21

207 49 109
                                    

3 سال بعد
سال: 2023
کره‌جنوبی _ سئول

آخرین گلبرگ شاخه گل رز رو جدا کرد و روی سنگ سرد انداخت.برای یونگی تیکه‌های قلبش بودن که از دلتنگی روی سنگی که اسم هوسوک رو داشت،میریختن.راستش ... در این مدت قلبش در حال تمام شدن بود.صبرش همراه قطره‌های اشکش تمام میشد و ادامه دادن رو برای اون سخت‌تر میکرد.آفتاب روز وجودش رو میسوزوند و سرمای شب ذهن نا‌آرامش رو طوفانی میکرد.انگار حتی ماه هم اون رو نمیخواست ...

زانوهاشو در شکمش جمع کرد و شاخه‌ای که حالا جز خار چیزی نداشت رو روی زمین پرت کرد.سرشو روی زانوهاش گذاشت.میدونست جین الاناست که دنبالش می‌اومد و دوباره برای کمی بیشتر کنار هوسوک با اون دعوا میکرد پس فقط بینی‌اش رو کشید و گفت
«هنوز هم از من دلخوری سبزک؟»

لب‌هاشو جمع کرد و گفت
«حتی ستاره‌ها از من دلخورن.شب که میشه میترسم!ستاره‌ها قبول نمیکنن بدرخشن.حتی اونا هم دارن منو تنبیه میکنن.کافی نیست هوسوک؟»

باد موهای مشکی که تا گردنش میرسید رو به بازی گرفت.اون هر زمان که به دیدن هوسوک می‌اومد موهاشو اینطوری باز میگذاشت.میدونست سبزک اینطوری بیشتر دوستش داشت.احساس کرد چشم‌هاش دوباره میخواستن ببارن اما اون مدت‌هاست متوجه شده بود گریه کردن فایده‌ای نداشت پس فقط چند بار پلک زد تا اشک‌هاش نریزه و گفت
«وقتی جین‌هیونگ فهمید هنوز لباس‌های تو رو دارم گفت حسی که به تو دارم عشق نیست؛دیوونگیه! اون هم کلافه شده شاید دلش برای من میسوزه.آخه اون نمیفهمه هوسوک.نمیفهمه من یک قلب داشتم و تو با خودت بردیش و دیگه نمیخوای بیای.خب من ... من چجوری بدون قلبم زندگی کنم؟»

هر دو دست‌هاشو روی صورتش گذاشت و با صدای خفه‌ای گفت
«ه،هوسوک حس بدیه که یادم بره آغوشت چه حسی برای من داشت،قسم میخورم حس بدیه یادم بره صدای خنده‌هات قشنگه‌.میخوام قبل از همه‌ی اینا بیام پیش خودت.من دارم تمام خودمو برای گذروندن این روزها میزارم»

دوباره شکست‌خورده بود و صدای هق‌هق‌هاش از دور هم به‌ گوش جین میرسید.اون‌ مرد واقعا توانایی نداشت یونگی رو در این وضع ببینه.این چه بلایی بود که سرش‌اوردن‌.چه بلایی سر اون چشم‌های تاریک و ترسناک اورده بودن که حالا سر کوچکترین چیزی در یک گوشه قایم میشد و گریه میکرد.

درد آدم‌ها رو قوی نمیکرد و اتفاقا همیشه بلعکس عمل میکرد.روزها گذشته بود و همه راحت با همه چیز کنار اومده بودن.نامجون،جیمین و حتی تهیونگ همه برای اون پسری که زمانی برای زندگی کردن نداشت افسوس میخوردن اما حالا هر کدام سر زندگی‌اش برگشته بود به جز یونگی!شاید جین باید در نظر میگرفت که یونگی کمری خمیده از بار حرف‌های دوست‌های هوسوک داشت.اون‌ها حتی اجازه ندادن در مراسم خاک‌سپاری‌اش حضور پیدا کنه و بدتر از همه در مقابل سان‌هی شرمنده بود.اون به قولش عمل نکرد و دوباره سان‌هی و هوسوک رو از هم جدا کرده بود.جین سعی داشت به اون بفهمونه که مرگ هوسوک تنها تقصیر خودش نبود اما همیشه فقط یک جمله از یونگی میشنید «ولی من اونو وارد این بازی کثیف کردم»

Wrong choice!Where stories live. Discover now