after2:(lies)

3.2K 566 192
                                        


« پارت دوم »
با خارج شدن امگا از خونه، مشت جونگ‌کوک روی دیوار راهروی خونه نشست. با صدای محکم ضربه، هوسوک از اتاقشون بیرون اومد و با تعجب به سمت آلفا رفت.
- کوک؟ چی شده؟

جونگ‌کوک با عصبانیت تقریباً فریاد زد:
- چرا باید منو مخفی کنه؟ چرا نباید خانوادش منو ببینن؟

بتا با نگرانی اونو به سمت پذیرایی هدایت کرد :
- از اول تعریف کن ببینم مشکل چیه...

آلفا آهی کشید و با فشار دادن بین ابرو‌هاش توضیح داد:
- خانواده‌ی تهیونگ اومدن... همین چند دقیقه پیش بهش زنگ زدن و تهیونگ پنیک کرده بود. اون نمی‌خواد منو بهشون معرفی کنه هوسوک!

بتا با ابروهای بالا پریده گفت:
- شما همدیگه رو مارک کردین... اون شوخیش گرفته؟

فرومون‌های سلطه‌گر و عصبی جونگ‌کوک خونه رو پر کرده بود و هوسوک مدت‌ها بود اون پسر رو انقدر کلافه ندیده بود.
چند ثانیه گذشت که جونگ‌کوکِ عصبی بلاخره نگرانی‌های دیگه‌ای سراغش اومدن...
- خدایا این وقت شب اون تنهایی با اوبر رفت!

آلفا همیشه همین بود، مهم نیست که چقدر از تهیونگ ناراحت باشه، در نهایت عشق و نگرانی به خشمش غلبه می‌کرد.
هوسوک آهی کشید؛ اون از وسواس‌های شدید دوستش روی پارتنرش خبر داشت؛ پس تلاش کرد آرومش کنه.
- جونگ‌کوک، اون یه پسر بالغه! قرار نیست بلایی سرش بیاد. خودت بهتر از هرکسی می‌دونی که تهیونگ از پس خودش بر میاد.

پسر آلفا سری تکون داد و هوفی کشید.
****
مسیر خونه تا فرودگاه برای امگای شکلاتی حدود چهل دقیقه طول کشید. فقط خدا می‌دونست توی این مسیر چندبار برای خودش لعنت فرستاد و از طرف دیگه امگای درونش برای آلفاش بی‌قرار بود!
هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کرد پدر و مادر سنتیش بخوان یک‌دفعه سراغش بیان تا سوپرایزش کنن... این باید یه شوخی می‌بود!

وارد فرودگاه که شد، مسیر ورودی تا سالن انتظار تقریباً چندباری خالی شدن زانو‌هاش رو حس کرد و در نهایت با دیدن پدر و مادرش تمام نگرانی‌هاش توی چشم‌هاش انعکاس پیدا کرد. دل‌تنگ بود! اما خب این شرایطی نبود که دلش بخواد دلتنگیش رو رفع کنه!

نگاه مادرش که روش نشست نفسی گرفت و درحالی که قدم‌های آرومش رو از سر گرفته بود نامحسوس دستی به یقه‌ی هودیش کشید تا از دیده شدن مارکش جلوگیری کنه...

زن امگا که شادی از چهرش می‌بارید بدون توجه به گرفته بودن حال پسرش اون رو در آغوش کشید و گفت:
- خدای من تهیونگ، چقدر دلم برات تنگ بود پسرم!

امگا با در آغوش گرفته شدنش، بلاخره نفسی که حبس کرده بود رو آزاد کرد. لحظه‌ای آرامش به وجودش برگشت... درسته این همون آغوشیه که وقتی بچه بود و خطا می‌کرد، بهش پناه می‌برد. انگار که امیدی بود!
با فکر کردن به اینکه خانوادش ممکنه با جفتش و دروغ‌هایی که گفته بود کنار بیان دستش رو متقابلا دور مادرش حلقه کرد و اون رو به خودش فشرد.
- منم دلم تنگ بود، مامان!
زن با ذوق پرسید:
- انتظارشو نداشتی مگه نه؟ تو گفتی نمی‌تونی بیای پس من فکر کردم شاید بهتره ما بیایم...

Love in nycStories to obsess over. Discover now