We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

After6:(fear)

2.9K 415 98
                                        

پیاده‌روی توی هوای سرد نیویورک براش مثل آب روی آتیش قلبش بود. از خودش بدش می‌اومد. از زمانی که مهاجرت کرده بود فکر می‌کرد که بلاخره تونسته کنترل زندگیش رو دستش بگیره اما نه، انگار هنوز هم گلوش رو ول نکرده بودند!

روی پل بزرگ و زیبای بروکلین که ویوی زیبایی از شهر داشت و بخاطر کریسمس اِلمان های قرمز سال نو سر تا سر شهر دیده می‌شد، منتظر جفتش بود. می‌دونست جونگ‌کوک قطعاً بخاطر ترافیک دیر می‌کنه پس زیاد از معطل موندن ناراحت نشد.

شهر پر از توریست بود و صدای خنده‌ها و صحبت‌های بلندِ ناشی از هیجان و خوشحالی مردم تضاد زیادی با انرژی تهیونگ داشت.

همونطور به نرده‌های فلزی قطور تکیه داده بود و به مردم نگاه می‌کرد که با دیدن جونگ‌کوکی که تند تند به سمتش قدم برمی‌داره لبخندی روی لبش نشست.
ترجیح داد از جاش تکون نخوره و فقط به پسر چشم‌ بدوزه... جونگ‌کوک مشخصاً نگران بود و این رو می‌شد از چشم‌هاش متوجه شد. همین که به امگای شکلاتی رسید دستش رو به پشت سرش رسوند و اون رو توی آغوشش کشید و این بود تلنگری برای ریخته شدن اشک‌های تهیونگ....
جونگ‌کوک لرزش بدن جفتش رو حس می‌کرد و این قلبش رو می‌فشرد. چند دقیقه که توی همون حالت موندن بلاخره تهیونگ آروم گرفت و با چشم‌هایی که قرمز بود سرش رو از سینه‌ی جونگ‌کوک برداشت و بهش نگاه کرد.
جونگ‌کوک می‌تونست دیوونه بشه و دنیا رو به آتیش بکشه، می‌تونست حتی دندونای نیشش رو بیرون بیاره و گردن هرکی که عشق زندگیش رو ناراحت کرده رو پاره کنه اما می‌دونست حالا وقت عصیان نیست.
گرگ ناآرومش رو خفه کرد و با نفس حرصی و آرومی که گرفت تلاش کرد جو بینشون رو عوض کنه.
- می‌دونی وقتی گریه می‌کنی زشت میشی؟

تهیونگ با چشم‌های گرد شده مشتی به شکمش کوبید و تقریبا فریاد زد:
- با چه جرعتی تونستی به من بگی زشت؟

جونگ‌کوک ریز ریز خندید و گفت:
- بیخیال، من حق آزادی بیان دارم...

تهیونگ با قیافه مرگ بار بهش خیره مونده بود اما جونگ‌کوک خوشحال از عوض شدن مود پسر بیشتر خندش گرفت. امگا بینیش رو بالا کشید و بعد با حالت قهر پشتش رو کرد و شروع به راه رفتن کرد.
جونگ‌کوک قهقهه‌ای زد و گفت:
- هی تو که انقدر بی‌جنبه نبودی... تهیونگ؟ شوخی کردم عزیزم توی هر حالتی خوشگل ترین پسر جهانی...

انگشت فاک امگا بالا اومد و همون‌طور به راهش ادامه داد. جونگ‌کوک با لبخند دنبالش کرد و در نهایت با گرفتن بازوش اون رو نگه داشت و بعد از حلقه کردن دستش دور کمر امگا دوباره شروع به راه رفتن کردن.
تهیونگ مقاومتی نکرد اما همچنان نگاهش نمی‌کرد.

جونگ‌کوک بوسه‌ای روی شقیقه‌ش گذاشت و گفت:
- ببخشید شوخی بی موقعه‌ای بود... می‌دونی که من عاشقتم.

تهیونگ آهی کشید و گفت:
- موتورت کجاست؟

- توی پارکینگ طبقاتی گذاشتم، امروز پیاده بریم شهرو بگردیم ...

Love in nycStories to obsess over. Discover now