با گرفته شدن فکش توی پنجه امگا به خودش اومد و بدون معطلی کمرش رو گرفت و به خودش چسبوند و این شروع بوسه خیس پر از دلتنگی بود که بخاطر ناتوانی بیان احساسات تهیونگ شکل گرفته بود!
جونگکوک با خشم میبوسید. انگار که میخواست حس بدش رو سر لبهای امگا تلافی کنه.
اما تهیونگ اعتراضی نداشت. احساسات آلفاش رو متوجه بود و سعی داشت آرومش کنه پس فقط ملایمت به خرج میداد. جونگکوک که متوجه عقب نکشیدن تهیونگ بود، اون رو به سمت کاناپه هدایت کرد و به آرومی روی اون انداختش... فاصلهی بینشون زیاد طول نکشید که آلفا روی پسر خیمه زد و بوسه رو از سر گرفت.
رون پاهای سفت تهیونگ رو بین انگشتهاش فشرد که لمسهای آروم امگا پشت گردنش و روی موهاش نشست.
رایحه و فرومونهاش تلخ بود و تَنِش رو بین حرکت لبهاشون میشد متوجه شد.
تهیونگ حال خوبی نداشت. نمیترسید؛ اما هیچوقت جونگکوک رو با این حس و حال ندیده بود و از همه مهمتر، اون همیشه ملایم رفتار میکرد. با عشق و آرامش باهاش عشقبازی میکرد و مراقبش بود.
با گزیده شدن لبش بلاخره به خودش اومد تا جونگکوک رو پس بزنه...
دست آزادش رو روی شونه پسر فشرد و اون رو به عقب هول داد.
جونگکوک با چشمهای قرمز بلاخره توی مردمک چشمهاش زل زد و فرومونهای بیشتری آزاد کرد که تهیونگ با صدای لرزون و بیقراری گفت:
- من ولت نمیکنم... جونگکوک لطفاً آروم باش...
و تلاش کرد با رایحه آرامش بخشش آلفا رو به حالت نرمالش برگردونه... صورت جونگکوک که بین گردن و شونهاش فرو رفت، قلبش تند تر زد و نگرانیش توی گز گز کردن پاهاش، انعکاس پیدا کرد.
دستهاش رو مجدداً دور شونه و گردن آلفا حلقه کرد و برای آروم شدنشون با نفسهای عمیق زیر گوشش زمزمه کرد:
- ما جدا نمیشیم... همه چیز درست میشه. همه چیز دوباره خوب میشه، جونگکوک.
ناگهان با فرو رفتن دندون های نیش جونگکوک توی پوستش ناله خفهای از لباش فرار کرد و چنگی به بازوش زد.
درد شدیدی توی گردنش پیچید و باعث هق زدنش شد.
دست جونگکوک زیر لباسش فرو رفت و همراه با نوازشش بلاخره دندونش رو بیرون کشید و ریتم بوسههاش آروم شد.
تهیونگ با نفسهای عمیق سعی در کنترل دردش داشت اما نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره... با چکیدن اشکش روی صورت کوک، پسر به خودش اومد. جرعت نکرد عقب بکشه؛ چون معلوم نبود با دیدن صورت اشکی دلبرش ممکن بود، چقدر قلبش له و فشرده بشه. میترسید تهیونگ رهاش کنه... و این ترس چیزی نبود که با یک حرف امگا از بین بره.
با حس گرفته شدن بازوش و تصور اینکه داره پس زده میشه وزنش رو روی بدن تهیونگ انداخت و اون رو زیر خودش زندانی کرد. نگران زمزمه کرد:
- بمون، لطفاً...
سردی دست امگا روحش رو خراش میداد. اون رو ترسونده بود! عذاب وجدان بدی گریبان گیرش بود اما خودخواهتر از این بود که بزاره تهیونگ فرار کنه...
کمی که زمان گذشت با حس رایحه ملایم شده، بوسه آرومی زیر گوش پسر گذاشت و زمزمه کرد:
- ببخشید...
STAI LEGGENDO
Love in nyc
Lupi mannariخلاصه : تهیونگ امگایی که برای کارشناسی بورسیه دانشگاه هنر نیویورک رو میگیره و با هوسوک و رزیتا و جونگکوک همخونه میشه ... البته که زندگی در کنار جونگکوک براش بدون دغدغه نخواهد بود چون هردو دچار عشقی میشن که ازش فرارین .... بخشی از داستان : دیگه نمی...
