روزها کسل کننده و معذب کننده میگذشتن!
جونگکوک تموم تلاشش رو برای دور بودن از شکلات میکرد؛ اما رابطههای متعددش با امگاهای رنگارنگ و پارتیهای شب تا صبحش هم کمکی نمیکرد؛ چون محض رضایخدا دم صبحها وقتی مست از کلاب برمیگشت باز نفسهای عمیق ناخوداگاهش تشنهی رایحهی امگای مورد علاقهش بود.
یا حتی تشنهی دیدن صورتش.
روی کاناپهی پذیرایی خونهشون لم داده بود و سیگاری بین لبهاش محصور بود. عمیقا به مدتی که گذشته بود فکر میکرد.
توی این یک هفته یک کلمه هم با امگا حرف نزده بود و نه حتی چشم تو چشم شده بود.
دو روز بعد از عکسبرداریشون، ادیت عکسها رو تموم کرد و باهم ارائه داشتن. چقدر حسادت میکرد که همهی کلاس تونستن عکس کمر و قفسهی سینهی لخت امگا رو زیر کت کراپ ببینن؛ اما نمیتونست اعتراضی کنه... تنها کاری که ازش بر میومد عصبی شدن بود.
با اینحال نمیتونست با دیدن چهرهی تو هم رفتهی اون آلفای مزاحم که این روزها عین بختک روی زندگیش افتاده بود خوشحال نباشه!
حدس میزد که اون آلفا خبر نداشته که تهیونگ با اون همگروهی شده.
ساعت نزدیک به چهار عصر بود و جونگکوک قصد داشت کل روز رو لش کنه و با سیگار خودش رو خفه کنه.
با زنگ خوردن تلفنش از فکر و خیال بیرون اومد. بیحوصله به صفحهی گوشیش نگاه انداخت، با دیدن اسم "یونگ" روی صفحه هوفی کشید و جواب داد.
- بله!
صدای دوست همیشه خستهش از پشت تلفن بلند شد.
- جئون، اکیپ قراره خونهی ما دور هم جمع بشن... .
احساس بیحوصلگی شدیدی داشت حتی دلش نمیخواست از جاش بلند بشه. دیگه الکل و سکس هم حالش رو خوب نمیکردن.
- اصلا حوصله ندارم یونگ... بهتون خوشبگذره!
یونگی تلاش کرد متقاعدش کنه:
- هعی، حتی گروه تشویق کنندههای دانشگاه هم قراره اینجا باشن. مطمئنم شب خوبی برات میشه جونگکوک.
خندهش گرفت، میتونست احتمال بده که یونگی بهخاطر اون مهمونی ترتیب داده؛ پس با تردید گفت:
- سعی میکنم بیام یونگ، ممنونم ازت که به فکری.
لبخندی روی لبهای یونگی نشست. بجز جونگکوک رفیق صمیمیای نداشت پس ناراحت بودن جونگکوک روی زندگی اون هم تاثیر گذاشته بود، لب زد:
- خیلیخب، پس منتظرتم، بای!
با قطع شدن تماس جونگکوک پوفی کشید و گوشی رو کنارش انداخت، که صدای چرخش کلید توی در توجهش رو جلب کرد.
با باز شدن لای در صدای خندههای ملیحی توی گوشهاش پیچید، هوشیار شد و درست سر جاش نشست.
در که بیشتر باز شد چشمش به تهیونگ خورد که داخل میومد.
تهیونگ با دیدن جونگکوک شوکه شد و لبخند روی لبش ماسید.
بهسمت بیرون از واحد برگشت و روبه شخصی که بیرون بود گفت:
- اشکال نداره همینجا منتظرم بمونی؟ زود برمیگردم.
YOU ARE READING
Love in nyc
Werewolfخلاصه : تهیونگ امگایی که برای کارشناسی بورسیه دانشگاه هنر نیویورک رو میگیره و با هوسوک و رزیتا و جونگکوک همخونه میشه ... البته که زندگی در کنار جونگکوک براش بدون دغدغه نخواهد بود چون هردو دچار عشقی میشن که ازش فرارین .... بخشی از داستان : دیگه نمی...
