد اون رو روی پاهای خودش نشونده.خب اعتراضی نمیکرد چون جای راحتی داشت.

یونگی با خنده‌ای راضی از کار خودش،دستشو روی کمر هوسوک کشید.صندلی‌اش به سرمی که به دست هوسوک وصل بود نزدیکه برای همین بدون نگرانی سرشو بالا اورد و به چهره‌ای که همچنان ردی از بیحالی رو نشون میداد نگاه کرد و گفت
«ظاهرا دیگه نیازی به استراحت نداری»

هوسوک که دنبال همین بود،مشت‌هاشو از لباس‌های یونگی باز کرد و گفت
«همینطوره. صبر کن ببینم! فقط تو اینجایی؟»

سعی داشت از پنجره‌ی اتاقش به راهرو نگاه کنه اما یونگی سریع جواب داد
«آره وقتی دیدن حالت بهتر شده همه رفتن»

Wrong choice!Where stories live. Discover now