THe End (My Alpha)

8.9K 767 215
                                        


**
یونگی دستی پشت کتف جونگ‌کوک کشید و گفت:
- مطمئنم درست میشه، این‌جوری با خودت نکن.

جونگ‌کوک کلافه گفت:
- چرا تا بالاخره حس کردم انگیزه‌ام برای زندگیم تغییر کرده و خوشحالم همه مشکلات باهم به‌سمتم سرازیر شدنه‌ یونگ؟ اول مایک اومد، بعدش پدرم دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و در آخر میکائیل تیر نهایی رو بهم زد.

یونگی گفت:
- مایک تنها دردش آنجلا بود. با اون حرف زدم و فعلا منتظره که براشون قرار ملاقات جور کنم. میکائیل هم که دردش تهیونگه، مطمئنم دیگه بی‌خیال میشه، تنها مشکل الان‌مون پدرته که باید باهاش صحبت کنی.

آلفا سری تکون داد و بی‌حوصله گفت:
- فردا میرم سراغش.

** *
روز بعد خیلی زود فرا رسید.
جونگ‌کوک توی کافه‌ی دنج و کوچیکی وسط شهر پشت میزی نشسته بود و به بخار قهوه‌اش خیره بود‌.
منتظر بود... منتظر اون بلایی بود که از گذشته‌ها به زندگیش وارد شده بود.
هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کرد که خودش زنگ بزنه و درخواست ملاقات بده اما حالا درحالی‌که قلبش فشرده می‌شد، چشم انتظار بود.

با باز شدن در ورودی کافه سرش رو بالا گرفت که با مرد مسن چشم تو چشم شد. چشم و ابروی مرد شباهت زیادی به خودش داشت و این حالش رو دگرگون می‌کرد.
مرد جلو اومد و به‌آرومی روی صندلی روبه‌روش جا گرفت.
کمی به صورتش خیره شد و با دیدن سکوت مرد گفت:
- مگه نمی‌خواستی صحبت کنی؟ حالا خفه‌خون گرفتی؟

مرد سرش رو پایین انداخت و لحظه‌ای بعد با نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمی‌دونم از کجا شروع کنم...

آلفا بین حرفش پرید و گفت:
- چرا از دلیلت برای صحبت کردن راجع‌به راز‌های زندگی من با غریبه‌ها شروع نمی‌کنی! جوزف؟

مرد اخم‌هاش رو درهم کشید و گفت:
- من راجع‌بهت با کسی صحبت نکردم، فقط یکی از دوست‌هات به اسم میکائیل...

جونگ‌کوک غرید:
- اون حرومزاده دوستم نیست... اون ازت استفاده کرد تا به من آسیب بزنه، و البته یک‌بار دیگه متوجهم کرد که تو به‌جز دردسر برای من چیزی نداری!

مرد دستی به صورتش کشید و با تیک عصبی عذرخواهی کرد. دستش رو مشت کرده بود و به پیشونیش مشت می‌زد.
جونگ‌کوک پوزخندی به حالت‌های مرد زد و بعد  با تمسخر گفت:
- چی‌شده قبل این‌که بیای این‌جا مست کردی؟ زن و دخترت ناراحت میشن آخه... به‌نظرم الکل ارزش این‌که از خونه بیرون شی رو نداره جوزف!

مرد با چشم‌های تر، نگاهش کرد که پسر با کلافگی گفت:
- حرفت رو بزن... وقت ندارم.

جوزف عمیق به پسر نگاه کرد و گفت:

- هلنا رو طلاق دادم جونگ‌کوک...

ابروی پسر بالا پرید که ادامه داد:
- از اول هم دوستش نداشتم، اما خریت کردم... من متاسفم بابت همه‌چیز، نمی‌خواستم زندگی تورو خراب کنم اما جوون بودم!

Love in nycLa tua prossima ossessione. Scoprilo ora