گذشته
بعدا در را به یاد می آورد. مدام پلیس میگفت باز بود. باید حدس میزدم مشکلی وجود دارد.
تک تک قدم هایش را به خاطر می آورد. زمین شنی آن طرف اُلدکوآد زیر پاهایش صدا میکرد. از زیر طاق چروِل گذشت و سراغ میانبر غیر قانونی وسط باغ فلوز رفت.
پاورچین پاورچین از روی چمن های خیس رد شد. در آکسفورد خبری از از تابلو های 《عبور ممنوع》نبود. آن چمن ها بیش از دویست سال جان سالم به در برده بودند، پس نیازی به تذکر به دانشجویان کارشناسی نبود.
بعد، از کنار خوابگاه دانشجویان ارشد رد شد و قدم در مسیر دور نیکوآد گذاشت (آنجا حدودا چهارصد سال داشت، ولی هنوز صد سال از اُلدکوآد جوان تر بود).
بعد به راه پله هفتم رسید. از چهار پله سنگی و قدیمی بالا رفت و به راست پیچید. او و جیمین آنجا زندگی میکردند؛ سمت چپ پاگرد، مقابل اتاق دکتر مایرز.
مثل همیشه درِ اتاق دکتر مایرز بسته بود. ولی در اتاق خودش باز بود. این آخرین چیزی بود که در خاطرش ماند. باید حدس میزد مشکلی وجود دارد. ولی اصلا شک نکرد.
از حرف های بقیه فهمید چه اتفاقی افتاده. میگفتند جیغ کشید. نامجون پله هارا دوتا یکی بالا آمد و خودش را به او رساند. جسد جیمین با حالتی نمایشی، روی قالیچه جلوی شومینه افتاده بود. بعدا عکس هایش را دید.
ولی چیزی به یاد نمی آورد. انگار مغزش خاموش شده و آن خاطرات را پاک کرده مثل زمانی که حافظه کامپیوتر به مشکل میخورد؛ فایل خراب است.
هرچقدر هم که پلیس با شکیبایی سین جیمش کرد، چیزی به ذهنش نرسید.
فقط گاهی نیمه شب بیدار میشود و تصویری جلوی چشمانش می آید. این تصویر با عکس های تارِ پلیس فرق دارد، چون افسر ها با دقت روی شواهد علامت زده بودند و نور صحنه خیلی زیاد بود. در این عکس، فضا نیمه روشن است و گونه های جیمین هنوز گل انداخته اند. خودش را میبیند که دوان دوان جلو میرود. پایش به قالیچه گیر میکند و کنار جسد جیمین می افتد و بعد صدای جیغ را میشنود.
نمی داند آن تصویر واقعی ای است یا کابوس؛ شاید هم ترکیبی از هردو باشد ولی حقیقت هرچه که هست، جیمین مُرده.
زمان حال
جونگکوک به زنی که مقابلش ایستاده است میگوید: 《هفده پوند و نود و هشت پنی.》
او با حواسپرتی سرش را تکان میدهد و کارت را روی پیشخان میگذارد.
》کارتخوانمون تماسی نیست، ایرادی نداره؟》
زن سریع جواب نمیدهد. سعی دارد جلوی فرزند چهار ساله اش را بگیرد تا با پاککن ها بازی نکند. ولی وقتی جونگکوک سوالش را تکرار میکند، می گوید: اوه اصلا.
جونگکوک کارت را بالای دستگاه میگیرد تا صدای بوق بلند شود، بعد رسید کتاب ها را روی پیشخان میگذارد؛ گروفالو، بچه جدید و یک خانه در دل مامانم است. یعنی یک برادر یا خواهر کوچولو در راه است؟ نگاهش به دختر بچه ای می افتد که با لوازم التحریر ها بازی میکند. لبخندی شیطنت آمیز تحویلش میدهد. دخترک می ایستد و ناگهان لبخند میزند. جونگکوک میخواهد اسمش را بپرسد، ولی نباید مرز هارا زیر پا بگذارد.
در عوض رو به مشتری میکند.
《پلاستیک میخواید؟ البته این کیسه های خوشگل رو هم داریم که دو پوند هستن.》به ردیفی از کیسه های پارچه ای اشاره میکند که لوگوی زیبای تالتِیلز رویشان دیده میشود.
زن می گوید: نه ممنون. کتاب هارا داخل کیفش میگذارد، دست دخترک را میگیرد و او را از فروشگاه بیرون میبرد. در این میان، یک پاککن پنگوئنی روی زمین می افتد. از میان در های شیشه ای میگذرند، زنگوله به صدا در می آید و زن می گوید: بس کن امروز حسابی خسته ام کردی.
جونگکوک نگاهشان میکند. حالا دخترک گریه میکند و مادرش او را به زور دنبال خودش میکشد. ناخودآگاه دستش را روی قلبش میگذارد. ظاهرا قلبش باز هم اذیتش میکرد.
باز هم باید به تهیونگ زنگ میزد تا بیاد دنبالش؟ ولی نه ممکنه باز هم نگران بشه و دوباره با اصرار های تهیونگ باز هم مجبورش کنه به بیمارستان برن.
رابین رشته افکارش را پاره میکند: قهوه میخوری؟
جونگکوک میچرخد. همکارش آن طرف پیشخان ایستاده.
《جان؟》
《گفتم قهوه میخوری؟ یا باز هم گذاشتیش کنار؟》
《نه. نه. میخورم. فقط نباید زیاده روی کنم.》
رابین سری تکان میدهد و در انتهای فروشگاه ناپدید میشود.
به آن انباری خاص میگویند 《اتاق کارکنان》
همان موقع موبایل جونگکوک در جیبش میلرزد .
سرکار صدایش را قطع میکند. کتی صاحب تال تیلز، مهربان است، استفاده از گوشی را ممنوع نکرده. ولی اگر حین قصه گویی یا کمک به مشتری زنگ بخورد، حواس بقیه پرت میشود.
ولی حالا کسی در فروشگاه نیست. پس موبایلش را بیرون میکشد. مادرش است.
VOUS LISEZ
The It boy
Fanfictionجونگکوک در آکسفورد، پیش از همه با پارک جیمین آشنا شد. جیمین پسری پر انرژی و باهوش که گاهی هم بی رحم میشد. در ترم اول، آن ها در کنار تهیونگ، نامجون، هوسوک و یونگی گروهی جدا نشدنی و خاص را تشکیل دادند. اما اواخر ترم دوم، جیمین به قتل رسید. حالا یک ده...
