جونگکوک به همراه همخونههاش توی پذیرایی در انتظار آماده شدن امگا بود و تهیونگ توی اتاقش، تند تند درحال عوض کردن لباس بود.
با وسواس تمام یقه و دیتیل استایلش رو چک میکرد که با شنیدن غر زدن جونگکوک، بیرون رفت.
- شکلات... زودباش، خیابونها شلوغن، دیر میرسیم!
در اتاق که باز شد، جونگکوک قلبش ایستاد. اون نمیتونست انقدر خوشگل باشه... چطوری اون انقدر زیبا بود!
تهیونگ، جلوی راهرو باریک خونهشون ایستاد و چرخی زد.
- یه حال بدی دارم، اگه تیپم خوب نیست بگین...
هوسوک لایکی نشون داد و گفت:
- عالی شدی.
تهیونگ لبخندی زد و به دوستپسرش نگاه کرد.
جونگکوک که نگاه منتظر تهیونگ رو دید، گفت:
- راستش ترجیح میدم یه لباس ساده بپوشی، وگرنه امشب قطعاً چشم چند نفر رو کور میکنم!
امگا دلبرانه خندید و بهسمتشون قدم برداشت که جونگکوک اون رو بین دستهاش کشید و گردنش رو بوسید.
رزیتا غر زد:
- عاشقانههاتون رو برای پارتی نگه دارین، دیرمون شده.
همه تایید کردن و به راه افتادن. سوار ماشین هوسوک شدن و بهسمت کلابی که میز رزرو کرده بودن راه افتادن. رزیتا که جلو نشسته بود با جوراب توری سفیدش درگیر بود و هوسوک مشغول غر زدن بابت اینکه کاستوم پرستار سکسی برای رزیتا مناسب نبوده و دختر هر بار با گفتن حسودی نکن عزیزم، اون رو میپیچوند.
تهیونگ سرش رو روی شونهی جونگکوک گذاشته بود و آلفا مشغول نوازش رونش بود.
شکلات از آینهی جلو به هوسوک که گریم تصادفیها رو کرده بود، نگاه کرد و روبه جونگکوک گفت:
- الان که همه گریم و کاستوم دارن حسه غریبه بودن، دارم.
جونگکوک تکخندهای زد و گفت:
- ولی میتونیم بابت لباسهاشون مسخرشون کنیم.
امگا تأیید کرد و بعد سکوت کرد.
یک ربع بعد توی خیابون شلوغی پیچیدن و با کلی دردسر ماشینشون رو پارک کردن.
جونگکوک دست شکلاتش رو محکم گرفته بود که بین جمعیت مردم گمش نکنه.
همه جوونها تصمیم گرفته بودن خیابونها رو هم تبدیل به مکان پارتی کنن و خیلی دیدنی شده بود.
وقتی هوسوک از ماشینش پیاده شد و بهسمتشون اومد بهطرف کلاب بزرگی راه افتادن.
جونگکوک از کنار صف رد شد و با گفتن اسمش به نگهبان اونهارو از ورودی ویآیپی رد کرد.
راهروی شیشهای کلاب هم شلوغ بود و خیلیها چسبیده به هم مشغول لب گرفتن بودن.
وارد سالن اصلی که شدن صدای موزیک بلندتر و جماعت بیشتر شدن.
مردم با گریمهای ترسناک و خندهدار بین هم میرقصیدن و روی استیجهایی که مربوط دیجی و استریپرها بود افرادی درحال رقصیدن با لباسهای فرشته و پری بودن.
جونگکوک راهشون رو بهسمت میزهای ویآیپی باز کرد که بالاخره تونستن یونگی، نامجون و جین رو که نشسته بودن رو ببینن.
جلو که رفتن، جین از جاش بلند شد و با خوشحالی گفت:
- بالاخره اومدین.
YOU ARE READING
Love in nyc
Werewolfخلاصه : تهیونگ امگایی که برای کارشناسی بورسیه دانشگاه هنر نیویورک رو میگیره و با هوسوک و رزیتا و جونگکوک همخونه میشه ... البته که زندگی در کنار جونگکوک براش بدون دغدغه نخواهد بود چون هردو دچار عشقی میشن که ازش فرارین .... بخشی از داستان : دیگه نمی...
