part15

958 116 9
                                        

تهیونگ pov
جونگ کوک خیلی عجیب شده بود درسته خیلی باهام حرف نمی‌زد ولی چیز عجیبی که متعجبم کرده رفتارای این چند روزشه از کنار یونگی هیونگ تکون نمیخوره و کلا انگار منو فراموش کرده
با قرار گرفتنش روی صندلی سرشو گذاشت رو میز و رایحشم تلخ شده بود
_کوکی چیزی شده
+از اون کوتوله متنفرم دلم میخواد کتکش بزنم

موهاشو نوازش کردم سرشو از رو میز برداشت و بهم نگاه کرد

+یه بلایی سر اون کوتوله بیارم که دیگه جرئت نکنه که....که چی جفتشو کنار خودش نگه داره یونگی هیونگ الان جفت اونه دیگه منو دوست نداره

_جونگ کوک خودت میدونی اینطور نیست عین بچه ها رفتار نکن

با اومدن استاد ساکت شدم ولی دستشو با هر دو دستم گرفتم و بهش لبخند زدم اون فقط روشو ازم گرفت ولی می‌تونستم کمتر شدن رایحه تلخشو حس کنم

&خب بچه ها براتون یه خبر خوب دارم یه خبر بد اول کدومو بگم

جیمین با لبخند هلالیش گفت اول خبر خوب

&قراره یه سفر سه روزه به روستای نامسنگل هانوک بریم و به یه مسافرخونه مجهز بریم از یه جشنواره ی کوچیک دیدن کنیم و میتونید برای خانوادتونم از سوغاتی های سنتی کوچیک ببرید و به معبد برید

بازم جیمین
««و خبر بد؟

&بعد از این سفر امتحانای میان ترمتون شروع میشه و باید مثل خر درس بخونین

+پس این سفرم یه جور باج برای دانش آموزاست که مجبورشون کنید خرحمالی کنن
همه با تعجب به جونگ کوک نگاه کردن البته جونگ کوک همیشه رک بود ولی هر بار پشامم بیشتر میریزن
با شنیدن صدای جیمین این بار مسیر نگاهمون به جیمین رسید
««این درست نیست جئون شی به هر حال ما دانش آموزیم و وظیفمون درس خوندنه باید برای میان ترم میخوندیم و مدیر و استادای عزیزمون به عنوان یه تشویق این کارو برامون انجام میدن

+هه
جونگ کوک بعد پوزخندش چیزی نگفت

سه روز بعد
High school)
(تایم نهار)
مثل همیشه با یونگی هیونگ و جیهیون تو سالن غذاخوری نشسته بودیم و فقط یه چیز جدید جیمینم پیشمون بود رابطش همچنان با جونگ کوک و من بد بود ولی با جیهیون خوب شده بود حتی با بعضی از حرفاش جیهیونو میخندوند
««خب برای این سفر سه روز بهتر نیست برنامه بریزیم

+هه و کی گفته ما قراره با تو برنامه بریزیم

««جئون نمی‌دونم با خودت چه فکری کردی من می‌خوام این سه روز و با آلفام بگذرونم چون بعدش باید رو درسام تمرکز کنم اصلا به توچه می‌خوام با آلفام بگردم توام برو با امگات

+به تخمم که درس میخونی و تمرکز می‌کنی من نمیخوام این سه روز و اصلا هیچ امگایی به کونمون بچسبه تهیونگم‌ همینطور

your my everythingTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang