P:15(tell him)

6.5K 711 79
                                        


با احساس کوفتگی بدنش هوشیار شد. چشم‌هاش رو که باز کرد چیزی رو جز تاریکی اتاق نمی‌دید.
دستش رو به‌سمت جای احتمالی چراغ‌خواب دراز کرد و با پیدا کردنش روشنش کرد.
با تابیدن نور کم چراغ تونست تشخیص بده که هنوز توی اتاق جونگ‌کوکه، نگاهی به خودش انداخت، تی‌شرتی که قبلا تن آلفا دیده بود، تنش بود و به‌جز اون چیز دیگه‌ای تنش نبود. نگاهی به اطراف انداخت تا اثری از صاحب تی‌شرت ببینه اما کسی نبود.
با یادآوری این‌که تقریباً سکس داشته، شرم زیر پوستش دوید. احساس بدی به این تجربه نداشت؛ اما ناراحتی‌ای توی قلبش جا خوش کرده‌ بود.
نمی‌دونست انتظارش منطقیه یا کاملاً بی‌جا اما ترجیح می‌داد جونگ‌کوک بعد از تجربه‌ای که داشتن بمونه و حداقل وقتی‌از خواب بیدار می‌شه ببینتش، اما حالا اثری ازش نبود.

ممکن بود جونگ‌کوک از کمکی که بهش کرده بود پشیمون باشه؟ آهی کشید و توی قلبش خودش رو سرزنش کرد.

نباید اینجا میومد، نباید ازش کمک می‌خواست. با یادآوری التماس‌هایی که از پسر کرده بود موهاش رو کشید و لحافی که روش بود کنار زد تا بلند بشه که با پرت شدن کاغذ زرد رنگی روی زمین اخماش توی هم رفت.

به‌آرومی از جاش بلند شد و قدمی به‌سمت کاغذ روی زمین برداشت و برش داشت. به‌سمت کلید برق اتاق رفت و روشنش کرد و دوباره نگاهش رو به کاغذ دستش داد.

"امیدوارم این نوت رو ببینی...
می‌خواستم کنارت بمونم اما نگران بودم که خجالت‌ بکشی، یا شایدم ترسیدم پشیمون باشی. به هرحال امیدوارم از این‌که تنهات گذاشتم برداشت اشتباهی نداشته باشی شکلات.
می‌دونم الان گشنته، برات غذا سفارش دادم و گذاشتمش توی یخچال، امشب رو برنمی‌گردم اما فردا می‌بینمت، مواظب خودت باش."

به دیوار کنارش تکیه زد و لبخندی روی لبش اومد، اون پشیمون نبود!
سرش رو بی‌حواس به دیوار کوبید که صدای آخش هوا رفت. داشت دیوونه می‌شد؟
به خودش تشر زد:
- خودتو جمع کن کیم تهیونگ تو دیگه یه بزرگسالی، قرار نیست چون مرز دوستی رو رد کردین حتماً چیزی بینتون باشه! این ممکنه یه رابطه‌ی یه شبه بمونه!

با حرفی که خودش به زبون آورد حالش گرفته شد. اگه واقعا جونگ‌کوک این رو رابطه‌ی یک شبه می‌دید چی؟ اگه تهیونگ هم مثل بقیه رابطه‌هاش بود چی؟

میگرنش رو فشرد و سعی کرد تا افکارش رو کنترل کنه، نمی‌تونست این‌جوری قضاوت کنه باید باهاش صحبت می‌کرد. هرچند که احتمالا با دیدن آلفا از شدت خجالت نمی‌تونست به صورتش نگاه کنه!

به‌آرومی در اتاق رو باز کرد و به فضای نیمه تاریک پذیرایی نگاه کرد به‌نظر میومد کسی خونه نبود و این خوشحال کننده بود، چون محض رضای خدا اون فقط یه تی‌شرت تنش بود!

به‌آرومی از اتاق خارج شد و به‌سمت اتاقش رفت تا حوله‌ش رو برداره و دوش بگیره.

* * * * * * * *
صبح روز بعد با یادآوری رزیتا راجع‌به سفر دو روزه‌شون به ویلای خارج از شهر نامجون شروع به جمع‌آوری وسایلش کرد.
با یادآوری این‌که به لیلی خبر نداده نگران و هول‌زده به‌سمت تلفنش خیز برداشت.

Love in nycCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang