آلفا خشکش زده بود. خوشحالی گرگش رو احساس میکرد اما نمیتونست باور کنه! ممکن بود که این یه خواب باشه؟ سرش رو از روی ران امگا بلند کرد و سرجاش نشست.
- چی گفتی؟
تهیونگ با لبخند به چهرهی شوکهی پسر نگاه کرد و با بوییدن رایحهی شیرین قهوهی گرگش بهسمتش خم شد.
- گفتم که اگه میخوای با من باشی باید دور بقیه رو خط بزنی آلفا!
جونگکوک سرش رو ناباور تکون داد و همچنان خیرهش بود.
کمی به پسر نزدیک شد و با لمس گونهش گفت:
- نمیخوای چیزی بگی جونگکوکی؟ من همین الان بهت اعتراف کردم!
جونگکوک که تازه داشت به خودش میاومد روی صورت امگا خم شد و زمزمه کرد:
- تو خیلی منو منتظر گذاشتی!
و این لبهای تشنهش بود که روی لبهای صورتی و نرم امگا نشست.
تهیونگ که با نشستن لبهای آلفا روی لبهاش خون به صورتش دوید، چشمهاش رو بست تا خجالتش رو پنهون کنه و دستهاش رو دور گردن پسر انداخت.
جونگکوک، بوسه رو هرلحظه عمیقتر میکرد. هیچوقت انقدر آرامش رو توی قلبش احساس نکرده بود. حس میکرد به بزرگترین آرزوش رسیده و دیگه چیزی نیست که توی این دنیا بخواد.
با حلقه شدن دستهای تهیونگ دور گردنش، ران پسر رو نوازش کرد و اون رو به خودش نزدیکتر کرد.
دیگه ولش نمیکرد! ممکن نبود اجازه بده چیزی امگاش رو ازش دور کنه، چون تهیونگ هم اون رو میخواست.
**
موتور رو جلوی در آپارتمان نگه داشت و کلاهش رو درآورد منتظر پیاده شدن تهیونگ شد. امگا با مکث، دستش رو از دور آلفا باز کرد و سرش رو از روی شونهش بلند کرد.
با پیاده شدنش، جونگکوک دستش رو گرفت و با گذاشتن بوسهی ریزی پشت دستش گفت:
- من یه کوچولو دیر برمیگردم.
تهیونگ سری تکون داد و با نارضایتی گفت:
- منتظرت میمونم!
جونگکوک که قلبش تاب لوس شدن تهیونگ رو نمیآورد، پسر رو جلو کشید و دستش رو دور کمرش انداخت:
- اینجوری نکن وگرنه همینجا انقدر میچلونمت که باهام یکی بشی!
تهیونگ که خندهش گرفته بود، گفت:
- کاری نکردم که
جونگکوک لبخندی زد:
- دوستپسرم قراره منتظرم بمونه که به خونه برگردم، این میتونه قلبم رو ذوب کنه.
لبخند عمیقی روی لب تهیونگ، از لفظ دوستپسر نشست. خم شد و بوسهی ریزی کنار لب آلفا گذاشت و گفت:
- دوستپسرم بهتره زود برگرده وگرنه میخوابم!
جونگکوک، سرخوش خندید و گفت:
- بوسهای که بهم دادی جای درستی نبود.
و به لبش اشاره کرد:
- اینجا میخوامش، زودباش.
تهیونگ، خجالتزده بوسهی سریعی روی لب آلفا گذاشت و بهسمت ساختمون فرار کرد که باعث خندهی جونگکوک شد.
با داخل رفتن تهیونگ، کلاهش رو سرش گذاشت و با تک گازی موتور رو به راه انداخت. زمان تسویه حساب بود!
با سرعت بهسمت مقصدی که همین حالا هم براش دیر کرده بود حرکت کرد.
KAMU SEDANG MEMBACA
Love in nyc
Manusia Serigalaخلاصه : تهیونگ امگایی که برای کارشناسی بورسیه دانشگاه هنر نیویورک رو میگیره و با هوسوک و رزیتا و جونگکوک همخونه میشه ... البته که زندگی در کنار جونگکوک براش بدون دغدغه نخواهد بود چون هردو دچار عشقی میشن که ازش فرارین .... بخشی از داستان : دیگه نمی...
