We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

after3:(my only one)

3.2K 425 124
                                        

آلفا با صدایی گرفته زمزمه کرد:
- پس تنها مشکلت منم؟ من باعث میشم زندگیت رو از دست بدی؟ من بخشی از زندگیت نیستم شکلات؟
تهیونگ کلمات رو گم کرده بود. سعی می‌کرد چیزی بگه اما نمی‌تونست و نتیجه‌ی تلاش‌هاش فقط چند آوای کوتاه بود که جونگ‌کوک سری تکون داد و گفت:
- باشه، من دخالتی نمی‌کنم دیگه، مواظب باش همه چیزتو از دست ندی.
و برگشت و با قدم‌های بلندی امگا رو تنها گذاشت.
***
تهیونگ با سرگیجه روی سکو نشست و موهای خودش رو کشید. چطور انقدر بی‌ملاحظه شده بود؟ امگای درونش بی‌قرار خودش رو به جسمش می‌کوبید و می‌دونست که دلیلش حال بد جونگ‌کوکه...!
نیاز داشت از یکی کمک بگیره... اینطور که معلوم بود خودش فقط گند می‌زد.
با چشم‌های اشکی اولین شماره‌ای که به چشمش اومد رو گرفت و منتظر شد.
چند لحظه بعد صدای پچ پچ‌وار دوستش توی گوشش پیچید:
- جانم تهیونگ؟ من سرکلاسم...

پسر که منطقش از کار افتاده بود با صدای لرزون گفت:
- جیمین، به کمکت نیاز دارم.

جیمین نگران شد و بدون اهمیت به یونگی که توجهش جلب شده بود، پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟ خوبی؟

همون لحظه استاد با دیدن پسر که با تلفن صحبت می‌کرد رشته کلامش رو یادش رفت و تذکر داد:
- جیمین پارک، آداب کلاس رو رعایت کن.

امگا هول شده از جاش بلند شد. عذرخواهی کرد و با گفتن اینکه تماسش مهمه از کلاس خارج شد. حضور دوست‌پسرش رو کنارش حس کرد.
با مکثی که بخاطر خروجش از کلاس بین مکالمه‌شون ایجاد شده بود گفت:

- کجایی ته؟

امگای کوچک‌تر با تعلل جواب داد:
- من پشت ساختمون اصلیم...

و همین پاسخ کافی بود تا جیمین درحالی که توسط یونگی دنبال می‌شد به راه بیفته.

چند دقیقه بعد تهیونگ با دیدن دو پسری که به سرعت به سمتش میومدن لب‌هاش لرزید و قطره اشکی از چشم‌هاش سر خورد.
جیمین فوراً سر پسر رو در آغوش گرفت که آلفای کنارشون اخمو پرسید:
- چی شده تهیونگ؟

با این سوال امگا اشکش رو پس زد و با کنترل بغض شدیدش گفت:
- یونگی برو پیش جونگ‌کوک، من خیلی ناراحتش کردم.

نگاه خیره و نافذ پسر آلفا باعث شد سرش رو پایین بندازه و توضیح بده:
- من منظورم رو بد رسوندم... اون مهم ترین چیزیه که من توی زندگیم دارم ولی نتونستم بهش توضیح بدم. قسم می‌خورم نمی‌دونم چیکار باید بکنم یونگی.

حدس اینکه مشکل بزرگ بود سخت نبود و آلفا بدون حرف دیگه‌ای فوراً به راه افتاد تا دوست صمیمیش رو پیدا کنه...

جیمین که لرزیدن تهیونگ رو دید شونه‌هاش رو فشرد و دل‌گرمی داد:
- تو که می‌دونی جونگ‌کوک چقدر عاشقته... اون نمی‌تونه زیاد ازت ناراحت بمونه پس آروم باش.

Love in nycStories to obsess over. Discover now